خاطرات یک زندگی

سلام دوستان خوبم

مطالب پائین مربوط میشه به وبلاگ قبلیم

چون اسباب کشی کردم به اینجا و بلد نبودم آرشیومو به اینجا منتقل کنم اینها رو کپی کردم اینجا

راستش از بعد از حادثه سبز تاریخی کمی دل و دماغم به نوشتن نمی رفتن ولی تصمیم گرفتم شروع کنم

سعی میکنم مداوم لااقل هفته یک بار بیام و سر بزنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

توی این مدت دو سه سفر داشتیم


یکی طالقان


دومی شمال (نمک آبرود و عباس آباد و کلاردشت) با فک و فامیل


سومی شمال (نمک آبرود  رامسر ، جواهر ده ) دو تایی


از سفر اول باید بگم که شب رسیدیدم و از هوای خنک و عالی طالقان لذت بردیم


در مورد سفر دوم هم که با خانواده رامین اینا دو تا دائیاش و پدر بزرگ و مادربزرگش بودیم سفر خیلی خیلی خوبی بود و نمک آبرود هم رفتیم ویلای یکی از دوستان پدر بزرگش که خیلی مرد خوب و ماهی بود خانوادش آمریکا بودن و ایشون تنها زندگی میکرد روی هم رفته خوش گذشت فقط چون تعداد زیاد بود کمی بی نظمی تو ساعات حرکت بود و کمی بی نظمی تو بیدار شدن از خواب


و این باعث شد تقریباً از سه روز اونجا فقط در حد 2 روز استفاده کنیم و کلی پرت زمانی داشتیم


تو سفر سوم که خودمون بودیم نمی دونید چقدر خوش گذشت شب رو تو  نمک آبرود (چهارشنبه شب) موندیم


صبح زود بیدار شدیم و وسایل رو جمع کردیم و خواستیم بریم ساحل همتون می دونید که ساحل نمک آبرود زیاد تمیز نیست تصمیم گرفتیم بریم ساحل هتل آزادیش البته قبلاً‏نرفته بودیم و یهو دیدیم رو کیوسک نگهبانیش نوشته بازدید برای عموم آزاد است ورودیش هم خیلی خوب بود 2000 تومن


ولی عجب ساحل تمیز و خوبی داشت و تازه کلی چمن کاری و درختهای خوشگل که خودش به تنهایی دیدن داشت بهتون پیشنهاد میکنم حتماً برید و ساحل و طبیعتشو ببینید.


 و ظهر رفیم به سمت رامسر و از اونجا به سمت جواهر ده رفتیم جاده خیلی خیلی خوشگلی داشت توی اینترنت که سرچ کرده بودیم آدرس یه رستوران رو داده بود تو جواهر ده که غذاش خیلی خوبه ما هم با کلی امید و آرزو رفتیم  رستوران تخت جمشید داخل ولی یه پسر بچه اونجا بود خیلی خیلی بد اخلاق و گنده دماغ بهش گفتیم میرزا قاسمی دارین؟؟؟؟


یکهو با حالت دعوا : نداریم آقا نداریم


رامین پرسید برگشتنی بیایم دارید؟؟


پسره : نه آقا نداریم اصلاً نداریم هیچی نداریم


من : خوب حالا دعوا که نداریم میشه بپرسیم چرا ندارید ؟؟؟


پسره : مگه نمی دونی پس فردا ماه رمضونه ؟؟؟؟


حالا فکر کنید اون روز تازه 5 شنبه بود گفتم خوب چه ربطی داره شنبه به الان


پسره :‏ بخشنامه کردن بخشنامه کردن دیگه برید برید


و من و رامین توی دلمون گفتیم واقعاً چقدر بی کلاس و بی ادب بعضیا بزرگ شدن اخه پسر خوب (پسره 13 ساله بود حدوداً باباشم اونجا بود) حتی اگه هیچی نداری روی خوش هم نداری؟؟؟؟؟ یه ذره انسانیت هم نداری ؟؟؟؟ مهمون دوستی هم نداری ؟؟؟؟؟


خلاصه کلی از رفتارش زده شدم و گفتم اگه بعدها اینجا طلا هم بریزند امکان نداره دیگه بیام اینجا ، من که میخوام پول بدم چرا نرم جایی که کمی احترام داشته باشم و مودب باشن


راستی پشت این کافه یه آبشار خوشگل هست که ما فرداش رفتیم و مثل روز برام روشن شد که صاحب های این رستوران اصلاً ادب ندارن فراداش که رفتیم تو راه برگشت بودیم به سمت رامسر که من گفتم رامین جان بیا بریم آبشارشو ببینیم همین طور رفتیم بالا و کلی عکس های خوشگل خوشگل انداختیم و داشتیم که بر می گشتیم یکهو سگ پاسبان رستوران شروع کرد به پارس کردن من راستش خیلی ترسیدم بعد با شوخی و خنده رو به سگه داد زدم وووووای ترسیدم ؟؟!!!!


حالا فکر کن من رو به سگه با خنده  یکهو یه سبیل کلفتی از اون بالا خوب حالا چیکار کنم که ترسیدم نگاه کردم دیدم صاحب بی تربیت کافه است بهش گفتم من که به شما نگفتم


و کلی زرت و پرت کرد که به ما چه که ترسیدی و اینا گفتم رامین اینا به سگشون اینو بگی پاچه می گیرین به خودشون بگی که دیگه هیچی


خلاصه این ماجرای ادب و نزاکت و جذب مشتری بعضی از رستورانهای ماست که به جای جذب مشتری دفعشون میکنن


خلاصه روز پنج شنبه که گفت ما غذا نداریم رفتیم جلو تر رستوران عمو رجب چه رسوران با کلاسی بود


یه فضای بزرگ که دور تا دورش رو اتاقک های کوچیک ساخته بودن که مسافرا دارای یه حریم خصوصی باشن بنای چوبی رستوران هم دو طبقه بود و هر طبقه هم 14 یا 16 تا اتاقک توش در آورده بودن و فرش و پشتی و هر خانواده تو یکی از این اتاقک ها می نشست و سفارش غذا میداد چه غذاهای خوش مزه ای هم داشت گارسوناش دستاشون باز کرده بودن و روی هر دست 8 تا بشقاب غذا می آوردن باورتون میشه خیلی نمکی بود .


غذا هم باقالی قاتق و میرزا قاسمی و زیتون پروده خوردیم


و رفتیم به سمت خود جواهر ده و شب رو همون جا موندیم چه مهی بود روبرو رو از بالای کوه یه حجم سفید می دیدیدم اصلاً پائین معلوم نبود همون اول ورودی ده بالای کوه یه رستوران هست تنها رستوران بالای کوهشه من خیلی از اونجا خوشم اومد و از رامین خواستم با صاحب رستوران صحبت کنه و یکی از آلاچیق هاشو اجاره کنیم تا شب رو همون جا بالای کوه بخوابیم و ما دو تا آسمون جل همین کار رو هم کردیم خیلی خوش بگذشت



اینم عکس چادرمون زیر آلاچیق تو جواهر ده  خدایی سلیقه ما دو تا رو حال می کنید



 



فرداش هم برگشتیم به سمت رامسر و رفتیم ساحلش و بعدشم نمک آبرود و جاده چالوسو خونه


اصلاً هم جاده شلوغ نبود .



  • کلمات کلیدی : جواهر ده، رامسر، رستوران تخت جمشید، بداخلاقی صاحب رستوران تخت جمشید جواهر ده
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 28/5/1388 ساعت 12:1 عصر

    ما خواهیم آمد به زودی


    و اخبار و خبر دهی را در راستای شفاف سازی انجام خواهیم داد


    دارم میرم سفر یه سفر خوب و عالی جای همتون خالی


    می خوام یه کامپیوتر بخرم و از خونه زود به زود آپ کنم انشاء اله تا پایان تابستان یا اوایل مهر


    دلم برای همه دوستام همه کسایی که به وبلاگم می اومدن تنگ شده


    حالم خیلی بهتره هر چند که درد دروغ های پیاپی که شنیده می شود درمانی جز کری ندارد


    دوستون دارم


    کلمات را شاید باید معنایی دیگر کرد


    شاید ما کلمات را اشتباه می فهمیم


    اما کسی که سخن می گوید بار معنایی کلماتش را باید وزن کند نه من شنونده


    و باید دانست انسانها عاقلند و فهمیده


    و فرق راست و دروغ را خوب میفهمند هر چند میان آن دیوار نازکی باشد


    من؛ من گوینده باید نادان باشم که در شعور شنونده شک کنم


    شاید بهتر است دکترای درستگاری و درست گویی بگیرم بقیه مدرکها بدون آن دل آدم را میزند .



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 19/5/1388 ساعت 10:37 صبح
    مدتی حال و حوصله نوشتن نداشتم (الان هم چندان ندارم) ولی بالاخره باید نشاط رو به زندگی برگرداند و در کنارش به مشکلات فکر کرد ! پس:

    اصلاً به خاطر جو فعلی حاکم بر جامعه نوشتن آدم کور می شه باور کنید

     


    بزودی بر میگردم و زندگی وبلاگی را دوباره شروع میکنم!


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 24/3/1388 ساعت 9:4 صبح

     


     


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 24/3/1388 ساعت 8:38 صبح
    خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز

    هر طرف می سوزد این آتش


    پرده ها و فرش ها را تارشان با پود


    من به هر سو می دوم گریان


    در لهیب اتش پر دود


    وز میان خنده هایم تلخ


    و خروش گریه ام ناشاد


    از درون خسته سوزان می کنم فریاد، ای فریاد، ای فریاد…


    از فراز بام هاشان شاد


    دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب


    بر من آتش به جان ناظر


    در پناه این مشبک شب....



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 20/3/1388 ساعت 8:38 صبح

    امروز یه مطلب یه جا خوندم خیلی باحال بود کلی خوشم اومد. عینش و کپی می کنم می زارم شماها هم بخونید و بدونید که باید رای بدید و با رای ندادن مشکلی حل نمیشه:


    کوکب خانم» را تقریبا همه به یاد دارند. همان زن کدبانوی روستایی که توی درس کلاس دوم دبستان بود و زن «پاکیزه و باسلیقه‌ای» بود. به حیواناتش به موقع غذا می‌داد، نیمروهای خوشمزه می‌پخت و خانه‌اش مثل گل تمیز بود.... حالا سن و سالی از «کوکب خانم» گذشته. خسته است و بی‌حوصله و از همه بدتر ناامید و دلگیر. او دیده که زمین‌های روستا چطور توی این سه چهار ساله خالی از درخت شده‌اند. او دیده که پرتقال‌های خوش‌طعم روستا، جایشان را به پرتقال‌های غریبه مصری و آفریقایی داده‌اند. او دیده که آدم‌هایی آمده‌اند و فقط برایش حرف زده‌اند و هیچ کاری نکرده‌اند. اینها و خیلی چیزهای دیگر باعث شده تا کوکب خانم آن زن پر از انرژی پایش را کنار بکشد. او که روزهای انتخابات همیشه نفر اولی بود که ساعت هشت صبح توی مسجد محل بود، می‌گوید: «نمی‌خوام مادرجون... بسمه... اون دور قبل گفتن به ]...[ رأی بده دادم... حالا مگه چی شد؟... دیگه جونش رو ندارم.»


    «حسن» نوه کوکب خانم، همه راه‌ها را رفته تا او را راضی کند رأی بدهد. اما کوکب خانم از خر شیطان پایین نمی‌آید. حق هم دارد؛ او می‌گوید: «من به ]...[ رأی نمی‌دهم که انتخاب نشود.» و هیچ کس هم نمی‌تواند به کوکب خانم حالی کند که آرای خاموش یعنی چی و مشارکت حداکثری چه معنایی دارد. کوکب خانم را چه به این حرف‌ها؟ او روزگارش را می‌بیند و از قوانین انتخابات هم چیزی سردرنمی‌آورد.


    حسن گیج شده، چه‌کار باید بکند؟ او باید زبان «کوکب خانم» را پیدا کند.


    حسن مدت‌هاست که سر ماجرای خواستگاری‌اش از «نرگس» با کوکب خانم بگو مگو دارد. حسن بدجوری گلویش پیش نرگس گیر کرده، اما «کوکب خانم» حاضر نیست به خواستگاری او برود و می‌گوید که آنها وصله تنشان نیستند. حسن پیشنهاد می‌دهد که یک جمعی از قوم و خویش‌ها بیایند و در این‌باره نظر بدهند. اگر نظر بیشتر آنها این بود که این وصلت سر نگیرد، حسن برای همیشه نرگس را فراموش می‌کند، اما اگر بیشتر آنها با این عروسی موافق بودند، کوکب خانم هم رضایت بدهد. کوکب خانم قبول می‌کند و بعد از جروبحث‌های فراوان این آدم‌ها شب جمعه دعوت می‌شوند که به خانه کوکب خانم بیایند:


    حاج آقا رحمانی، زبیده خانم، کربلایی حیدر، ممد آقای مجتهدی، خانم گل براتی، فرخنده‌خانم، جعفرخان، ملوک خانم اخوان، مش سید و اشرف.


    این‌که این 10 نفر با هم چه نسبتی دارند و اساسا چه نسبتی با کوکب خانم و حسن دارند، بماند. فقط همین‌قدر بدانید که همه‌شان از معتمدین روستا هستند. کوکب خانم اصرار داشت که پنج نفر مرد باشند و پنج نفر زن. نه این‌که کوکب خانم فمنیست باشد، نه... او یک چیز را خوب می‌داند. او می‌داند که زن‌ها هر پنج نفرشان - بی‌برو برگرد - به سرنگرفتن این ازدواج رأی می‌دهند. پس نصف راه را از الان رفته. می‌ماند یک نفر دیگر. یعنی اگر بتواند یکی از مردها را راضی کند که او هم با این وصلت مخالفت کند، حسن باید به قولش وفا کند و دور نرگس را خط بکشد. کوکب خانم خیالش جمع است که جعفرخان چشمش به دهان کوکب خانم است و روی حرفش حرف نمی‌زند.


    کوکب خانم آن شب سنگ تمام می‌گذارد و غذای مفصلی تهیه می‌بیند برای 12 نفر. خودش، حسن و 10 نفر مهمان. اما او نمی‌داند که حسن کاری کرده که خانم گل براتی و زبیده خانم و ملوک خانم اخوان به مهمانی نیایند. (شرح این‌که چه‌کار کرده، ماجرا را طولانی می‌کند و بماند برای یک وقت بهتر!) به هر حال از 10 نفر، هفت نفر می‌آیند. دو تا زن، پنج تا مرد، حسن و کوکب خانم یک به یک حرف‌هایشان را می‌زنند. طبق پیش‌بینی کوکب خانم، زن‌ها با او موافق هستند و جعفرخان هم به جمع آنها می‌پیوندد. اما مردان دیگر طرف حسن را می‌گیرند و کوکب خانم در عین ناباوری سه به چهار بازی را می‌بازد.


    آن شب بعد از رفتن مهمان‌ها کوکب خانم بنای گلایه را گذاشت از ملوک خانم و زبیده خانم و خانم گل براتی که اگر آمده بودند، ماجرا چیز دیگری می‌شد.


    اینجا بود که حسن گفت: «حالا فهمیدین اگر نیاین تو انتخابات شرکت کنین، چه اتفاقی می‌افته؟»


    کوکب خانم تازه ماجرا را فهمید و حسن هم گفت که همه این ماجراها نقشه بوده تا او بفهمد که چقدر مهم است که بیاید و رأی بدهد، وگرنه او مدت‌هاست که فهمیده نرگس به درد او نمی‌خورد. کوکب‌ خانم از آن شب تا الان هرجا که می‌نشیند، از لزوم شرکت در انتخابات می‌گوید و همه زن‌های محل را هم راضی کرده که با وجود همه دلخوری‌ها بیایند و توی انتخابات شرکت کنند.


    نکته: شاید این قصه به نظرتان کودکانه بیاید. اما باور کنید برای عده‌ای باید ماجراها را تا این حد ساده کرد. اگر توی فامیل و محل کوکب خانمی دارید که نمی‌خواهد توی انتخابات شرکت کند، برایش این قصه را تعریف کنید لطفا.


     


    به نقل از وبلاگ http://souzan59.persianblog.ir



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 16/3/1388 ساعت 2:18 عصر

    سلام


    دوستان خوبم یه خبر بگم


    خدایی بگم


    نمی زنید توسرم به خاطر این برنامه ریزی خفن من


    خدایی دپرس نمی شید
    باشه باشه خودتون خواستید ها خودتون خواستید


    .


    .


    .


    روز 4 شنبه ای من سر کار بودم که به مامان رامین زنگ زدم گفته بودم که رفته بیدن اینا همدون و برنامه های من نیمه کنسل بود و ما هم شاید می رفتیم طالقان شاید هم نه


    دیدم ته ته دل مامانش هی قنج میره که ما هم بریم همدون و فک و فامیلو ببینیم و از اونجایی که من خیلی برام مهم بود برم شمال یا طالقان و هیچ جوره حاظر نبودم ازش بگذرم یکهو ساعت 5 بعد از ظهر تصمیم گرفتم و زنگ بزدم به رامین و بگم عزیزم من اصلاً از طالقان نمی تونم بگذرم بیا بریم همدان پس


    و اینگونه ما رفتیم به همدان عجب شباهتی نه نه


    و ما به همدان رفته و عده ای را دیدم و یکی از اقوام هم که سه ماه بود مادر رامین می گفت حالش بده برین بهش سر بزنین رو هم دیدیم و دقیقاً فرداش صبح زود خانوم با دنیا خدافظی کرد و مرد


    رامین میگفت مامان دیدی شاید اگه ما یه ماه دیگه می اومدیم یکماه بیشتر زنده می موند


    و کلی هم گشتیم و خوش گذرونی کردیم با فک و فامیل


    و جمعه هم هر سه دایی رامین که ماشین خریده بودن یکی ال نود دیگری 206 و دیگری پراید گوسفند قربونی کردن و سهم ما رو هم دادن ساعت 5 بود که از همدان راه افتادیم به سمت تهران توی راه فکر کنم تو غرق آباد بود که تصمیم گرفتیم همون جا سیخ کباب بخریم و بریم یه جای خوش آب و هوا و بزنیمش توی رگ و نشون به اون نشون که این کباب خورون ما از ساعت 6:30 تا 8:50 طول کشید و ما ساعت 11 تهران بودیم


    و اینچنین سفر ما به پایان رسید


     این اکاذیب قبلی و اخبار دروغی که بسته شده به شکم وبلاگم مبنی بر اینکه ما میخواهیم به سفر استانی طالقان برویم تقصیر عناصر بیگانه است است و البته که اینا همش تقصیر اون سه تا کاندیدای دیگه است که نمیزارن من درست برنامه ریزی کنم و اینقدر خیال پردازی نکنم


    وای خدای من به خاطر این مدیریت ناصحیحم میخوان منو ترور کنن ای ملت ای خدا ای فلک به دادم برسین الان همه جهانیان دنبال منن که منو ترور شخصیتی کنن


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 13/3/1388 ساعت 4:13 عصر

    سلام دوستان خوبم فردا روز موعود است آمااااااااا


    نشد که نشد این برنامه ریزی


    کلی به خودمان در ضمیر ناخودآگاه و خودآگاهمان وعده شمال دادیم و لب دریا و در کنار پدر و مادر و پدر بزرگ و مادربزرگ و فک و فامیل و سایر وابستگان و متعلقان


    آنوقت دقیقه نود از حضرات اعلام انصراف کردند و ما ماندیم و تنهایی


    و حال دو گزینه داریم یا برویم آنهم به تنهایی ولی شمال نه چرا که شنیده ایم شلوغ است و ترافیک و خستگی و صف سهمیه بندی دریا و طرح زوج و فرد کردن پا به آب زدن


    و ما یکباره تصمیم گرفتیم خودمان را به طالقانات برسانیم و دلی از طبیعت بدرآوریم


    یا باید در خانه تحصن کنیم


    اگر رفتیم به طالقان بسی خوش خواهیم گذراند هر چند که این سفر را دلم میخواست همراه خانواده رامین خان باشیم و کلی بساط خنده و شوخی به راه باشد ولی گویی خودم باید به تنهایی لباسی بپوشم و در نقش تلخک حاکم ظاهر شوم و با کلماتی گهر بار کاری کنم عالیجنابمان بهش خوش بگذرد


    باری دوستان عزیز من


    از آنجا که من دلی به شدت خجسته دارم و البته یه رامین پایه هم دارم که زود گول منو میخوره میشه امیدوار بود که ما به طالقان برویم تازه ممکن است آنجا دوستی قدیمی را هم ببینیم خدا را چه دیدی


    و اما بگویم از اوضاع خودم که سخت درگیر کتاب خواندن هستم آن هم از نوع اندیشه مثبت  و انرژی مثبت و اینها


    و چون ما دو تا کلاً خجسته ایم لوله آبگرمکن که سه روز پیش ترکیده و سر صبحی کل خونه رو به گند کشیده درست نشده که هیچ شاید درست هم نشود و ما روز شنبه ای هپلی گونه پا به عرصه محیط اداری حراستی شرکت بگذاریم


    آری دوستان عزیزم مانده ام  با سرنوشت این آبرمکن خراب و لوله ترکیده چه باید کرد تازه ما فلکه آب خونه رو بستیم و فقط وقتی میریم دستشوئی و وقتی میخوایم یه قطره آب بخوریم بازش میکنیم چون آب از این لوله ترکیده می تراود بیرون و کل زندگیمان خیس و نجس می شود


    حال شما بگو علی بی غم کیه و خونش کجاست ؟؟؟


    آره گلم خونش توی خونه ماست


     


    بله دوستان این وسط فقط یه شعار کاملاً بی طرفانه انتخاباتی میدم و اون اینه


    ما به شهر سر سبز طالقان خواهیم رفت و البته که سبز می اندیشیم و سبز رای میدهیم .و از خدا میخواهیم همان کاندیدای من که اصلاً اینجا اسمشو نبردم رای بیاره که دل همه شاد بشه


    تا بعد


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 4/3/1388 ساعت 8:57 صبح

    سلام


    ممنون که دوستان عزیز نگران حالم بودم ولی گمونم اشتباهی رخ داده من مریض نبودم اما دلمان لک زده بود برای شمال و برای همین دست به دامن حکیم حاذق درونی مان شده بودیم و ایشان دستور مسافرت به شمال را داده بود همین


    مریض که نیستم هیچ


    شاد و شنگولیم و خوش و کمی الکی خوش



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 30/2/1388 ساعت 4:9 عصر

    سلام و صد سلام به همگی


    می بینم که دوستان عزیز و خوبم کمی تا قسمتی شاکیند از اینکه دیر به دیر آپ می شود


    این جسارت و چشم سفیدی مرا به بزرگواری های وقت و بی وقت خویش ببخشید


    حقیقت این است که اصلاً هم زیاد مشغول نیستیم البته خبر خاصی هم نیست و البته سخت مشغول وب گردی و خواندن وبلاگهای دوستان هستیم


    به هر وبلاگی که سر می زنم میبینم همه دنبال لقمه ای نانند و ذره ای فقط ذره ای آرامش در کنار همسران عزیز تر از جانشان و فرزندان دلبندشان


    و بعد به اندیشه می رویم که این روزگار این روزگار گاهاً نامراد و گاهاً ناسازگار  انرژی داشته و نداشته ما را صرف این مادیات دنیوی کرده و سخت از پرداختن به امور تفریحاتی و روحی خویش محرومیم (خدایی فکر میکردید میخوام بنویسم به امور اخروی نمی رسیم و فقط در بند این یک لقمه نان شده ایم و دم از مذهب بزنم هر چند منظورم این وجه هم بود البته به قرینه معنوی محذوف است )


    دیدم ای داد بیداد خودمان نیز که در روزمرگی های مادی نانی دست و پا می زنیم و شوهر مهربان و عزیزمان یک پایشان در دانشگاه و یک پای دیگر سر کار آن هم تا نزدیکیهای بامداد ( به قول برادر کوچیکه اش تا یک بامداد)


    و خودمان هم بین سر کار و خانه بابا و مامان عزیزم و وظایف خانه داری و همسر داری و خانواده همسر داری معلقیم


    تصمیم خود را گرفتم و عزم جزم کردم و بیایم از محاسن این قند عسل مادر برایتان بنویسم نه بابا نی نی مینی نداریم خواستیم از محسنات اخلاقی رامین بنویسیم کاش این پست را نخواند و اگر می خواند جدی نگیرد


    اولیش اینه که خیلی خیلی به شخص من بها می دهد البته بماند که این بها دادن متقابله


    دومیش : صبوره صبوره صبوره


    سومیش: خیلی آدم محسوسیه( با احساس) البته معلق هم هست (علاقه مند)


    چهارمیش : خانواده منو دوست داره و براش مهمه که روابط خوبی با هم داشته باشیم من هم متقابلاً خانوادشو دوست دارم


    پنجم و ششم : حرف منطقی رو انجام میده و دنبال پیشرفت از راه دانش اندوزیه


    هفتمش : اولویت بندی داره مثلاً میگه اول خانواده کوچیک خودمون بعد خانواده های محترم و دوست داشتنیمون و در آخر اقوام دیگر به خاطر همین هم هرگز به خاطر فامیل دورتر اون فامیل نزدیکه رو فراموش نمی کنه


    و هشتم و از همه مهتر و مهمتر تکیه گاهی محکم و مطمئنه


     


    اینا رو می نویسم که یادم باشه این بشر دو پا عجب آسمون و ریسمون می بافه مثلاً من سالی یه بار که با همین فرشته جان دعوام بشه همه خوبیهاشو فراموش که هیچ حتی بر عکسش رو میگم ای خدا امان از بشر دو پا و امان از این دل اعتراف گر ما  


     


    خلاصه اینکه خداوند دل خوش به ما و  به همه عطا کند و تعطیلاتی پشت سر هم که دلی از تفریحات و مادیان بدر آوریم آخه بابا تا الان دردمون این بود که کارمندیم و مرخصی نداریم حالا اگه هم مرخصی کاری بگیریم مرخصی از کلاسهای دانشگاه که نمی شود گرفت


    و ما حتی به همین پنج شنبه ها و جمعه های تعطیل رسمی هم رضایت می دهیم مثلاً هفته بعد می رویم این پاهایمان را در آب دریا بشوئیم اخیراً بسی درد می کند و حکیمی حاذق تجویز کرده حتماً کنار خود دریا باید لیوانی از آب دریا را روی بند بند انگشتان پاهایت بریزی تا بهبودی حاصل آید و من نیز که بسیار جان عزیز فوری به رامین گفته ام من از دردی جانکاه رنج میبرم و اگر مرا به دریاجات (کلمه ای بسیار بسیار بسیار غلط است استفاده از این جات لعنتی که باب شده مثل سبزیجات و ... که من هم گفتم کمی از کلمات بسیار اشتباه فیض ببریم)نبری هر آینده جان به جان آفرین تقدیم خواهیم کرد
    و او نیز تصمیم گرفت جهت اثبات مراتب معلقیت (علاقه مندی) و برای نجات جان این همسر جان عزیزش هم که شده ما را به سفر اونور جوب ببره


    خداوند خیرش دهاد


    خوب فعلاً‏ می روم ببینم این حکیم حاذق فرمان دیگری برای سفر ندارد مثلاً بخواهد مرا خرید درمانی کند یا مثلاً تصمیم بگیرد کمی معجون جات و خوراکی درمانی مخصوص آن خطه سر سبز شوم


    بروم یک ویزیت از این حکیم بگیریم که الان همه هجوم میارن به دفترش و درخواست سفر استعلاجی میکنند



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 21/2/1388 ساعت 10:36 صبح

    سلام خوبید


    خبری از دوستای خوبم نیست نه پیامی نه صدایی نه حتی رد پایی


    گویا همه مشغله دار شده اند بدتر از ما


    اوضاع و احوال شما ها که خوبه نه!!!!


    اوضاع ما هم خوبه البته با کمی تا قسمتی روزمرگی


    اما بگم از جمعه هامون کل مهمونی ها به روزهای وسط هفته انتقال یافته و ما روز جمعه ها رو دربست در خانه نشین شده ایم


    رامین چونان کودکانی که ذوق و شوق دارن درس می خونه و ما نیر به امر خطیر درس خوندن ،و آشپزی ، حواس پرت کردن در نقش شیطان رجیم اینجوری که و هر بار وسط درس خوندن این بچه پارازیتی می دهیم و یا سوال بی موردی می پرسیم  یا می زنیم فیلیمی ببینیم که این بنده خدا میگه خاموشش کن و چون من خاموش نکنم او هم ببینده پر و پا قرص فیلم می شود


     


     مشغولیم شنبه هم رفتیم و کنکور ارشد دادیم چه کنکوری سوالاتی بسیار بسیار آسان طرح کرده بود این دانشگاه آزاد


    اونقدر آسون که وسط امتحان می زدم توی سر خودم ای دختر چش دراومده چش سفید تنیل که درس نخوندی و الان می فهمی که سوالای به این راحتی رو اگه خونده بودی 20 میشدی و حالا به یه نمره 14 باید رضایت بدی و بدونی همه بهتر از تو دادن ولی هنوز ته دلت میگه خدایی که اون بالاست یکهو دیدی زد و ما رو تو لیست قبولیای فوق جا داد و انوقت ما هم توانستیم به همه پز بدهیم که مدرکی داریم که لب کوزه‏ آب است و خاک می خوره


    و الهی الهی اصلاً‏ که من اهل فخر فروشی نیستم اصلاً و ابداً


    آممممما همچین دلمان می قنجد که اندکی عقده های درس نخواندن های متوالیمان را کم کنیم و با بادی در غب غب (املاءشو نمی دونم چجوریه) بگوییم فوق قبول شده ایم آره داداچ آره دوست دارم پز شو بدم


    ولیکن لیک میدانم که این برایمان نان و آب نمی شود و باید کاری را هم به صورت عملی بیاموزم.


    حال می نشینم لب جاده و منتظر به دور دستها چشم می دوزیم تا روزنومه شهریور بیاد یا زنگ میزنیم ای فامیلمان در شهر از اونترنت برایم نگاه کند ببیند قبول رفته ایم یا نه . چون که بسی تنبل هم رفته ایم در این 4 یا 5 ماه کار دیگری هم نمی کنیم و همین طوری دل خوش میکنیم ببینیم جواب چه می شود .بعد جهت اینکه کمی هم آینده نگر هستیم در ذهنمان لباسهای مناسب یک خانم شووووهر دار (مشه رامین شوی سبیل کلفتمان را می گویم) فوق لیسانس قبول شده را مجسم می کنیم و کیفی و کفشی و کلاسوری یا کیف خاصی که اصلاً‏بدهیم رویش چاپ کنند قبول شده در فوق لیسانس را مجسم می کنیم و خودمان را در آن لباس و کفش با آن کیف مخصوص می بینم که از خیابان که رد می شوم همه هوارا بکشید و در گوشی حرف بزنن که ببین روی کیفش که هیچ روی پیشونیش نوشته قبول شده در فوق لیسانس


    حالا یکهو یادم اومد که ای واای اگه روزنومه ای اومد و توش اسمم نبود چی بگم ها می گم بابا امسال من کلی برنامه دیگه داشتم چه بهتر که قبول نرفتم کی حال داره بره هر روز دانشگاه و بعد از کلی زحمت هیچکی براش فرق نکنه دیپلم داری یا فوق لیسانس . اصلاً‏ مگه فوق لیسانس چیه بنده خدا مش رامین از کجا پول بیاره و پولهاشو بده به من بریزم دور که ورقه کاغذ بدن به من


    خوب شد که قبول نشدم هااااااااا


    و خلاصه از تا شهریور خیال پردازی های من ادامه دارد و البته نه نهههه الان این مش رامین میاد اینجا و می فهمه فکر و ذکرم چه چیزای بیخوده شده


    نه کی گفته من فقط به زندگی فکر می کنم و تمام فکر و ذهنم مش رامینه که هر روز غروب از سر زمین میاد خونه و زحمت میکشه


    آآآآآآآآآآااااااااااای مش رامین هوووووووووووووووووووووووی کجاییییییییییییییییی پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپس بیا شوممون سرد شد هووووووووووووی



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 19/2/1388 ساعت 3:36 عصر

    چقدر دستاش داغ بودن چقدر سوال تو ذهن مینا بود برگشت و با لبخند موزیانه ای گفت حالا نوبت منه مینا خانوم


    نوبت منه


    بیا کنارم بشین ببینم


     ادامه باشد برای روزهای آتی


     


     


     


    بیا بشین پیشم باهات حرف دارم و دستشو کشید به سمت خودش و کشون کشون تا دم کاناپه توی حال برد


    چقدر دستاش داغ بودن چقدر سوال تو ذهن مینا بود برگشت و با لبخند موزیانه ای گفت حالا نوبت منه مینا خانوم


    نوبت منه


    بیا کنارم بشین ببینم


    و مینا رو نشوند روی کاناپه و خودشم نشست کنارش


    مینا اعصابش بهم ریخته بود اصلن حوصله فهیمو نداشت توان متمرکز کردن فکرشم نداشت فقط اون عکس از جلوی چشمش رد میشد و فقط چهره اون زنه بود که رژه میرفت تو مغزش


    به شدت عصبی و به شدت ناراحت


    فهیم سیل اشکهای مینا رو که هر کاری کرده بود نتونسته بود مهارش کنه رو دید و غم دنیا توی قلبش اومد


    سر مینا رو با دستش آورد بالا و گفت مینا خانوم راستش من خیلی دلم میخواست باهاتون حرف بزنم راستش
    ....خیلی حرفا دارم که باهاتون بزنم ولی بیشتر وقتا یه چیزی تو نگاهتونه یه نگاه جستجوگری رو پشت چشاتون می بینم و یه جور باعث میشه نتونم بیشتر بهتون نزدیک کنه


    مینا همین طور اشک می ریخت مثل ابر بهاری یاد بدبختی خودش افتاد یاد اینکه الان چندین ساله که انتظار صاحب عکسشو میکشه و شبا با خیال اون سر به بالش می زاره اما امروز فهمیده عشق عشق خانمان سوزش یک طرفه که نه اصلاً بیهوده بوده


    اشک می ریخت و میگفت من یه احمقم آقای فهیم یه احمق نمی دونم چی بگم یا از کجاش بگم ولی زندگیمو به یه خیال با یه رویا به گند کشیدم با یه تصویر اونقدر رویاسازی کردم که حالا میبینم همه چیز ساخته ذهن من بوده عشقی که خودم ایجادش کرده و خودم فکر میکردم بهش میرسم بی اینکه کسی که دوسش دارم رو ببینم یا یه بار نظرشو بپرسم عمرم رو پاش گذاشتم و حالا زندگی برام بی مفهوم شده و دیگه امیدی ندارم


    و فهیم به چهره زیبا و دلنشین مینا نگاه می کرد از شنیدن این حرفهای مینا بهت زده بود کمی هم اندوهگین


     


    فهیم رو کرد به مینا و گفت یه دوره خیلی سختی شما پشت و پناه من بودید و الان هم تنها کسی توی این دنیا دارم شمائید من دیگه امیدی به این زندگی نداشتم و فقط با محبت های شما و مادرتون بود که به زندگی امیدوار شده بودم الان که می بینم اینجوری ناراحتید بیشتر ناراحت میشم راستش من با شما حرف داشتم اما فعلاً موضوع شما مهمتره


    من می تونم بهت کمک کنم مرد رویاهاتو پیدا کنی شاید اونم حرفهایی برای گفتن داشته باشه شاید راستش مینا خانوم راستش من هر وقت شما رو می دیدم حتی روز اول یه احساسی نسبت به شما داشتم یه حسی که باعث میشد دلم بخواد بیشتر بهتون نزدیک بشم دلم میخواست باهاتون درد دل کنم دلم میخواست حتی گاهی بی هیچ دلیلی توی آغوش من باشید


    ولی رفتارتون و نوع نگاهتون بهت هشدار میداد که نمی تونی به این آدم نزدیک بشی حتی امروز اومده بودم باهات حرف بزنم ولی مثل اینکه .......


    مینا جا خورده نگاهش کرد و گفت یعنی شما میخواستی به من ابراز علاقه کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    و تازه به خودش اومد که آره یه چیزی مثل قدر شناسی و تحسین همیشه تو نگاه فهیم بود که اون بهش توجهی نکرده بود و از اینکه می دید الان درست کنار فهیم نشسته و گرمای تنش همین طور داره بهش منتقل میشه چندشش شد . از اینکه الان دستشو کشیده آوره رو کاناپه که بهش ابراز عشق کنه ولی اون حرف از یه مرد رویایی زده که دوسش داره و بی اختیار خودش رو کمی عقب تر کشید کمی ازش دور شد


    فهیم سرش پائین بود و دستش لای موهاش بود فهیم کاملاً عصبی بود و توی ذهنش داشت با خودش دلش و وجدانش کلنجار می رفت


    بعد از اینهمه سال تحمل این یکی رو دیگه نداشت اینکه مینا رو با کسی دیگه ببینه ولی ته دلش تحمل غم و غصه میناشو هم نداشت و فکرش واقعاً دیگه کار نمی کرد.


    ولی باید تصمیم می گرفت


    و ناگهان به هر سختی بود تصمیم گرفت


    دستهای مینا رو گرفت و تو دستاش و نشست کنار پاش و گفت برام سخته به خدا برام سخته که فکر کنم شما رو نداشته باشم اما الان که خوب فکر مکنم من هیچوقت کسی رو نداشتم و شما هم از اول فقط برای کار اینجا اومدین و از اول نداشتمتون


    اما با این حال کمکتون میکنم پیداش کنین


    مینا کاملاً مثل مجسمه شده بود بلند شد که بره دو قدم نرفته بود که افتاد فهیم سرشو بلند کرد و مینا رو دید که افتاده


    فهیم هم بغض کرده بود مینا رو هر چقدر صدا کرد جوابی نداد بقلش کرد مینا مثل یه مرده شده بود فهیم گزاشتش روی کاناپه و بدو بدو براش آب قند آورد داشت مینا مینای امروز باید روز ابراز علاقش می شد الان روی کاناپه بی جون افتاده بود


    آب قند رو بهش داد که بخوره ولی مینا کاملاً بی حرکت بود هر چقدر تلاش کرد فایده ای نداشت


    زنگ زد خونه مینا اینا مامانش گوشی رو برداشت و جریان رو بهش گفت و بعد زنگ زد به اورژانس و مینا رو به بیمارستان بردن


    مینا دچار شوک شدیدی شده بود شک مغزی


    فهیم و مادرش توی بیمارستان بودن تا دکترش اومد و باهاشون صحبت کرد.



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 15/2/1388 ساعت 1:36 عصر

    سلام


    و من اینک و همین امروز


    در یکی از ساعات همین امروز پامو به این کره خاکی گذاشتم


    آره من وارد 29 سالگی شدم و وقتی به روزهای پشت سرم نگاه میکنم می بینم مثل برق و باد رفته و مطمئناً روزهای پیش رو هم مثل برق و باد می گذرن


    امروز من توی روز تولدم باید سعی کنم متولد بشم باید سعی کنم فرد خیلی بهتری بشم


    من امروز باید شادابتر بشم چون شاید امروز بهترین فرصت باشه برای تولدی دوباره


    شاید امروز و قشنگی امروز یادم بیاره که باید از تکرار مکررات بگریزیم و دنبال کشفیات تازه باشم


    و این منم که امروز سعی می کنم من بهتری باشم


    سعی میکنم موفق تر و بهتر باشم


    خوشحال می شم که بتونم سال بعد که نوشته ای در این مورد می نویسم بنویسم نسبت به پارسال پیشرفت هایی داشتم و بهتر شدم


    و البته امروز که من جدید متولد می شود هنوز نوزادی نو پاست که در این یکسال رشد و نمو خواهد کرد و در این یکسال خوبیها را به عادت تبدیل می کنم


    دوستان خوبم توی همین امسال برای همتون هر کجا هستید  دعا می کنم که متولد بشید تولدی دوباره


    تخوب و ناب که همه توش به نوعی تازه متولد شدن رو برو بشیم


    تا بعد


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 12/2/1388 ساعت 3:36 عصر

    به اصرار دوستان تصمیم گرفتم ادامه قصه عشق مینا رو اینجا بزارم هر چند قبلاً میخواستم بقیه داستان رو ننویسم ولی الان می نویسم باشد که مقبول افتد قسمت های قبلی رو از تو آرشیو بخونید به همین نام قصه عشق مینا


    :


    فهیم از شنیدن این حرفها به فکر فرو رفت و یاد زنش افتاد که یه روز که در مورد مرگ با هم صحبت میکردن به فهیم گفته بود:



     



    کاوه من بدون تو زندگی برام خیلی سخته و میدونم که برای تو هم بدون من زندگی خیلی



    سخته ولی بیا به هم قول بدیم به خاطر عشقمون اگه هر کدوم ما نبود و دیگری زنده بود خودشو از نعمت زندگی محروم نکنه


    بیا به هم قول بدیم که بیاد هم باشیم ولی بیاد هم بودن ربطی به زندگی عادی نداره من تو رو دوست داشته باشم و ازت به نیکی یاد کنم ولی چون خدا خواسته که من زنده بمونم ارزش زنده بودن رو بدونم و ازش استفاده کنم


    و کاوه یادش افتاد که سالهاست به این قولشون معکوس عمل کرده و با خودش فکر کرد چقدر روح همسرش رنجیده از رنجی که اون کشیده


    کاوه به مادر مینا نگاه می کرد  و گریه می کرد گفت خانوم شکوهی شما چشمای منو به زندگی باز کردید من ازتون ممنونم


    روزها می گذشت


    مینا گاهی میومد و به باغ سر می زد


    یکسالی میشد که فهیم رو می شناخت 


    باغ خیلی قشنگ شده بود


    نزدیک عید بود و مینا به باغ رفته بود مامانش هم وسایل کامل سفره هفت سین رو آورده بود که برای آقای فهیم هم سفره بندازن


    بعد که چیدن تموم شد فهیم رفت بیرون و گفت که می ره برای یه مقدار خرید و بر می گرده


    مینا داشت آخرین گردگیری خونه فهیم رو هم تموم می کرد که قاب عکسی رو دید که توی کشو بود ناگهان خشکش زد


     عکس همون عکس عشق خودش بود کیوان که از پشت یه خانومو بغل کرده بود و صورتش روی گونه خانومه بود


    کف دستاش عرق کرده بود پاهاش بی حس شده بود


    قلبش به شدت میزد و اشک بود که از چشمش میومد وای خدای من چی می بینم کیوان خودش یکی رو دوست داره


    باورش براش سخت بود روی کاناپه دراز کشیده بود و مادرش انگار مدتی می شد که رفته بود


    غم عالم تو دلش بود با خودش گفت که میره و دیگه بهش فکر نمی کنه می خواست لباس بپوشه و بره که فهیم اومد تو و عکسو دستش دید


    مینای بیچاره هول کرد نمی دونست با این قیافه نزاری که داره الان فهیم با خودش چی فکر می کنه نمی دونست الان چی باید بگه و چطور مساله قاب عکس رو توجیه کنه


    فهیم به سمتش اومد و مینا سرشو به زیر انداخت و گفت داشتم اینجا رو تمیز میکردم همین


     فهیم گفت خوب


    مینا گفت : همین دیگه همین راستش حالم خوب نیست دلم گرفته اعصاب درست و حسابی ندارم بهتره برم


    فهیم به سمتش اومد و گفت امکان نداره


    نمی دونم چرا اینقدر دست پاچه ای ولی من قبلاً هم اینطوری دیدمت


    بیا بشین پیشم باهات حرف دارم و دستشو کشید به سمت خودش و کشون کشون تا دم کاناپه توی حال برد


    چقدر دستاش داغ بودن چقدر سوال تو ذهن مینا بود برگشت و با لبخند موزیانه ای گفت حالا نوبت منه مینا خانوم


    نوبت منه


    بیا کنارم بشین ببینم


     ادامه باشد برای روزهای آتی





  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 5/2/1388 ساعت 9:23 صبح

    سلام


    خبرهای خوب خوب رو بگووووئم


    اولیش اینه که خواهری من هم رفت سر کار و هم دانشگاه گرافیک قبول شد البته فوق دیپلم براش دعا میکنیم که بعد از فوق دیپلم بره و لیسانشو بگیره براش خیلی خیلی خوشحالم و امیدوارم به همه خواسته هاش برسه


    دومیش اینه که رامین دیروز بیشتر وقتشو درس خودند و داره کلی تلاش میکنه توی این یکی دو ساله حسابدار قابلی بشه و اونوقته که پیشرفت رو خواهیم دید دو سال دیگه منتظر خبرهایی در این زمینه باشید


    و خبر سوم اینکه که یه مسافرت درپیش داریم توی خرداد که اونم خبر خوبی بود. ممکنه نمک آبرود باشه یا ساری و بابلسر


     


    بگذریم و به خودمون برسیم


    دوستای خوبم حال شما خوبه روزنامه ها رو خوندید تو رو خدا همین خبر عملیات تروریستی عراق رو  می گم واقعاً آخه واجبه آدم توی این بل وشوی عراق بره زیارت قربون امام حسین برم من که توی ایران توی همه عزاداریا هم رد پاهاشو میشه پیدا کرد آخه به دله یا به دیدار


    چی  خواهر کوچیکه هم دیروز مثل اینکه ملاقاتی داشته مادر و پدر و خواهر و برادرهام رفته بودن پیشش (نمیره هوادار ) جای ما هم خالی بوده مخصوصاً قسمت جوجه کبابش

    نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 29/1/1388 ساعت 10:5 صبح

    دیروز جاتون خالی رفتیم باغ یکی از اقوام رامین جهت خوردن چاغاله


    نمی دونید چقدر خوش گذشت


    ولی از طرفی من و مامانی رامین کلی دپرس شده بودیم آخه ما هم  دلمون میخواست که باغ داشته باشیم


    خیلی


    هی به بابای رامین گیر دادیم که بابا تو رو خدا بیا این زمینهایتو بفروش توی شهرستان و یه باغ بخر


    البته توی عباس آباد همدان هم بخره خوبه ها


    خلاصه قربون دل خودمون بریم که هر چی که ببینیم هوس میکنیم داشته باشیم


    خدایی اگه باغی چیزی دارین قدرشو بدونید و نفروشیدش


    خیلی خوبه


    اگه خونه باغ دارین که چه بهتر


    دلم همه اینا رو می خواد


    دلم یه بقل پر از سبزی میخواد که خودم کاشته باشم دلم بوئیدن گلی رو میخواد که توی زمین خودم باشه


    خلاصه این دل لعنتی دست از سر من بر نمی داره و وقتی هم بر میداره چشام بهش یادآوری می کنه که برو گیر بده


    دلم میخواد بغل گل آفتاب گردونم وایسم و یه عکس دو نفری با هم بگیریم


    دلم صدای پرنده های باغو میخواد


    دلم میخواد تابستونا زیر سایه درختی بشینم که سایه سارش محل عبور و مرور ملت نباشه


    دلم می خواد برم توی باغ و شعرای عاشقانه رو بلند بلند بخونم بی ترس از اینکه کسی به عقلم شک کنه


    دلم میخواد گاهی برم توی اون باغ و یه گوشه ای بشینم و حتی زار بزنم


    دلم میخواد موهامو باز کنم و روی سبزه های دراز بکشیم و از لابه لای شاخه های درختا تیکه های اسمونو نگاه کنم


    دلم میخواد دم غروب روی تاب بشینم و رامین منو محکم هول بده و من برخورد هوا رو که به شدت روی گونه هام می خوره رو حس کنم


    خدا خدای مهربونم یه ذره بهم کمک کن تا بتونم یه خونه باغ زیبا داشته باشم


    من عاشق طبیعتم عاشق طبیعت البته خانواده هامونم خیلی دوست دارن طبیعتو


    خدایا بهمون کمک کن بتونیم به این آرزو برسیم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 19/1/1388 ساعت 2:34 عصر

    بله کجا بودیم؟؟؟؟


    اینجا که به فاضل آباد رفتیم و یه چادر اجاره کردیم به قیمت بسیار بسیار بسیار خوب که بتوانیم در آن خاله بازی های دوران کودکیمان را یعنی چادر زدن زیر یک چادر دیگر و آتیش بازی جیزه جیزه رو اجرا کنیم خیلی خیلی مزه داد


    یه شام خوشمزه هم خوردیم جاتون خالی خیلی دست پختم توی چادر قشنگمون صد برابر بهتر شده بود


    و صبحش راه افتادیم رفتیم آّبشار کبودال خیلی جای قشنگی بود خیلی آبشار خوشگلی بود فقط اون بکر بوده آبشار لوه رو نداشت کمی تا قسمتی شلوغ پلوغ بود در حالی که آبشار لوه انگار یه جای کاملاً دنج بود که احساس اینکه کشفش کردی رو بهت انتقال میداد


    بعد زا اون به گرگان رفتیم و به جنگل ناهار خوران رفتیم خوب بود ولی ما توقف نکردیم و تا انتهاش رفتیم آخرش روستای زیارت بود خیلی قشنگ بود اونجا سه جای دیدنی داشت 1- آبگرم 2- امامزاده 3- آبشار دوقلو


    رفتیم کلی گشتیم اول رفتیم آبشار دوقلو که انتهای جاده بعد از روستای بود و بعد از دیدن آبشار و عکس انداختن برگشتیم یه جای دنج پیدا کردیم راستی یادم رفت ما همیشه جاهای دنج ولی نزدیک به آدمها رو پیدا میکنیم یه جای خوشگل که بالای یه تپه مانند بود و من تصمیم داشتم هنر آشپزیمو باز نشون بدم جدی میگم


    اونجا هم برنج دم کردم هم غذا که مخلوطی بود از سوسیس و تن ماهی و بادمجون رو پختم هم چایی دم کردم اونوقت همه این کارا با یه پیک انجام شد در عرض یک ساعت


    و بعد برگشتیم یکی یه شامپو  و صابون به دست رفتیم آب گرم اوووووم چه آب گرمی ؟؟؟؟؟؟


    به به اونقدر خوب بود که نگو کاش قسمت همتون بشه


    و بعد هم خوشحال وشنگول برشکتیم سمت ساری وای چه ترافیکی بود تا میدون امام خمینیش


    یه هو رامین گفت دوست داری دوباره ببرمت کنار دریا بعد بریم تهران من سریع : بریم بابلسر؟؟؟؟؟؟؟؟


    و اونم قبول کرد


    و ما شبونه به سمت بابلسر راه افتادیم از چه راهی هم رفتیم تو حالت عادی باید می رفتیم به قائم شهر و از اونجا بابل و بابلسر ولی ما از راه جویبار رفتیم به سمت بهنمیر و خلاصه نیم ساعته از ساری بابلسر بود ولی خدایی توی جاده پرنده هم پر نمی زد.


    و شب رو نزدیک دریا بودیم و صبحش هم تا ظهر لب ساحل بودیم و بعد رفتیم بازار ماهی فروشاش و 4 تا ماهی سفید بزرگ خریدیم و برای ناهار خودمونو دعوت کردیم خونه ی دوستش و یکی از ماهیارو هم دادیم بهش


    شبش تهران بودیم دقیقاً شب روز هفتم فروردین


    خوش گذشته بود واقعاً خیلی خیلی این سفر بهترین سفر عمرم بود


    و اینگونه سفر ما به پایان رسیده سیزده رو هم بدر کردیم در کنار خانوده و سبزه گره زدم برای برادر و خواهر ها و کلی شلوغ کردیم و اینگونه بود که روز 14 فروردین نیز در منزل و بلاخره لحظه تاریخی شروع مجدد کارمندی 15 فروردین با چشای پف کرده سر کار حاضر شدیم


    ولی خدایی دلم برای سر کارم هم تنگ شده بود


    تا بعد بای


    و از اونجا


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 18/1/1388 ساعت 11:4 صبح

    سلام من اومدم یا یه دنیا حرف که نمی دونم میتونم همشو نوشت یا نه


    از عید شروع می کنم ما از قبل از عید مقدمات سفری رو چیده بودیم که قرار بود من و رامین همراه خانواده من و خانواده خودش بریم


    روز سیم یعنی همون روز عید ما تصمیم گرفتیم سال تحویل بریم خونه بابا مامان رامین و کنار اونها باشیم


    از صبحش تا خود ساعت یک یک ریز کار کردیم و بعد رفتیم خونه مامانی رامین ناهار خوردیم همه بودیم سال تحویل شد و چه سال تحویل قشنگی بود برای ما عید همه خواهر و برارها رو دادیم و عیدی هم گرفتیم البته من بیشتر خوب بلاخره دیگه ما فعلاً تک عروس بیدیم و مورد علاقه خانواده شوهر


    بعدشم گفتیم و اصرار کردیم که فردا میخوایم راه بیافتیم که باباش اینا گفتن ما نمی تونیم بیایم آخه باباش بنده خدا تا آخرین روز سال سر کار بود و خسته و کوفته بود گفت من تا روز سوم و چهارم عید فقط میخوام استراحت کنم خلاصه اومدن اونها کنسل شد . بعد از ظهر از اونجا اومدیم خونه بابا مامان من و بعد از تبریک و عید دیدنی و عیدی بازی رفتیم خونه و مشغول جمع آوری وسایل سفر شدیم


    سفر از آزاد راه آزادگان شروع شد و بعد رفتیم به سمت بومهن و فیروز کوه و قائم شهر و ساری وای که نزدیک ساری که شدیم چقدر طبیعت زیبا تر شده بود نگه داشتیم و همگی با هم صبحونه خوردیم و رامین کلی باعث خنده بی بی (مادر بزرگ)شد خواهرهام هم که معلوم بود شادتر بودن و کلی سعی می کردن به خودشون خوش بگذرونن دو تا ماشین بودیم ماشین ما و ماشین داداشی ما که البته هر دو یک مدل و یک رنگ (بس که ما خواهر برادرا مثل هم می خوایم باشیم)


    و از اونجا رفیم سمت دریا اونم چه دریایی دریای صنعتی بود بیشتر سمت امیر آباد و فرح آباد و از اونجا رفتیم کنار دریا راستش یه کم خلوت بود و خوب بود حیف حیف که باد شدیدی می اومد و بی بی ما خیلی از باد خوشش نمی یاد نموندیم و کوبیدیم رفتیم بندر ترکمن رفتیم بند ترکمن و ازطریق طرح اسکان توی یه مدرسه نزدیک اسکله اسکان شدیم


    نمی دونید چقدر خوش گذشت شب همون جا موندیم و خوش گذروندیم شبش هم رفتیم کنار اسکله من و خواهرهام و مامانم و داداش کوچیکه


    خیلی قشنگ بود اسکله توی شب


    فرداش رفتیم بازار ماهی فروشاش و کلی ماهی خریدیم برای شام و ناهار فردامون اونم چه ماهیایی کپور خریدیم و سفید ولی هنوز ماهی کفال نیومده بود که بخریم


    دیونه طبیعت شده بودیم البته هنوز طبیعت اصلی رو ندیده بودیم ترکمن ها مردمان خیلی خیلی خوبی بودن به خدا مردهاش اصلاً هیز و چشم چرون نبودن خیلی خیلی خوش برخورد اما بدون منظور


    زنهاشون همه لباسهای ماکسی آستین دار بلند پوشیده بودن با روسری های خیلی خوشگل من دلم روسری میخواست ولی تو بازارچه ساحلی چیز بدرد بخوری ندیدم تصمیم گرفتیم از سمت بند ترکمن بریم آق قلا (خیلی شهر خوبی بود مردم خوبی هم داشت) و من اونجا یه روسری ترکمنی خریدم و خدایی هم خوشگل بود


    و بعد از آق قلا رفتیم گنبد و اونجا رفیم گنبد قاووس رو دیدیم امامزاده یحیی رو دیدیم و از بازارچه سنتیشون دیدن کردیم که توی چادرهای مخصوص ترکمنی بود تازه بقایای شهر جرجان رو هم دیدیم


    و رفتیم ناهار خوردیم و به سمت مینو دشت رفتیم بهشت واقعی بعد از گنبد تازه شروع شد هر دو طرف سر سبز و قشنگ دلت میخواست همون جا چند روز بمونی حیف که به خاطر بی بی که میخواست زودتر بره پیش خاله و دائی هام چاره ای نبود جز اینکه تا چهارم مشهد باشیم و ما رفتیم توی راه بارون میومد چه بارونی و دیدیم اگه بیشتر بریم ممکنه شب جایی گیرمون نیاد نزدیک یه روستایی دیدیم که دست یه سری آدم پلاکارد هست که خونه اجاره ای و نگهداشتیم و یه خونه دربست اجاره کردیم و شب ماهیارو خوردیم با برنج و خوابیدیم صبح که پاشیدیم منظره رو از شیشه نگاه می کردیم فقط سبزی بود رامین هم هی می گفت برین بیرون و و هنوز صبحونه نخورده این سبزیا رو ببینید که سوی چشاتون زیاد شده اونقدر شیطونی کرد که نگو دست بنده خدا بی بی رو گرفته بود و میگفت زود باش بی بی زود باش بیا از بالکن سبزی رو ببین که سوی چشات بیشتر شه و اونجا ازمون عکس گرفت


    هوا سرد بود اون روز و ما دلمون میخواست بریم آبشار لوه LOUVE


    ولی نشد آخه همه سردشون بود و البته عجله داشتن برسن مشهد از اونجا رفیم به سمت جنگلهای گلستان و از مناظر لذت بردیم و بعد از اون از استان گلستان دور شدیم و وارد خراسان شمالی شدیم و توی اون شهر شهر فاروج هست هیچ میدونستین پایتخت آجیل ایراننه؟؟؟؟؟


    و بعد بجنورد و قوچانو و مشهد و شب هم مشهد موندیم و فرداش دوباره زیارت و بعد رفتیم طوس


    و بعد از ظهر مامان اینام رفتم و ما رو تنها گذاشتن اونا رفتن به زادگاه مادر و پدریمون البته بماند که خواهر وسطیه مون رو دوست داشتیم با خودمون بر گردونیم و تو راه برگشت با ما باشه که نشد و با مخالفت سایرین مواجه شد اونها رفتن و ما برگشتیم مشهد آخه دلم میخواست یه بار دیگه برم زیارت رفتیم زیارت وتا به خودمون بجنبیم ساعت 9 شده بود و من دلم نمی خواست شب رو تو مشهد بخوابم آخه امسال خیلی خیلی شلوغ بود  برگشتم و قرار شد از همون راه اومده برگردیم تهران


    شب ساعت 11 بود یا 12 که قوچان اتراق کردیم و تصمیم گرفتیم توی چادر بخوابیم البته خیلی سرد نبود یعنی بود ولی جای ما خوب بود و فرداش ساعت 9 بیدار شدیم و روندیم تا خود مینو دشت و تصمیم گرفتیم آبشار لوه رو که نتونسته بودیم از سر اومدن بریم الان بریم رفتیم راهش که نگو و نپرس خود آبشار هم خیلی قشنگ بود چند تا عکس از مناظر داریم اگه شد امشب به ادامه این پست اضافه می کنم 


    بعد از اون دیگه شب بود رفتیم فاضل آباد و یه چادر اجاره کردیم و توی چادر چادر زدیم .وای خیلی من و این رامین آسمون جلیمون به خدا عین خیالمون نیست و هر چی به ذهنمون می رسه رو سریع عملی میکنیم


    این شد روز تا صبح روز ششم بقیش بماند تا فردا



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 8/1/1388 ساعت 5:15 عصر

    سلام به همه دوستان خوبم


    سال نو همگی مبارک


    سال نو که امیدوارم خیلی چیزای جدید و خوب براتون به ارمغان بیاره


    و امیدوارم تا الانش خوش خوش گذشته باشه


    دوستان گلم


    خیلی دوست دارم در مورد سفرمون براتون بنویسم که تقریباً یه سفر خانوادگی بود که شامل من و رامین و مامان و داداشام و خواهرهام بود البته فقط تا مشهد و بعد ازاون بود که عیسی به راه خود رفت و موسی به راه خود


    اما بماند برای بعد از 13 بدر


    فقط میخوام در مورد طبیعت حرفی بزنم


    توی تمام طبیعت یاد این تکه از شعر سهراب بودم که میگه: چشم را باز کنید ایتی بهتر از این میخواهید


     


    هر که با مرغ هوا دوست شود
    خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود
    آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
    می گشاید گره پنجره ها را با آه
    زیر بیدی بودیم
    برگی از شاخه بالای سرم چیدم گفتم
    چشم را باز کنید آیتی بهتر از این می خواهید؟...


    و آیا اینهمه زیبایی جز با دستان توانای خدا ایجاد می شد؟؟؟؟


    صدای آب و اواز پرنده ها ،خوشرنگترین رنگ سبز روی زمین


     


     


    در جنگل حدیثی بود از پیامبر که اشاره به رنگ سبز داشت که کسی که به سبزی بنگرد نور چشمانش زیاد می شود

     

    بهار  آمد  و با خود نوید ها اورد

    به کلبه محقر من هم هزار مژده رسید

    من از تو عشق طلب کرده ام بقدر کرم

    من از تو عشق میخواهم عشق

    ز عشق من چه بگویم ز بی قراری ها؟؟؟

    ز شوق رسیدن؟؟؟

     و یا به وقت رسیدن زبان بسته و گنگ؟؟؟؟

    چه گویمت بجز این چند خط غلط

     به وقت شکایت به وقت خطا

    دو خنده از سر عشق  و هزار بخششها

    چه گویمت که بفمهمی  چه گویمت که همان حرف ذهن من را تو

    به روی درک قشنگت نشانه روی

    هر آنچه شنیدم بقدر فهم من است

    و نه نه به قدر فکر من است که من نمی دانم گاهی کجای کار جا مانده ست

    خدای خوب و قشنگم تو میدانی

    که عشق را نتوان زیستن بی تو

    که عشق روز ازل در نگاه خالق بود

    و چون به چهره ادم رسید عاشق شد

    تو خود خدای عاشق پیشه منی و میدانی

    که عشق کوچک من جزئی از محبت توست

    که من همه بی قراریم از توست

    توخود همه عشقی نمی توانی بگیری عشقم را

    که یک وجود سراپا عشق به عشق منه کوچک پر از اشکال

    نمی خندد

    خدای قشنگم

    خدای عاشق من

    مرا دمی بی عشق مخواه

    مرا بران ز خود روزی

     که عشق را بر صلیب کشم

    مرا بکش خدا بی عشق

    مرا مخواه مرا بران و بکش از سر قهر

    خدای عاشق من روزی

    شروع نکردیم به زندگی

    که در ان

    تمام عشق تو پیدا نبوده از  دل آن

    قسم قسم خدا که مرا عشق بارانی

    و التماس من این است که عشق را به توان هزارها برسانی

    به نهایت به خودت

    نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

    سلام چهارشنبه سوری همگی مبارک


    از روی آتیش پریدید سرخی آتیشو گرفتین و زردیها رو از خودتون دور کردین؟؟؟؟


    خرید عید هم انشاء اله تموم شده باشه


    این شعرو امروز همین براتون سرودم


     


    در پیشواز عید سری به دل خود زدم


    دیدم غبار گرفته دلم


    دیدم هنوز هم فرصت نشد دل خود را جلا دهم


    شاید همین یکی دو روز مانده به عید و به سال نو


    رختی دگر به تن کنم از مهر و آشتی


    شاید دوباره خنده کنم بی دلیل و فکر


    شاید به عشق نگاهی کنم به تو


    شاید دوباره تو را ای نسیم عشق


    با هر نفس که می کشم


    در اندرونی فضای دلم


    غوطه ور کنم


    سالی دگر که در ره است


    سال نکوئی و مهر است


    سال عشق


    سال دوباره های من و تو


    سال هزار باره انسانیتی جدید


    سال دگر اگر نفسی بود  عشق را و مهر را


    باید درون باغهای دل بکاریم و بعد مدتی


    باید همه علفهای هرزه را از بیخ برکنیم


    سال جدید که آمد برای تو ای بهترین عزیز


    عیدی چه اورم که دلت را سزا بود


    عیدی که هیچ ندارم بجز دلی


    مشتاق و بی قرار

    مشتاق و بی قراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 21/12/1387 ساعت 8:14 صبح

    سلام


    ببخشید که دیر به دیر می نویسم


     


    داریم به آخر سال نزدیک می شیم


    فقط 8 روز دیگه مونده به انتهای امسال امسال دومین عیدیه که منو رامین رفتیم سر خونه زندگی خودمون


    داریم به اتفاقات تازه توی سال تازه فکر میکنیم


    و دوست دارم قلب و روحم رو آماده پذیرش چیزای تازه کنم


    یه سال جدید و اگه خدا بخواد فکرهای نو و ناب


    دوست دارم بهمون خوش بگذره همینطور به اطرافیانمون


    خدایا چنان کن سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار


     

     


    صدام گرفته و به سختی صدامو اطرافیان می شنون صدام شده شبیه صدای اردک  در حال خفه شدن


    رامین همش غصه غصه خوره که چرا تو یکهو اینجوری شدی


    مامانم بنده خدا برام پونه فرستاده دم کنم بخورم  شما هم بخورید ( دختر عطار باشی)


     

     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 14/12/1387 ساعت 8:51 صبح

    مهربانتر شده ای


    مهربانی را در گستره بیشتری می بینم


    سعی کرده ام مهربانتر باشم


    و دیگران اغلب مهربانند


    با چشمانی پر از محبت بنگر به من و به دیگران


    باشد که اندوهی را از گوشه چشمی بگریزانی


    باشد که همه شادتر باشند


    باشد که عشق تسری یابد


    باشد که دنیا به کام باشد و خوشی تمام


    باشد که اندوهگین نباشند مردمان را


    باشد که تشنه محبت کردن باشیم


    در انتظار هر لبخندت لبخندی می زنم و گاهی برای اینکه بخندی قهقه ای


    در چشمان نافذت ای عشق خیره نگاه کرده ام و در جادوی چشمانت گم شده ام


    حس گرمی به من می دهی در این سرمای کشنده تنهایی انسان


    راستی ضربان قلبت موسیقی دوست داشتن را خوب میداند وقتی نمیخواهی محبتت آشکار شود حواست باشد که صدای قلبت را نشنوند



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 11/12/1387 ساعت 5:4 عصر

    دوست خوبم خانوم خونه این مطلب رو نوشته ادامه اش رو از وبلاگ خودش بخونید لطفاً


     


     


    قانون جذب یعنی : من هر آنچه را که به آن توجه می کنم، به آن انرژی می دهم و بر آن تمرکز می کنم به زندگی ام جذب می کنم. خواه مثبت خواه منفی ! شما می توانید آنچه را که دوست دارید بیشتر و آنچه را که نمی خواهید کمتر به دست آورید. در نتیجه ، شما شغل مورد علاقه تان ، زندگی ایده آلتان ، همسر دلخواهتان ، سلامتی بدنتان و ... و همه آنچه را که در زندگی آرزو دارید خواهید داشت! (این چند خط و از کتاب نوشتم اما بقیش و خودم نوشتمزبان)


    قانون جذب یعنی اگه کسی این قانون و توی زندگیش پیاده کنه میتونه براحتی به هر چی که میخواد برسه . جذب کردن یعنی رسیدن به خواسته ها . شاید در کل همه ما این جمله رو شنیده باشیم که به هر چی که فکر کنیم همون میشه. قانون جذبم همینه یعنی فکر کردن به خواسته ها . یعنی فرستادن ارتعاش های مثبت به خواسته ها . همین! حالا چطوری ؟ حتما با خودتون میگید خوب کاری نداره که اگه اینطوری باشه من از صبح تا شب می شینم و به این فکر میکنم که به فلان خواستم یا آرزوم می رسم. نه خیر ! تنها فکر کردن کافی نیست. این فکر کردن شرط داره که یکیش ایمان و اطمینان داشتن به رسیدن به خواستس و یکی دیگش هم نوشتن . شاید باورتون نشه ولی می تونید همین الان امتحان کنید. نوشتن معجزه می کنه !


    جذب کردن یه خواسته ، یعنی نزدیک شدن ما به خواسته هامون. انسان و خواسته هاش مثل دو تا آهن ربا عمل میکنن. همونطور که دو تا آهن ربا همدیگه رو می ربایند و به هم می رسند ما آدما هم می تونیم خواسته هامون رو برباییم و بهشون برسیم. فقط با فرستادن ارتعاش های مثبت به سمت خواسته هامون . 


    http://souzan59.persianblog.ir/



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 11/12/1387 ساعت 2:36 عصر

    صدا کن اگر صدایی برای صدا کردن در تو هنوز مانده است  و اگر نمی خواهی فرصتها از دستت بروند


    فریاد بزن اگر توانش را داری و اگر نداری راهی پیداکن فریاد گونه


    عشق را ومعشوق را از دور نظاره نکن  آتش سوزانش را لمس کن باشد که یخ وجودت را ذوب کند و از خمودی بدرآیی


    عشق فریاد صدای قلب توست نمی توان آن را در بند کشید


    رها باش


    و عشق را رها بخواه


     


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 7/12/1387 ساعت 12:5 عصر

    چاشنی هر سخنی باید مهری باشد


    چاشنی هر عشقی گاهی دوری


    و چاشنی محبت تو گاهی سردی (به همان گاه گاه بسنده کن)


    گاه گاهی در این شلوغ سرای جهان ناگهان چهره ات مرا شاد می کند و گاهی غم فریاد زننده چشمانت دلم را چنگ میزند


    بخند نازنیم بخند


    که شاید همین لبخندت و همین سادگی چین چهره ات هنگام لبخند تو را محبوبترین کند


    ما نیازی نداریم که با فردی بسیار بسیار مهم برخورد کنیم ولی نیاز داریم محبت را در سخنهامان بجوییم و محبت را در نگاه ولبخند هامان سرایت دهیم


    من تو را موفق و مهربان میخواهم


    تو را همانگونه هستی می ستایم


    و تو را آنگونه دوست دارم که دوست داری دوستت بدارم


    مخواه از من که دور شوم از تو


    مران مرا شاید من و شاید تو تنها دوستانی باشیم که پس از مدتهای دیگر برای هم بمانیم


    بخوان مرا گاهی صمیمی تر و گاهی مهربانتر و گاهی دوستانه تر چرا که من دوستت دارم صمیمانه و مهربان و دوستانه


    یادش بخیر روزگاری را که با هم به خرید می رفتیم و فروشنده مبهوت می ماند بس که ما جفتمان شیطنت داشتیم و هم سن می نمودیم ما اگر سالهای دیگر هم بگذرد همچنان کودکیم


    کودکان معصوم سربه هوا


    و شلوغ


    کسی با کودک ماندن من و تو کاری ندارد آسوده بخند


    معصومیت نگاهت را مغموم مکن دلم به درد می آید


    در پیله تنهایی نمان پیله پروانه را می کشد اگر بخواهد در آن بماند


    آزاد باش و آزاد فکر کن و چونان مردمان آزاده مهربانی را گسترش بده


    جایی نوشته بودی انسانها باید خودشان را تحویل بگیرند وگرنه کسی آدم را تحویل نمی گیرد


    دلم گرفت درخت هر چه پر بار تر افتاده تر


    نیازی به تحویل دیگران نیست هیچ میدانی کسی که اعتماد به نفسش بالاست نیازی به احترام دیگران ندارد


    تو همینی که هستی بخواهند یا نخواهند تحویل بگیرند یا نگیرند ولی :


    افتاده بودن احترام می آورد و مهربانی که تو ذاتاً از آن سرشاری


    کسی با اینهمه مهربانی و جذابیت قابل احترام است بی آنکه بخواهد خود را برای دیگری بگیرد


    زیبای کوچک من تو را به گمان من به اندازه کافی دوست داریم


    نیازی نیست که سعی کنی به من یا به کسی بفهمانی که چه هستی


    تو توئی جزئی از وجود من


    جزئی از وجود مادر و پدر و خواهر و برادرهایت


    اجزای وجود دوست داشتنیند



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 7/12/1387 ساعت 11:51 صبح

    چاشنی هر سخنی باید مهری باشد


    چاشنی هر عشقی گاهی دوری


    و چاشنی محبت تو گاهی سردی (به همان گاه گاه بسنده کن)


    گاه گاهی در این شلوغ سرای جهان ناگهان چهره ات مرا شاد می کند و گاهی غم فریاد زننده چشمانت دلم را چنگ میزند


    بخند نازنیم بخند


    که شاید همین لبخندت و همین سادگی چین چهره ات هنگام لبخند تو را محبوبترین کند


    ما نیازی نداریم که با فردی بسیار بسیار مهم برخورد کنیم ولی نیاز داریم محبت را در سخنهامان بجوییم و محبت را در نگاه ولبخند هامان سرایت دهیم


    من تو را موفق و مهربان میخواهم


    تو را همانگونه هستی می ستایم


    و تو را آنگونه دوست دارم که دوست داری دوستت بدارم


    مخواه از من که دور شوم از تو


    مران مرا شاید من و شاید تو تنها دوستانی باشیم که پس از مدتهای دیگر برای هم بمانیم


    بخوان مرا گاهی صمیمی تر و گاهی مهربانتر و گاهی دوستانه تر چرا که من دوستت دارم صمیمانه و مهربان و دوستانه


    یادش بخیر روزگاری را که با هم به خرید می رفتیم و فروشنده مبهوت می ماند بس که ما جفتمان شیطنت داشتیم و هم سن می نمودیم ما اگر سالهای دیگر هم بگذرد همچنان کودکیم


    کودکان معصوم سربه هوا


    و شلوغ


    کسی با کودک ماندن من و تو کاری ندارد آسوده بخند


    معصومیت نگاهت را مغموم مکن دلم به درد می آید


    در پیله تنهایی نمان پیله پروانه را می کشد اگر بخواهد در آن بماند


    آزاد باش و آزاد فکر کن و چونان مردمان آزاده مهربانی را گسترش بده


    جایی نوشته بودی انسانها باید خودشان را تحویل بگیرند وگرنه کسی آدم را تحویل نمی گیرد


    دلم گرفت درخت هر چه پر بار تر افتاده تر نیازی به تحویل دیگران نیست


    تو همینی که هستی بخواهند یا نخواهند تحویل بگیرند یا نگیرند ولی :


    افتاده بودن احترام می آورد و مهربانی که تو ذاتاً از آن سرشاری


    کسی به این مهربانی و جذابیت قابل احترام است بی آنکه بخواهد خود را برای دیگری بگیرد


    زیبای کوچک من تو را به گمان من به اندازه کافی دوست داریم


    مخواه در عمل از تو دور شویم تو را آنگونه که هستی دوست دارم


    نیازی نیست که سعی کنی به من یا به کسی بفهمانی که که هستی


    تو توئی جزئی از وجود من


    جزئی از وجود مادر و پدر و خواهر و برادرهایت


    اجزای وجود دوست داشتنیند


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 7/12/1387 ساعت 9:24 صبح

     


    دختری دوست داشتنی  ،‏خیلی خیلی مغرور و بیش از حد تو دار


    تازه دیشب وبلاگشو خوندم و کلی برای حسهایی که داره و گاهی بی حوصلگیهاش و گاهی احساس اینکه تنهاست ناراحت شدم


    آخه به هر حال اون به من خیلی نزدیکه


    خودشو از من یا بهتره بگم از ما دور می کنه


     اما  دوسش دارم خیلی  خیلی دوستش دارم و دوست دارم  که کنارش باشم و بتونم کمکش باشم هم فکرش باشم و دوستش باشم


    گاهی یه کم بهش نزدیک میشم گاهی پس زده می شم گاهی ....


    نمی دونم ولی الان بیشتر درکش میکنم


    دوستش دارم


    کوچولوی دوست داشتنی


    میخوام بدونی بدونی که هر کاری بتونم از این به بعد برات می کنم برای اینکه حس بهتری داشته باشی


    معلومه که تو خوشگلی و مهربون و دوست داشتنی ولی گاهی دوست داشتنتو اون ته ته های دلت قایم می کنی و خودتو سرد نشون می دی


    نمی دونم از چی رنج می بری ولی بدون ته دلم دوست دارم. و برات نگران دخترک شیطون بلا


     امیدوارم حسش کنی


    منم پیشرفتتو میخوام امیدوارم به هر چی که دوست داری برسی


    میدونم فقط وفقط این بهت آرامش میده


    هدف هات هم برای خودت اول و بعد برای ما محترمند و معلومه که به همه هدفهات باید برسی


    امیدوارم  همدیگه رو بهتر درک کنیم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 5/12/1387 ساعت 9:21 صبح

    تولد


    دیروز همسری خوب و مهربون ما 29 سالش تموم شد و وارد 30 سالکیش شد .


    این گل پسر که الان البته یه جوجه دانشجو می باشند ترم یک رو تازه ثبت نام گرده اند و و به قول سربازها آش خورند تو دانشگاه هنوز


    و از بنده حدود دو ماه و یازده روز از من بزرگتره که فاصله سنی خیلی کمه ولی میگه یه روزشم یه روزه به هر حال این مهمه که تو از من کوچکتری جوجه امروز دقیقاً دو ماه و یازده روز زودتر از من وارد 30 سالگیش شد و الان که این متنو می خونه حتماً دلش میخواد گیسای منو بکنه از بس من اذیتش میکنم و سر به سرش می زارم


    از هفته قبل داشتم برنامه ریزی می کردم که براش تولد بگیرم آخر سرش با مامان رامین به این نتیجه رسیدیم که چون تولدش یک شنبه است و وسط هفته است و من کارمند و امکان پذیرایی از مهمون رو وسط هفته ها ندارم از طرفی هم خودش هم من هم بابای رامین و برادرم کارمندیم تصمیم گرفتیم جمعه باشه و طی اجماع افکار گفتیم هفته بعد تر که قبلش شهادته و همین جمعه مهمونی رو برگزار کنیم ولی هماهنگ کنیم طوری که خودش نفهمه


    روز پنج شنبه رفتم سر کار و بعد از ظهر میخواستم برم خونه و شروع کنم به کار کردن که رامین گیر داده بود بریم بیرون بگردیم و هی هم اصرار می کرد که بریم بیرون برای روحیمون خوبه و از من انکار که نه من خونه کار دارم خلاصه برگشتیم خونه و من توی راه نون سنگکی دیدم و گفتم برای مهمونی فردا بخرم 4 تا خریدم و داشتیم میرسیدیم خونه که دیدم رامین داره میره سمت خونه مامانم اینا یکی دو کوچه از ما فاصله دارند گفتم چرا میری اونوری که گفت اینهمه نونو که ما نمی خوریم دوتاشو بده به مامانت (بنده خدا خبر نداشت چرا من 4 تا نون خریدم) گفتم نه نمی خواد همش مال خودمه و لازم دارم


    گفت ای خسیس بیا بریم بدیم به مامانت اینا و من توی دلم گفتم مامانم اینارو فردا قراره بخورن . صبح فردا بهش گفتم امروز مامانت اینا میخوان بیان خونمون آخه حوصله مامانت سر رفته بود من گفتم بیان خونمون ( به مامانش اینا هم گفته بودم اگه زودتر رسیدین بگین حوصلمون سر رفته بود گفتیم بیایم پیش شما ) و این بنده خدا پسر زودباور منم دیگه باورش شده بود نزدیک ساعت 11 زنگ زدم به مامانم که ناهار چی بزارم بهتره که مامانم گفت زیاد خودتو تو زحمت ننداز ژله و سالاد و زرشک پلو و مرغ خوبه


    با رامین رفتیم صادقیه یه مرغ فروشی هست که خیلی خیلی تازه است مرغهاست همه رو رون گرفتم و برگشیم صبح قبل از اینکه صبحونه بخوریم هم ژله ها رو توی جامهای پایه دار ریخته بودم و تو هر کدوم یه تیکه شوکولات و یه گردو و یه بادوم هم انداخته بودم


    مرغها رو اول تمیز کردم


    برنجمو پیمانه کردم


    خونه مرتب بود بجز آشپز خونه که توی این هاگیر و واگیر رامین همه ظرف و قابلمه ها رو از بالای اوپن آورده پایین (از این اپنهای مدل کابینتیه از بیرون اپنه و از داخل کابینتیه و من همه وسایل برقی و قابلمه ها و هر چی که مربوط به اشپزخونس رو اونجا میزارم ) و داره دنبال رایت میگرده میگم میخوای چیکار میگه مامانم اینا که دیرمیان من این بالا رو برات تمیز کنم که عیدم کارت راحت تر باشه


    منم داشتم کاهو هامو برگ برگ میکردم که بشورم که دیدم ای داد بیداد زنگ می زنن


    آخه کی می تونه باشه این وقت روز


    من : کیه ؟؟؟؟


    یک نفر : منم دیگه


    من: شما؟؟؟


    یه نفر :من میلادم


    باباش: سلام زن داداش (باباشم به من میگه زن داداش)


    درو باز کردم و زدم تو سر خودم آخه وسط اتاق کاهوهام بود تو آشپز خونه پر از قابلمه هایی که از بالا آورده بود پائین خودمم که لباسم نا مناسب دویدم تو اتاق و لباس مناسب مهمونی پیدا کردم


    خلاصه این بندگان خدا به جای اینکه ساعت 6 و 7 بیان ساعت 2:30 خونه ما بودن


    و من دپرس از به همریختگی خونه آخه خیلی خیلی بدم میاد مهمون بیاد خونه من همه کاراش تموم نشده باشه قیافم جالب بود کلی غصه خورده بودم


    رامین هم هی دور من میچرخید تا میرفتم تو اتاق میگفت تو رو خدا یه وقت غصه نخوری بی خیال عیب نداره منم میگفتم تو با من حرف نزن هی گفتم این قابلمه ها رو نیار پائین آوردی !!!!


    اونم میگفت من چه میدونستم اینا می خوان زود بیان


    خلاصه من بدو بدوه جمع کردم همه چیو و تا جمع نکردم حتی دلم نمی خواست بیام پیششون آخه خجالت می کشیدم


    و هی هم میگفتم ببخشید که اینقدر اینجا به هم ریخته است ها و .....


    و کارهای آشپز خونه رو تموم کردم و تازه اون موقع یه چای برای این بندگان خدا که گزاشتم الهی اونقدر دست پاچه بودم از دست این ظرف و ظروفای روی اپن که رامین آورده بودشون که اعصاب و روان نداشتم


    خلاصه جمع که کردم تازه تازه قیافم مثل آدم شد و رفتارم طبیعی


    دیگه نشستیم به تعریف و فهمیدم دوست بابای رامین فوت شده و مراسم تو نبرد بوده و چون خونه اینا هم اندیشه کرجه برای پدرش سخت بوده بیاد تهران مراسم و ساعت 6 دوباره برگرده اندیشه مامانش اینا رو بیاره خونه ما


    البته بابا مامانش بندگان خدا خونه غریبه که نیومده بودن خونه پسرشون بود اما من بد خلق اونقدر که بدم میاد خونم به هم ریخته باشه دپرس بودم اگه این کارها رو قبلاً انجام می دادم حل بود


     اما زندگی کارمندی خیلی خیلی سخت تر از زندگی عادیه و تمام هفته هم ما دیر می رسیم خونه حدود 7 یا 8 برای همین فرصت و نای کار کردن بیشتر رو نداریم فقط یه شام خوشمزه درست میکنم ( همین جا میخواستم پز دستپختمو بدم) و نهایتاً ظرفاشو می شورم و یه ذره صحبت می کنیم و بعد لالا لالا گل لاله                                       بابات الان توی خوابه – مامان الان خواب خوابه – لالا لالا بخواب بچه – بخواب ای گل بخواب غنچه- بخواب بابا خوابش میاد بخواب مامان خوابش میاد


    گنجشک لالا لا لالالالالاال...........


    بعدشم این داداشی رامین همسن داداش کوچیه منه همش میومد در گوش من میگفت زن داداش کادومو الان بدم به داداش میگفتم نه میلاد جون الان زوده میگفت خوب دوباره می رفت نیم ساعت بعد .


    باباشون رفتن مراسم ختم و ما با هم چای خوردیم و گشنمون بود ناهاری که پخته بودم و نتونسته بودم بخوریم و با هم خوردیم و مامانش کلی کلی به من کمک کرد سالاد رو درست کرد سس سالاد رو هم درست کرد پیازی رو که برای سس مرغم میخواستم رو پوست کند و رنده کرد تازه کلی کارهای دیگه هم کردیم


    و تازه اون موقع رامین فهمید که مراسم تولد اونه خانومی زرنگ سورپرایزر (سورپرایز کننده )


     و شب هم مامان اینای منم اومدن و مراسم تولد رو میخواستم بگیریم


    البته رامین بنده خدا فکر می کرد که کیک تولد نداره آخه من زرنگ میدونستم داداشم شب تا 9 بیرونه و بعد قراره بیاد خونه ما از اون خواسته بودم که برامون کیک بخره و تا لحظه آخر رامین نفهمید که کیک تولد هم داره کلی اون شب خوش گذشت و خانواده من و خانواده رامین کلی ما رو شرمنده کردن و رامین هم خیلی خیلی خوشش اومده بود



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 3/12/1387 ساعت 5:10 عصر

    دوستان خوبم سلام


    امروز هم حوصله دارم هم اعصاب و هم ...


    و اما ماجرای ولنتاین


    ما از آنجایی که بسیار بسیار این خواهر رامین جان را چونان خواهر خود دوست می داریم و ازآنجا که پدر رامین هم به شهر و دیار مالوف جهت انجام پاره کارهای اداری رفته بودند و این خواهر جان نیاز به رفتن به دکتر داشت ما در یک عملیات استشهادی آمادگی خود را اعلام نمودیم و تصمیم گرفتیم که به مقام اعلای رانندگی برسیم


    شب چهارشنبه رفتیم خونه مامانش اینا و پنج شنبه صبح بدو بدو خودمونو رسوندیم به بیمارستان خاتم فکر کنم سر نیایش بود به هر حال اسمشو هم اصلاً یادم نمیاد الان


     


    اصلاً مگه جای پارک پیدا میشد اونقدر دور زدم تا بلکه جایی پیدا کنم برای پارک که موفق نشدم و آخر سر تصمیم گرفتم برم شرکتمون آخه نزدیکیم


    خلاصه من پام به شرکت رسید و چایمو هنوز نخورده بودم که خواهرک زنگ زد زن داداش زن داداش کارمون تموم شد منم سلام نکرده خدافظی کردم و تو میدون ونگ  با این مادر و دختر که از این به بعد مامان رامین و یاسی صداشون میکنم  قرار گذاشتم .


    توی راه هم هی به فرداش که ولنتاین بود فکر میکردم وقتی رسیدم گفتم یاسی بریم خرید من میخوام برا داداشت کادو بگیرم اونم از خدا خواسته گفت بریم بریم مامانشم موافقت کرد و رفتیم آجیل و خشکبار النا روبروی پارک ساعی و یه شوکولاتای خوشگل قلبی و شکلی رنگی رنگی خیلی خیلی خوشگلی خریدیم و باز مثل ملانصرالدین برگشتیم میدون ونک تا از چرم مشهد یه کیف پول بخرم یکی نیست بگه آخه دختر جان اول کیفو بخر بعد برو شکلات بگیر


    و خلاصه من کادومو گرفتم و با هزار ترفند اونو تو صندوق عقب زیر موکت ماشین بله درسته زیر موکت و روی لاستیک زاپاس قایمش کردم چون این پسرک ماشاءاله هزار تا چشم داره


    و مامان ایناشو رسوندیم خونه و سر راه خونه رامین رو هم سوار کردیم و بعد از ناهار هم راه افتادیم سمت خونه خودمون


    مگه من میتونم پنهان کاری کنم هزار بار شیطون اومد زیر پوستم که بهش بگم ولی نگفتم خلاصه فیلم دیدیم و تقریباً چشای رامین داشت دچار نوسان میشد و داشت تو عالم هپروت سیر میکرد باور نمی کنید ساعت 7 یا 8 بود ها ولی این داشت از بی خوابی بیهوش میشد که گفتم خوب پاشو مسواکتو بزن برو سر جات بخواب تا اون رفت من بدو بدو به سرعت برق و باد شکلاتها رو ریختم روی تخت و کیفشم که خیلی با سلیقه کادو شده بود رو گذاشتم رو تخت و روشم پتو انداختم و خودمم دویدم اومدم تو پذیرایی سوت زنان به در و دیوار می نگریستم و دوباره تلویزیونو روشن کردم رامین گفت به من میگی برم مسواک بزنم خودت صدای اینو زیاد میکنی میشینی دوباره فیلم ببینی منم دوباره سوت زنان گفتم تو خوابت میاد من که خوابم نمیاد برو بخواب بزار منم فیلمو ببینم رامین همین جوری خواب آلو رفت طرف اتاق خواب که یکهو دیدم فریاد زد و اومد پیشم گفت تو خیلی کلکی شاخ درآوردم دختر کی تو این کارو کردی که من نفهمیدم و کلی تشکر کرد و کلی از خودش عشقولانه در کرد ودیدم دیگه خوابش نمی یاد تازه تا رفتم مسواکمو بزنم دیدم داره اس ام اس میزنه وارد که شدم گفت بابا این ایران سل هم ولمون نمی کنه و یه ربع بعد داداش من زنگ زد خونمون که میخوایم شبونه بریم استخر شنا میای و اینم که هیچوقت قبول نمی کنه گفت آره میام


    و گفتم بابا شب کجا میخوای بری گفت شنا گفتم حوصلم سر میره گفت خوب میبرمت خونه مامانت اینا بمون تا من بیام  


    و منو گذاشتن و رفتن با همو یک ساعت و نیم بعد اومدن خونه مامانم و شام خوردیم و اینبار من داشت چشمام میرفت به عالم هزار پادشاه را دیدن که گفتم من خوابم میاد دیگه زحمتو کم کنیم و تا درو باز کردم کم مونده منم فریاد بزنم رفته بود یه دسته گل قلبی شکل داده بودن درست کرده بدن با گلای خوشگل و دقیقاً روبروی در ورودی آپارتمان تکیش داده بود به میز عسلی کوچیکون و یه شیطونک قرمز بزرگ که شبیه همه چی هست از جمله گاو و تا درو وا کردم اینا رو دیدم و کلی ذوق کردم و منم کلی تشکر کردم و خلاصه این از ولنتاین ما بود


    تازه امسال از همون شکلات فروشی مامانی رامین هم شکلات گرفت برای باباش سه یا 4 تا قلبی شکل ولی حیف که این مردای قدیمی در قید و بند این چیزا نیستن تازه باباش شکلات هم دوست نداره اصلاً و این شد که مامانی بنده خدا خیلی غصه خورده بود آخه یدونه یا یه تیکشم نخورده باباش و همه رو داده به بچه ها


    و آممممممممممممممما ماجرای دیشب تولد رامین

    فردا میگم براتون

  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 30/11/1387 ساعت 3:4 عصر

    سلام


    امروز تو مود نق و نقم بد جور


    می خواستم در مورد ولنتاین بنویسم و میخواستم در مورد کارایی که این چند روز کردم بنویسم ولی اعصاب نداریم داداچ


    پس از نق و نق  خودمون بنویسم و هر چند ممکنه نیازی به اینقدر اعصاب خوردی نباشه


    کسی را دوست می دارم


    به برگ نوشتم من که او را دوست میدارم


    ولی افسوس  ولی افسوس او گل را موی کودکی آویخت تا او را بخنداند


    و من اینگونه مبهوت مانده ام که آیا حق ناراحتی دارم یا نه


    آری قصه قصه توجیه هاست قصه قصه این است که هیچ کار اشتباهی رخ نداده جز اینکه رفتاری شده که من دوست نداشته و ندارم


    و البته اگر برای هر که بگویی به اشتباه او صحه می گذارد و به عصبانیت من هم چرا که من نیز حساسیت های زیادی دارم ولی جامعه همان فکری را میکند که من می کنم


    پس کاش فقط کاش نه برای جامعه از پایه بست ویران ما برای دل من دل شخص خودم چنین نمی کرد و بعد با توجیهی از آن هم عجیب و غریب تر آتش به این دل نمی زد


     


    می دانم می دانم که او بسیار بسیار خوش قلب و فردی است که نیتی بسیار بسیار خوب داشته و دارد اما اما کاش فقط می فهمید که من نیاز به توجیه ندارم نیاز به این ندارم که مطمئن شوم او چه کرده  یا نکرده انتظارم این است که او خود از لحظه اول از رضایت یا عدم رضایت من خبر داشته باشد چرا باید اصولاً او با من هماهنگ می کرد او می بایست خود می دانست که نظرم چیست و چنین نمی کرد وگرنه میدانم حال که مطمئن است که من ناراحت شده ام دیگر هرگز و  هرگز چنین نخواهد کرد


     


    چرا باید من ابراز کنم آنچه را نمی خواهم یعنی یاری چنین نزدیک نمیداند چه میخواهم و چه نمی خواهم


    توجیه مگر چه کرده ام را حواله ناراحتی من می کند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!


     


    بیایید هم را بشناسیم اگر نمی شناسیم


    بیایید اگر می شناسیم بدانیم درجه اهمیت فرد را که تا چه میزان دوستش داریم


    اگر دوستش نداریم که هیچ


    ولی اگر دوستش داریم (هر کسی لزوماً همسر یا خواهر و برادر را نمی گویم ) هر کسی را میگویم


    چنان کنیم که دل او شاد تر شود نه اینکه .....



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 12/11/1387 ساعت 3:56 عصر

    سلام سلام


    رامین قبول شد در یکی از دانشگاههای آزاد تهران


    دوستان خوب چطورید ما ماشین ضربه خودره داغونمونو انداختیم صافکاری نقاشی


    و خدا حفظ کند برادر پولدارمان را که همزمان با ما با همان شرایط ما یک پراید ثبت نام کرده بود و همزمان با ما نیز تحویل گرفته و مشترکاً با هم گوسفند هم قربانی کرده بودیم (یادتان که هست که در شب یلدا مهمون بازی داشتیم و مهمانی دادیم با گوشت گوسفند قربانی گوسفندی که تنها گناهش این بود که ما ماشین خریده بودیم و باید به خاطر شادی بیش از حدمان کله آن بی گناه علف خور را میدادیم گوش تا گوش ببرند که احیاناً چشممان نزنند دیگران )


    آها آها داشتم میگفتم این برادر خوش قلب مهربان خواهر پرور زحمت کشیده و در این چند روز ماشین دلبندش را به ما سپرده که خواهر تنبلش پیاده طی طریق نکرده باشد


    خلاصه و القصه که ما هم از چشممان بیشتر مواظب ماشین اخوی هستیم باور ندارید؟؟؟؟؟؟؟ از خود ماشین بپرسید وا راست میگم خوب!!!!!


    و بنده امید دارم که امروز بعد از ظهر یا نهایتاً فردا ماشین را تحویل بگیریم  صدای ماشین هم کم مانده در بیاید که من دلم برای صاحبم تنگ شده چقدر آخه تو دختر سریشی ول کن منو بزار برم پیش صاحب دلبندم که نگاهی مالکانه و بس خریدارانه تر داشت به من


    خدا کند که ماشین از صافکاری بدر آید و این ماشین پدر سوخته باید بداند که جایش در پارکینگ بسی بسیار خالی است و امشب به صفای مقدمش  دستور میدهم پارکینگ را آذین ببندند


    و دانشگاه رامین وای خدا چرا این دانشگاه آزاد اینقدر واحدهایش قاط است


    مثلاً‏میزنیم تهران جنوب سر از قلهک و کریم خان در می آوریم و فقط واحد فنی و مهندسی آن جنوب تهران است یا مثلاً میزنیم تهران شمال از شهرک غرب سر در می آوریم برای ثبت نام


     همه اینها را گفتم که بگویم ثبت نام دانشگاه آزاد کاردانی به کارشناسی از 19 لغایت 21 بهمن است و این پسر خوشحال و مشعوف من هنوز مدرک کاردانیش که صد سال پیش واحدهای کاردانیش را دانشگاهی در شهری آشنا که همان موطن مالوف گذرانده را نگرفته


    و باعث توفیقی زود رس شده در سفر به دیار پدریش


    و ما از سه شنبه شب عازم همدانیم که برویم و حلو حلوا کنان مدرک ایشان را گرفته و در طبق اخلاص تحویل دانشگاه جدید ایشان نماییم و در همین حین تمام قبیله و عشیره را نیز ببینیم و دیداری تازه کنیم


     


    نتیجه گیری که زیاد دارم آماآآآآ


    1- اگه خواستین تصادف کنید قبلش با برادری خواهری و مادری پدری خلاصه کسی هماهنگی کنید که پیاده گز نکنید خیابانهای دور تهران را


    2-  برادری مهربان داشته باشید که دلش بیاید ماشینش را به شما بدهد البته توجه داشته باشید که برادر گرامی حتماً باید سرویس رفت و برگشت داشته باشد وگرنه کجا میتواند به شما ماشین بدهد


    3- همین الان پاشید برید این مدرک های خاک گرفتان را که در فایل دانشگاه تبدیل به فسیل شده را بگیرید و نگه دارید برای روز مبادا که همان لب کوزه و آبشو بخور و اینا..


    4- اگه میخواین برید مدرکتونو بگیرین اولاً دو تایی برید و اگه دو تایی نیستین مخ یه دوستی آشنایی رو بزنین تنهایی نمی چسبه


    5- اگه اون یار غار رو پیدا کردید در یک تیر دو نشان را بزنید و کل فامیل رو هم از دیدار خودتون محروم نکنید


    6- و ......



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 5/11/1387 ساعت 11:51 صبح

    سلام سلام


    اتفاق اتقاق


    من یعنی رویای کله پوک(به قول بچگیای خواهرم که الان برای خودش خانومی شده و دانشگاه میره کله کوب ) پنج شنبه دسته گلی آنچنانی به آبهای میدون کن دادم که گفتنش خالی از لطف نیست


    من تصمیم داشتم مامانیمو برسونم خونه دوستش اونخ (اونوقت خودمون) میدون به اون بزرگی میدون کن رو میگم ندیدم پشت سرمم نگاه کردم ها هیچکس نبود باور کنید پرنده هم پر نمی زد  و من گرفتم گوشه و یکهو و بی هوا پیچیدم یه پژو پرشیا هم که خدایی سرعت فراوون بود اومد کوبید به ما خورد به در عقب ماشین و بووووووووف بعدش ماشین پرتاب شد عقب و دوووووووووووف و خلاصه کل پنج شنبه هم رفت ولی خدایی راننده پرشیا خیلی آدم خوبی بود بنده خدا یه پسر دانشجو بود که اون روز هم امتحان داشت بعد خوب معلومه که من مقصر بودم سرمم خورده بود به شیشه ماشین و درد میکرد و مامانم هم احتمالن میترسید دختر دسته گلش ضربه مغزی شده و الانه با دار فانی وداع کنه ولی اینجاشو اشتباه کرده من من هنوز کلی خوشی مونده که توی این دنیا داشته باشم و زوده جوون مرگ بشم


    پسره اومد پائین از ماشین و خیلی مودبانه هیچی بهم نگفت اصلاً هم بی تربیت و بی ادب نبود تازه موبایلم خاموش بود و نمی تونستم به رامین زنگ بزنم و خبرش کنم موبایلشو داد و گفت ناراحت نباشین اگه بیمه دارید مهم نیست


    و من زنگ زدم به رامین و گفتم تصادف کردم ایشون فرمودن خوب خوب بی خیال فقط بهم بگو خودت سالمی گفتم آره گفت بقیش به جهنم اصلاً نترس دوباره ماشینو برات مثل روز اولش میکنم فقط قول بده که خودتو ناراحت نکنی و استرس نداشته باشی


    نتیحه گیری اخلاقی قضیه تا همین جای جریان:


    1- موقع رانندگی نه تنها پشت سرتونو قبل و پیچیدن نگاه کنید که بعد از پیچیدن هم همش حواستون به اطراف باشه


    2- عجب شانسی آوردم با یه آدم با شخصیت تصادف کردم شما هم اگه خواستین تصادف کنید یه آدم مودبو انتخاب کنید


    3- اگه یکی از اطرافیانتون تصادف کرد استرس بهش وارد نکنید مثل این رامین ما (البته رامین مدل فکریش اینه از قبل بهم گفته بود : اگه الان بهم بگن تمام زندگیت تو آتیش سوخت اگه بدونم تو سالمی خم به ابروهام نمی یارم و از اول می سازمش)


    4- تو رو خدا اگه به کسی زدید و یا کسی به شما زد نیاین پائین فحش و بی تربیتی به خدا خود تصادف به اندازه کافی استرس وارد میکنه


    اونقدر از پنج شنبه مسترس بودم که عین پنج شنبه و جمعه رو کمر درد داشتم البته به خاطر استرس


    و اما بقیه ماجرا


    ما رفتیم و کارهامونو که شامل اومدن افسر ،‏کشیدن کروکی و کپی برابر اصل کردن کپی کروکی و کپی از مدارک و غیره رو انجام دادیم اما بیمه چون ساعت 12 شده بود بسته بود و کارها موکول شد به شنبه


    خدا ولی بهمون خیلی رحم کرد به اون پسر دانشجو هم خیلی رحم کرد تو رو خدا فکر کنید اون که از روبرو به ما زده بود و سرعتش 80 یا 90 تا بود  ممکن بود اصلاً خودش سرش بخوره به فرمون و ضربه مغزی بشه  ماهم که به در عقب ماشین خورده بود ممکن بود بخوره به در جلو و فاتحه


    از همه مهمتر اینکه ما هم بیمه بدنه بودیم و هم ثالث و این خیلی بهمون کمک کرد مبلغ بیمه بدنه 200 هزار تومانه و بیمه ثالث هم 220 هزار تومان حالا فکر کنید خسارتمون چقدر بوده اون 700 هزار تومان و ما 400 هزار تومان


    حالا به نظر شما می ارزه ماشین بیمه بدنه داشته باشه


    نتیجه گیری اخلاقی این بند


    1- بیمه بدنه و ثالث رو حتماً انجام بدید


    2- کمر بند ایمنیتون یادتون نره


    3- خونسردیتون رو فراموش نکنید


    مال دنیا ارزش حرص و جوش خوردن رو نداره سلامتی فقط مهمه


     


    بازم ادامه ماجرا


    من دیدم بیمه بسته است به رامین گفتم بریم خونه مامانت اینا ناهار و شب پیششون باشیم هم اونا دلشون تنگ شده هم ما از این حال و هوا در میایم .


    رفتیم و به مامانی رامین گفتم مامانی داشتی بی عروس میشدی گفت وای نه رویا خدا نکنه اصلاً هم تو دلمو خالی نکرد و گفت مهم نیست خودتون سالمید خدا رو شکر مهم خودتون دو تاهستید بعدشم اینکه بیمه اید و ترس نداره


    خلاصه کلی با هم دو تایی طبق معمول غیبت کردیم و کلی خنده و شوخی ( اخ دیدی چه می چسبه غیبت)


    کار دنیا بر عکسه همه عروسا از مادرشوهرا و مادر شوهرها از عروساشون غیبت میکنن ما چون با هم خیلی خوبیم و مشکلی نداریم دو تایی میشینیم بساط چای و میوه رو هم مهیا میکنیم و از این در و اون در حرف می زنیم و غیبت می کنیم


    تازه کلی هم هوای همو داریم


    خلاصه تا شبش اونجا بودیم و اونقدر این صحنه تصادف رو با جعبه دستمال کاغذی براشون تشریح کردیم  (اسمشم دوف دوف واقعی بود )و خندیدیم که اصلاً سوژه خنده شده بود به جای اینکه ناراحت باشیم آخه داداش کوچیکه رامین با ماشین هر وقت بازی می کنه وقتی به هم می خوردن میگه دوووف اونوقت ما که رسیدیم تا ماشین رو دیده میگه زن داداش خدا بد نده چی شده ؟؟؟ بعدش میگه من ناراحت شدم بهمش میگم میلی جون درست میشه بیمه پولشو میده عین اول میشه میگه خوب خوشحال شدم دیگه


    و شبش هم طی یه برنامه قبلی به مامانم زنگ زدم و بی خیال تصادف قرار گزاشتیم بریم جمشیدیه و اونم بساط جوجه رو مهیا کرد و صبحش از خونه مامانی رامین با همون ماشین قورازه رفتیم جمشیدیه و اونجا آتیش بازی و خوش گذرونی حالا حرف تصادف شده رامین میگه اگه الان زنده ای از دعاهای یه شوهر خوبه که همیشه برای سلامتیت دعا می کنه داداشم هم هی تائید می کنه که بله و تازه میگه همیشه هوای رامین رو داشته باش اونم که نیشش باز تا بنا گوش


    اینجا فقط یه نکته اخلاقی هست


    اونم اینه که خدا کنه همیشه دعای خیر پدر و مادر و همسرمون بدرقه راهمون باشه و البته دعای ما بدرقه اونا


    حالا جالبه که هر روز صبح به پیشنهاد و اصرار رامین من سوره ناس و فلق می خوندم و اون روز یادم رفته بود ولی خدارو شکر خودش خونده بود


    خدا ولی خیلی دوسمون داشت که اتفاقی برای هیچکدوممون نیافتاد.


    الانم راستش حالممممممممممم خوب خوب خوبه و ملالی نیست بی خیالی طی میکنیم البته به خاطر آرامش خاطری که رامین و خانواده هامون بهم دادن و بی خیال بابا من خوبم و امیدوارم همتون خوب و خوش و سر حال باشید


    تا بعد


    بای


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 28/10/1387 ساعت 9:2 صبح

    سلام


    سلام دوستان خوبم


    خوبید خوش میگذره


    پنج شنبه و جمعه خوبی داشتید ؟؟؟


    ها پنج شنبه و جمعه ما؟؟؟؟


    آره خوب خوب بود راستش اصلاً‏خونه نبودیم


    چهارشنبه شب رفتیم خونه مامانی  (دم دمای صبح خواب دیدم که رامین با یه کفش خوشگل که برام خریده لبخند زنان اومده پیشم )رامین پنج شنبه صبح باید می رفتیم کارت کارشناسی علمی کاربردی رامین رو می گرفتیم


    و یه وام که باید تسویه می شد رو می بردیم بازار


    ساعت 9 رفتیم امیر آباد و کارت رامین رو گرفتیم محل توزیع کارت دانشکده تربیت بدنی دانشگاه تهران بود که اصلاً حال منو دگرگون کرد وقتی رفتیم یاد تمام خاطرات چهار سال دانشگاهم توی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران افتادم یاد ندید بدید بازیامون وقتی که ترم یک بودیم و فکر می کردیم حتماً از در اصلی دانشگاه باید وارد بشیم که همه بدونن ما اینجا قبول شدیم. و کلی سوژه خنده کل دانشگاه بودیم


    سوژه خنده گفتین و تموم شد فکر کنم همه سال بالایی ها به چشم سرباز آش خور به ما نگاه می کردن و توی دلشون به بلاهت و درس درس کردن ما می خندیدن


    وااای که چقدر ما خوش بودیم سینما عصر جدید توی خیابون طالقانی بود و نزدیک وسط کلاسامون که خالی بود از در قدس می رفتیم و فیلم میدیدم یکهو گشنمون می شد و تصمیم می گرفتیم بریم که کافی شاپی به اسم آفتاب گردون از در 16 آذر میرفتیم گاهی هم کافی شاپ بعد از باران


    ولی اینو میگم بخندید ما عاشق این بودیم که بیریم بیرون و کارای عجیب غریب بکنیم چند تا دوست شیطون داشتم از خودم بدتر سرشون درد میکرد واسه دردسر


    می رفتیم جگرکی سر فرصت  هر کی ما رو میدید خندش میگرفت چند تا خانوم متشخص که به هیچکی محل نمی دادن یکهو می رفتن وسط یه جگرکی و چه سفارشای عجیب غریبی می دادن


    یادمه پری یکهو گفت اون خوئکه بچه بیان بخوریم ببینیم چه مزه اییه  اه اه اه بد بود ولی برا اینکه جلو مرادایی که اونجا نشسته بودیم ضایع نشیم لای نون انداختیمش رفت


    دفعه بعد رفتیم سمت امیر آباد و نون داغ کباب داغ خوردیم خول بودیما نه


    یه دوستی داشتم خیلی دختر خوب و گلی بود خیلی هم منطقی و جالب حرف می زد این بنده خدا تا حالا فلافل نخورده بود من بهش گفتم سر راه من که میرم سوار اتوبوس شم یه فلافلی هست خیلی خوش مزه است این فلافلی ساندویچش میشد 150ان در حالی که این دوست ما غذای کمتر از 1000 تومن توی عمرش نخورده بود خلاصه ما این دوستو هلک و هلک ورداشتیم بردیم اونجا و نشستیم توی رستوران اون موقع اون مغازه فلافی روبروی پارک سوار انقلاب بود ولی الان دیگه انگار نیست رفتیم تو و دو تا فلافل سفارش دادیم و من گفتم مهون من (منم زرنگ میدونستم کجا من باید مهمون کنم ) خلاصه این دوست من حمیده خانوم گل اصرار و اصرار که نه من خودم حساب میکنم تو تو خرج نیوفتی  خلاصه خیلی هم به این دوست جون چسبید و رفت که حساب کنه دو تا هزار تومنی گذاشت روی پیش خون آقاهه هم بهش  1700برگردوند حالا این دوست من هی میگه آخه اشتباه حساب کردید آقا ها من 2 هزار تومن دادم آقاهه هی میگفت بقیه پولتون همین قدر میشه آخرش دوستم گفت آ‍قا شما ریاضیتون افتضاحه میشه بگید دونه ای چنده آقاهه گفت دویست و چشای دوستم افتاد کف دستاش از تعجب و خدافظی کردیم اومدیم بیرون


    از اون بعد همش میگفت خیلی دلم فلافل میخواد بریم سرراه بخوریم حالا فکر کن فقط دو ساعت از ناهار گذشته بود و ما توی سلف دانشگاه قد فیل غذاخورده بودیم


    وااااای خدا چه روزایی بود چند تا مسافرت رفتیم از طرف دانشگاه که  خیلی بهمون خوش گذشت دوبار مشهد رفتیم و کرمان و بم و یزد و بازدید از الموت قزوین و ....


    ولی خدایی خول بودیم باید بیشتر درس میخوندیم و قدر دانشگاهی که توش قبول شده بودیم رو بیشتر می دونستیم


    بگذریم از کجا به کجا رسیدیم


    خلاصه رفتیم کارت رامین رو گرفتیم و بعد رفتیم سمت بازار سراغ اون بانکه که قسط معوقه رو بریزیم که تا رسیدیم بسته شده بود و یکهو رامین گفت دلم میخواست نیای که بتونم بدون حضورت کمی برات خرید کنم  گفتتم  چی میخواستی بخری گفت کفشی بوتی لباسی


    منم همون موقع خوابمو براش تعریف کردیم و کلی خندید گفت والا ما آسایش نداریم هر کاری میخوایم بکنیم یا تو حدس میزنی یا خواب می بینی .


    رویایی مستجاب الخواب و الحدس در تهرون پدید آمد او هر فکری که به مغزش میرسید یک سوپر من زورو نما به اسم رامین می آمد و برایش تعبیر میکرد و خوابهایش را اجرا میکرد


    رامینی برام یه کتونی مارک نایک یه قیمت گزافی خرید و یک سوئی شرت و شلوار زرد قناری هم خرید که ما دیگر بهانه ای برای باشگاه رفتن نداشته باشیم و ما را کلی مشعوف نمودند جالبیش این بود که هنوزم تو کف پول اینا هستم آخه ما اونقدر این ماه و ماه قبل و 2 ماه بعد قسط داریم که نفس هم نمی تونیم بکشیمو پولی نمی مونه این رامینی گاهی بسیار مرموزانه عمل میکند باید سر از کارهای او در آوریم و ببینیم از کدامین منبع درآمدی فرضی دست به چنین اقدامی زده است


    بعدشم اومدیم خونه و همون خستگیمون در نرفته دیدیم داشی گل و نازمان عازم مشهدند تا دل سیری از زیارت در آوردند و جای ما را هم خالی کنند آره جوون خودش با دوستش رفته مشهد مجردی اونوقت یاد خواهر دلسوخته اش بیافتد زهی خیال باطل


    ما فهمیدیم که داداشمان را بهتر است برسانیم از طرفی رامین گرسنه هم هی می گفت من گشنمه دیدیم که فرصتی نمانده و فقط نیم ساعت وقت هست سریع کباب تابه ای با برنج مهیا نمودیم و گفتیم یالا بپز الان داداشم میاد میخوایم بریم و آن برنج بی زبان در نیم ساعت پخیده شد و چون داداشی ما طاقت ماقت نداشت و برای مشهد بال بال میزد همه را در ظرفی ریختیم و توی ماشین به خورد رامین دادیم


    این بود از پنج شنبه


    شبش که برگشتیم ساعت 8 بود گفتم ای پسر بگیر بخواب که فردا صبح کنکور داری تازه صبحی هم هستی او هم گفت چشم اما تلویزیونو خاموش نکرد و باعث شد فیلمی بسیار زیبا بدهد فوق العاده رمانتیک ( کانال ام بی سی بود به گمانم) و تازه بعدش هم کلی به تفسیر ان پرداخیتم و دیدیم ای گل به سرمان ساعت 11 است و تازه فیل من یاد هندوستون افتاده بود و پاشیدم رفتیم یک قابلمه برای گل پسرم که فردا امتحان داره عدسی آماده کردم و وقتی جوش آومد گذاشتمش روی بخاری که تا صبح با شعله کم بپزد و مقداری هم بادمجان سرخ کنم که کنار آن برنج از کباب تابه ای  و یک تکه کبابش ناهار من پسرم شود خوب دیگه ساعت 12 شده بریم بخوابیم


    و ما را خواب اصحاب کهف فرا گرفت رامینی هم که صدای موبایل رو که ساعت پنج و نیم زنگو خاموش کرده بود یکهو ساعت یک ربع به هفت خوابالو میگه فکر کنم دیر شده حالا فکر کنید تنبل خان اگه من می گفتم آره دیر شده بازم می گرفت میخوابید فکر کنم


    بدو بدو آماده شدیم و منم که کدبانو عدسی رو ریختم توی یه ظرف و برنج و کبات تابه ای و بادمجونم توی یکی و چای توی فلاسک و میوه و هله و هوله و ایشون رو بردیم انداختیم محل آزمون سمت تجریش و خودم هم رفتم امامزده صالح ساعت 11 امتحانش تموم شد با هم رفتیم کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    اگه گفتید توی پست قبلی با ایما و اشاره گفته بودم دلم جمشیدیه میخواد و بله ما رفتیم جمشیدیه و همه خوراکیا رو خوردیم و صد البته چای داغ داغ با شوکولات


    و بعد بعد از ظهر منزل


    ولی خدایی هنوز دارم به خاطرات دانشگاهمون فکر می کنم و به دخترا و پسرایی که ترم یک از شهرستان میومدنو خیلی صاف و ساده و مهربون و ترم آخر اصلاً نمی تونستی بشناسیشون اونقدر که از نظر ظاهری تغییر میکردن


    صدای خانوم دانش پور استاد هنر هندو خاور دور  هنوز توی کوشمه که می گفت : هر وقت روی برگای پائیزی راه میرید هر وقت از زیر درخت بهزاد (درخت بید) در میشید و برگای خشکش زیر پاتون صدا میده یاد می بیافتید . یاد استادا و افرادی که من اونجا دیدم


    یاد دکتر بیانی و دکتر فیروز مندی و خیلیای دیگه


    موفق باشید و تا بعد خدا نگهدار



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 23/10/1387 ساعت 12:31 عصر

    سلام دوستای خوبم


    سلام به همتون


    سلام به اونایی که وبلاگ منو معمولاً می خونن


    سلام به اونهایی که بعضی وقتا میخونن


     سلام به اونهایی که امروز گذری از اینجا رد که میشدن به کوچه فرعی ما هم سر زدن


    امروز برف خوبی داره می باره


    دلم میخواد برف بشینه و تا پنج شنبه جمعه هم آب نشه دلم هوس جمشیدیه کرده



    چقدر آخه زمستونهای قشنگی داره


    دخترا و پسرا و سر خوردنهاشون روی برف


    و آش داغ


    دستای گرم یه رفیق که دستای تو رو هم گرم میکنه


    و گرمای عشقی که همیشه سعی می کنی همراهت باشه


    شاید پنج شنبه یا جمعه رفتیم خدا رو چه دیدی


    امروز و هفته های گذشته روزها و هفته های خوبی بود و من خیلی خوچحال بودم و انشاء اله که همین جوری می مونم


    دلم میخواد وقتی که دستام از سرما قرمز شده یه کاسه آش داغ با کشک زیاد رو بخورم


    تازه دلم میخواد یه عالمه بریم بالا و بعد که رسیدیم بالا از دکه اون بالا چای و شکلات داغ بگیرم


    وااااااااااااااااااای رامین کجاااااااااااااااااائی بیا این متنو زودی بخون و توی اولین فرصت منو ور دار ببر جمشیدیه که دخترت عقده ای نشه خدای نکرده


    راستی یادتون باشه شما هم اگه اومدید جمشیدیه لباس گرماتونو بپوشین ها خدای نکرده به خاطر یه روز خوشی یک هفته ناخوشی سرما خوردگی نیاد سراغتون

    نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

    سلام


    دوستان خوبم


    ما دیگه بچه های خوبی شدیم و داریم درس میخونیم من میخوام برای مدیریت اجرایی درس بخونم البته فقط دانشگاه آزاد آخه گمون نکنم دولتی قبول بشم


    راستی کسی هست که کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی خونده باشه و شما بشناسیدش ؟؟؟؟؟


    اگه می شناسیدش میشه بپرسید من دقیقاً‏چه کتابهایی رو بخونم حتماً قبول می شم (البته به شرط خوب خوندن)


    اگه این لطف رو در حق من بکنید ممنونتون میشم


    منتظر راهنمایی های سازندتون هستم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 4/9/1387 ساعت 8:24 صبح

    سلام


    کارهای ماشین همچنان ما رو درگیر خودش کرده یادتونه که می خواستیم نوع ماشین رو ازمعمولی به فرمون هیدرولیک تغییر بدیم اون کار بلاخره دیروز انجام شد آمممممممممممممممممما ماشین درخواستی ما رنگ مسی تیره بود رو توی سیستمشون زدن سفید و منم که از رنگ سفید بدم میاد آخه ماشین قبلیمون سفید بود


    حالا امروز هم باید یه عالمه زنگ بزنم با این حرف بزن و با اون حرف بزن شاید درست بشه


    ولی خدایی به تجربه برام ثابت شده که کارهای سفارشی درست انجام نمی شه و کلی گره توش می افته و این قضیه ما هم همون طوره


    و از همین الان یعنی ساعت 8:15 دارم میرم که شروع کنم زنگ بزنم و ببینم میشه رنگ ماشین رو تغییر داد یا نه


    نتیجه رو حتماً می نویسم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 3/9/1387 ساعت 2:28 عصر

    دوستت دارم را دوباره می گویم


    شاید فراموش کردم که امروز صبح یا روزی دیگر آن را بگویم


    و شاید تو پیش خود بر این باور باشی که کمتر دوستت دارم


    اما مبادا بر این باور ایمان پیدا کنی


    شاید که مشغله های همیشگی زندگی مرا کمی هواس پرت کرده باشد


    اما من تو و عزیزانم و را عزیزانت را هرگز و هرگز از یاد نمی برم


    و تو را همیشه عاشقانه و حتی عاشقانه تر از قبل دوست می دارم


    میدانی تو را بهتر و بیشتر از قبل می شناسم و این شناخت باعث می شود بیشتر از قبل دوستت بدارم تویی کم کم به من خلوص را نشان دادی


    همیشه دوستت دارم


    سعی میکنم از این به بعد آنچه در دلم نهفته است و در فکرم بیشتر به تو بگویم تویی که مهربانتر از آنی که دلگیریت را به من بگویی


    ولی من از دلتنگی هایت می فهمم


    دوستت دارم


    تویی که زندگی مشترکم را شیرین و شیرین تر کرده ای



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 2/9/1387 ساعت 10:29 صبح

    سلام


    دوستان خوبم


    سلام آقا رامین مهربون


    وقایع پنج شنبه و جمعه از این قرار بود


    پنج شنبه رفتیم دفترخونه و خونه ای که ما و داداشیم با هم خریده بودیم رو سند زدیم چون بلاخره همه کارهاش درست شد


    و از همون جا رفتیم خونه مامانی رامین آخه خونشون نزدیک اونجائی بود ه رفتیم سند زدیم


    راستش سر ظهر رسیدیم و توی راه هی من گفتم اینطوری زشته بدون هماهنگی ولی خوب رفتیم دیگه بنده خدا مامانی ما رو دید خیلی خوشحال شد و هی گفت راستش بچه ها همه ناهار خوردیم و براتون چی بزارم دوست داشته باشین و من و رامین هم گفتیم هر چی خودت می خواستی بخوری ما هم همونو می خوریم و خلاصه نزاشتیم تو زحمت بیافته و یه مقدار میوه خوردیمو بعدشم شیر خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم و همون موقع هم پسر عموی رامین زنگ زد که میخوان عروسی بگیرین کلی دلم سوخت آخه هنوز چهلم مادر بزرگ رامینی هم نشده بود و هنوز نیومده بودن بابای رامین رو که تنها پسر تنیش بود از عذا در بیارن، خلاصه ما ساعت 7 برگشیم از خونشون به سمت خونه خودمون


    خلاصه مامان اینام هم منتظر بودن چهلم مادربزرگ رامین تموم بشه و بیان مامان و بایای رامین رو از مشکی در بیارن رفتم خونه و اونقدر حرص خوردم که نگو آخرشم شب زنگ زدم به مامانم که نمی خواد صبر کنی تا چهلم بیا همین فردا که جمعه باشه بریم پیش بابای رامین و از مشکی درش بیاریم چون برادر زاده ناتنیش قصد عروسی گرفتن داره مامانم هم گفت الان با بابات صحتب می کنمک که اگه میشه زودتر بریم و البته همون جا گفت که تو هم باید بری و یه لباسی برای مامان بابای رامین بخری


    و ساعت 9 صبح جمعه زنگ زد که یالا زودتر پاشید راه بیافتیم منم زنگ زدم مامان بابای رامین و اطلاع دادم که مامان اینا دارن میان خونتون همراهشون ما هم میایم و مامان رامین چون میدونست که مامانمو اگه بگه ناهار بیان قبول نمیکنه گفت تو بهشون نگو ولی من ناهار میزارم که به عبارتی تو عمل انجام شده بیافتن


    و من و رامین هم بدو بدو رفتیم یه لباس خوشگل و ناز برای مامان رامین خردیدم و مامانم هم زحمت کشید یه لباس مردونه تو خونه داشت که کاملاً سایز بابای رامین بود گفت این رو هم شما از طرف خودتون بدین و دنبال لباس مردونه نگردین که کلی کار ما رو جلو انداخت


    و ما راه افتادیم سمت خونه مامان رامین اینا


    و گمونم اونها هم خیلی خوشحال شدن از اینکه مامان بابام رفتن هم جهت عرض تسلیت مجدد هم جهت اینکه از عزا درشون بیارن


    و به ما هم کلی خوش گذشت و ما حدود ساعت 4 بود که از خونشون برگشتیم خونمون


    امروز هم اگه خدا بخواد کارهای دعوتنامه ماشینمون انجام میشه و باید فردا پول بریزیم برای ماشین


    بلاخره سختی ها همه با هم تموم شد


    تا بعد بای


    همتونو دوست دارم


    رامین جان به شما هم که ارادتی خاص داریم (محض اطلاع میگم آقا رامین )


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 29/8/1387 ساعت 2:23 عصر

    سلام


    دوستان خوبید


    ما هم خوبیم چند تا کیس مالی داریم که داره حل میشه اولیش اینه که فردا صبح پنج شنبه باید بریم دفتر خونه برای انتقال سند خونه ای که با برادرم خریده بودیم


    دومیش اینه که یادتونه ما ماشین ثبت نام کرده بودیم حالا که نوبتمون شده و دعوتنامه هامون اومده از اول هفته پیش من و داداشم که از قضا اونم ثبت نام کرده کلید کرده بودیم روی ماشین فرمون هیدرولیک و به هزار جا زنگ زدم تا بلاخره دیروز اوکی گرفتم که تغییر مدل بدیم به هیدورلیک و نمی دونید چقدر من زنگ زدم و پیگیری کردم و با کیا صحبت کردم تا درست شد .


    از موضوعات مالی که بگذریم تصمیمات بسیار بسیار جدیدمون که براتون نوشته بودم داره همین طور مو به مو اجرا می شه بجز بند درس خوندن که شرمنده کل علم آموزان عزیز هستیم


    یعنی پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم بیرون با رامین سینما سپیده همون جایی که کرور کرور از اونجا خاطره داریم و یه فیلم مزخرف دیدیدیم به اسم کنعان و هر چی از بی مزگی این فیلم بگم کم گفتم


    ولی کلی سوژه دیدیدیم تو دخترا و پسرا (دوست دختر و دوست پسرا) و سینماست دیگه


    شبش هم رفتیم خونه مامان اینای رامین که بچه ها تنها نباشن آخه مامان ایناش مجبور شدن بازم برن همدون


    و ظهر بعد از ناهار اومدیم خونه خودمون و شب رفیم خونه مامان اینای من


    آخ جوون داریم ماشین می گیریم و کلی من تمام حوصله سر رفتگیهامو حل میکنم


    تازه تازه رامین خان فرمودن شاید پنج شنبه یا جمعه بازم بخوایم بریم بیرون


    هورررررا بابا من اصلاً احساس خستگی و موندگی و نیمچه افسردگی ندارم الان


    جاتون خالی اوضاع بر وفق مراد است و ایام به کام


    بای تا بعد


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 25/8/1387 ساعت 9:55 صبح


    یه نفر شاید هست که دلش تنگ تو است
    آن نفر را در یاب آن نفر را دریاب
    کمی از شادی خود را به کسی دیگر ده


    کمی از قلب پر از مهرت را
    گوشه ای از قلب را به کسی بخش که دیوانه توست
    لحظه ای را به محبت سر کن
    لحظاتت خوش باد
    دستهایت گرم
    چشمهایت شاد
    تکیه گاهت هم امن


     قلبی از عشق پر و


    چشم در چشم کسی


    که تو را میخواهد


    به همان گونه که خوبی یا بد


    من برایت بقلی از گل نرگس،مریم ،یاس


    و صدایی که در آن موج زند یک احساس


    و کسی را که تو را ببرد با خود تا خوشبختی


    آرزو دارم و بس


    آرزو دارم ای دوست که دلت شاد باشد و نگاهت سر شار


    آروزمند کسی باش که داری اکنون


    تکیه گاهی نزدیک


    دستهایی گرم در یک قدمی


    آغوشی داغ و پر از حس نیاز


     


    من برای همه مان عشق


    محبت


    احساس


    آرزو کردم و بس



     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 20/8/1387 ساعت 12:26 عصر

    سلام سلام سلام


    ما اومدیم


    رفتیم همدون و مراسم رو به اتمام رسوندیم و اومدیم


    رفتنی همگی با اتوبوس رفیم چون باباش نبود و همه با هم که شامل من و رامین و مامانش و داداشاش و خواهرش بودیم اتوبوس سواری هفت ساعته مفصلی کردیم


    اونوفت ساعت 1 شب رسیدیم و باباش اومد دنبالمون


    و فرداش که مراسم بود رو تا ساعت5 بعد از ظهر اونجا بودیم و ساعت 5 بابابزرگشو دیدم و کلی خوش و بش ما قرار بود که همون روز ساعت 6 برگردیم تهران که هم رامین فرداش درس بخونه هم من کمی استراحت کنم ولی دیدم که بابابزرگش خیلی ذوق کرده از دیدن ما و رامین هم اصرار بر رفتن داره البته به خاطر من چون میدونست من نیاز شدیدی به استراحت دارم خلاصه من و بابزرگش (خوب دقت کنید من که نیاز به استراحت داشتم اونقدر در جذبه محبت قرار گرفته بودم که دلم اصلاً‏ نمی خواست برگردم اون شب تهران و تصمیم داشتم اون شبو کنار پدربزرگش باشیم


    و بلاخره برنده کی شد ؟؟؟؟


    خوب معلومه که برنده اول و آخر من بودم و بابابزرگش


    و من و رامین و دائیش و زن دائیش و بابابزرگش سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه بابابزرگ دقت دارین که مامان بزرگش شام موند خونه زن عموی رامین خان مادر و پدر رامین هم موندن البته مامان رامین مطمئن بود که پسر گلش اگه میگه من میخوام برم تهران درس بخونم حتماً میره و میگفت فکر رویا جان گمان نکنم بتونی موفق بشی و اینو نگه داری اینجا


    و راست هم میگفت توی راه تا رسیدیم به نزدیکی ترمینال رامین گفت دائی نگه دار ما از همینجا پیاده میشیم می ریم بلیط بگیریم من اصرار دائیش اصرار بابا بزرگش اصرار و آقا مجبور شد کنار بیاد وقتی قرار شد بمونیم بابابزرگش از ذوقش همون موقع گفت دم یه مرغ فروش نگه داره و تصمیم گرفت یه جوجه حسابی و مشت ما رو مهمون کنه


    و ما رفتیم تو کار جوجه من و بابابزرگش با هم یه جوجه ای پختیم که نگو و نپرس و بعدشم کلی گفتیم و خندیدیم و من هم انگار نه انگار که روحیم بد بوده تو این یکی دو هفته ای


    بعدش هم خوابیدیم که مثلاً‏ساعت 6 صبح بریم تهران


    ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدیم و در اصل خواب موندیم و اصلاً هم از اینکه خواب موندیم ناراحت نبودیم که تازه من یادم افتاد خالش از کربلا اومده ما نرفتیم خونش و ممکنه ناراحت بشه و گفتم خوب ما که خواب موندیم بیا بریم خونه خالت که رامین باز هم قبول نکرد و گفت بابا اینجوری که تا ظهر وقتمون میره و باز خستگی به تنمون می مونه و آخر سر قرار شد که بیایم تهران موقع بدرقه هم از همه خداحافظی کردیم و پیاده رفتیم که دربست بگیریم به سمت ترمینال که توی راه گولش زدم و اونم بچه گول خورک گول خورد و گفتم ببین ما که به هر حال بعد از ظهر میرسیم و استراحت بی استراحت بیا بریم دیدن خالت و اون رو هم خوشحال کنیم


    دربست گرفتیم رفتیم خونه خالش اونقدر خوشحال شد که نگو و نپرس بعد ناهار هم نگهمون داشتن و مامان اینای رامین هم اونجا بودن کلی خوشحال شدن که ناهار همه دور هممیم و بعد از ظهر هم قرار شد با همونا برگردیم تهران


    برگشتن ما کشید به ساعت 9 شب 9 شب رسیدیم اندیشه و دیدیم بابا دیگه حسی نیست این همه راهو بیایم تهران خونه خودمون و موندیم خونه مامانش


    یه شام حاضری با هم خوردیم و خوابیدیم و صبح با باباش اومدیم سر کار


    و البته و صد البته روحیه خسته و کوفته و بیچاره من الان اصلاً‏‏............................خسته نیست


    کلی خوشحالی الکی از خودم در وکنم و بسیار بسیار الان حس و حال دارم


    و البته یه سری تصمیم گیری هایی هم توی راه کردیم


    1- تمام طول هفته آقا رامین از ساعت6:30  تا 8:30 درس بخونه


    2- پنج شب ها بریم خونه مامان منژ


    3- صبح جمعه بریم کوه ساعت شروع حرکت 5:30 صبح و پایان هر نوع گردشی ساعت 2 بعد از ظهر نهایتاً 4 بعد از ظهر و از همونجا کجا بریم خوب بند بعدی رو بخونید


    4- جمعه شبها بریم خونه مامان رامین


    و دیگه اینکه با این روش احساس میکنم هم درس میخونه هم درس میخونم هم خونه بابا مامانا میرم و هم گردش


    روحیه میزون انرژی فول


    مواظب خودتون باشید بای بای تا بعد



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 14/8/1387 ساعت 10:41 صبح

    سلام


    قرار شده روز چهارشنبه بریم همدان برای مراسم مادر بزرگ رامین


    و روز پنج شنبه ساعتهای 5 برگردیم


    البته اول قرار بود با مامان اینای رامین بریم ولی راستش من موافق نبودم


    اصلاً حال و حوصله ندارم حوصله سر و صدای بچه ها رو توی راه ندارم


    حوصله صحبت کردن رو هم ندارم


    حتی حوصله اونجا رو هم ندارم حوصله آدمهایی رو که قراره ببینم رو هم ندارم


    اونقدر این چند وفته خسته شدم از نظر روحی که دیگه نمی تونم اینطوری ادامه بدم


    دچار خستگی از نظر روحی شدم


    و این مسئله باعث شده که من زودرنج حساس و گاهی عصبی باشم


    مثلاً اصلاً‏حوصله صدای بچه ندارم چه برادر خودم چه برادر و خواهر رامین


    گاهی حتی احساس میکنم که حوصله ناز کردن خودمو هم ندارم  ناز کشیدن از رامین که جای خود داره


    نق نقو شدم


    غر میزنم و اینکه حوصلم سر رفته،‏به خاطر فوت مربضی و فوت مادر بزرگش تمام این ماه رو تقریباً‏همه پنج شنبه ها و جمعه ها رو خونه بودیم یا خونه مادر رامین یا اقوامشون در همدان(و البته اگه خونه پدر و مادر خودم هم اینهمه می رفتم باز نق میزدم چون ما شاغلیم و تمام هفته های این ماه خستگی به تنمون مونده نه )


    و البته این رامین بنده خدا مقصر نیست دست اون نبوده که مادر بزرگش فوت شده یا یک ماه هم بیمارستان بوده دلم میخواد شادتر باشم ولی الان که نمیشه وقتی خونه خودمونیم تقریباً شادم البته همش خوابم میاد و بیشتر وقت کمبود خوابمو دارم جبران میکنم ولی به محض اینکه میخوایم بریم خونه کسی بی حوصله می شم و نق می زنم مثلاً همین دو شبه که خونه خودمون بودیم و البته خونه من با مامانم اینا یک کوچست اونقدر تنبلیم میومد و پاهام درد می کرد که هر دو بار با اینکه زنگ زدن نتونستم برم


    دلم برای مامانم خیلی خیلی تنگ شده دلم برای داداشم و خواهرهام خیلی خیلی تنگ شده ولی راستش نسبت به اینور و اونور رفتن آلژی گرفتم دلم میخواد یه کم تنها باشم درس بخونم بخوابم و توی بی سر و صدایی خونه خودمون باشم با یه کم حال و اوضاعم بیاد سر جاش


    توان ذهنیشو ندارم


    شاید ماشین رو که گرفیم یه سفر تدارک بدیم برای شمال نمی دونم شاید


    رامین هم همه سعیشو داره میکنه که منو شاد کنه و خوشحال باشم اما من بهانه گیری میکنم


    مثل بچه هایی شدم که بهانه چیزی رو می گیرن


    و این رامین رو هم اذیت می کنه


    و خود منو هم اذیت می کنه 


     علت اصلی رو میدونم کجاست ما یکساله که هیچ برنامه خاصی برای بیرون رفتن نداشتیم از تبلی و از بی وسیله گی و البته از نظر کاری خیلی سرمون شلوغ شده و کارهامون هم دو برابر شده و کلاً روحاً خسته ایم و صد البته فوت نا بهنگام مادربزرگش که باعث شد یه مدت طولانی ما هر روز نه به اجبار بلکه به خواسته خودمون بریم بیمارستان و بعدش هم مراسم عزا و گریه ها و زاری ها .... مزید بر علت شد. علت اصلی اینه که من دلم تنوع می خواد دلم یه مسافرت صرفاً تفریحی میخواد نه دید و بازدیدی یا مراسمی


     


     


     


     


    باید کجا پناه برد


    وقتی که زندگی چو مردابی تو را می بلعد


    و تو مبهوت با اندوهی در چشم به دست و پا زندنت نظاره می کنی و آرام می گریی


    و آیا در اندوه عشق و تنها عشق معجره خواهد کرد؟؟؟؟؟


    و آیا مرا که در بازوان گرم و پر مهرت هنوز هم اندوهگینم عشق مهربانتر خواهد کرد


    و چرا گلم پژمرد نمی دانم


    معمایی پیچیده است زندگی که از آن گریز نیست


    گاهی بی آنکه دلیلی داشته باشد غمگینت می کند و گاهی بی دلیل به مسخره بازی های آن می خندی


    باشد که زمان خندیدم من به همین زودی فرا رسد .


    باشد که عشق معجزه ای دیگر کند.


    باشد که گرمای عشق بر دل بهانه گیرم اثری دیگری گذارد



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 11/8/1387 ساعت 12:31 عصر

    سلام گیر افتادیم


    توی این ماه اصلاً خونه خودمون نبودیم تقریباً‏هیچ 5 شنبه و جمعه ای و اغلب وسط هفته ها رو


    شوهر خاله مامان رامین هم فوت شد و اونا روز 4 شنبه صبح رفتن شهرستان و من هم قبول کردم برم خونشون بمونم پیش بچه ها تا اونا بیان و من 4شنبه شب رفتم اونجا و موندم تا جمعه ساعت 3 و تا از اونجا برگشتیم شد ساعت 5 و به کارای خونم نتونستم برسم


    حالا این هفته هم مراسم 4 هفته مادر بزرگ رامینه و باید 5 شنبه بریم شهرستان و تمام این ماهو توی رفت و آمدهای زیادی بودیم که فقط ما رو خسته کرد .


    و انشاء اله بعد از این دیگه تموم بشه چون نه من و نه رامین دیگه اعصاب نداریم


    خسته ایم و روی تعطیلاتمون اصلاٌ نمی تونیم برنامه ریزی کنیم


    خدائی خسته خسته خسته ایم


    و البته توی این شرایط درس خوندن تعطیله


    دچار بحران مالی هم شدیم و این قضیه رو نور علی نور کرده


     



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 1/8/1387 ساعت 9:53 صبح

    سلام


    شب چهارشنبه من به جای مامانی رامین موندم بیمارستان و خدا خدا می کردم که تا من هستم مادربزرگش چیزش نشه چون واقعاً دلشو ندارم


    خلاصه اون روز گذشت و من روز پنج شنبه با حال نه چندان جالبی برگشتم خونه و رسیدن خونه همانا و بیهوش شدن همانا


    رفت تا جمعه جمعه رفتیم بیمارستان یک ساعت قبل از ما خواهرش (خواهر مادربزرگش) و رفته بود دختر عموهای مامانی رامین هم بودن و زن عموهای رامین هم همه بودن البته اونا عروس ناتنی های مامان بزرگش بودن و فقط مامانی رامین عروس تنیش بود و از دار دنیا فقط بابای رامین رو داشت


    راستش مامانی رامین خیلی اذیت شده توی زندگی ‍، چرا که یه دختر خیلی جوون بوده که ازدواج کرده و از روز اول هم مادرشوهرش با اونا زندگی میکرده و یه مقدار اذیتش کرده موقع رفتن دختر عموهاش مامانی رامین رو کشیدن کنار و گفتن عزیزم شاید به این خاطر اینقدر زنده مونده و 15 روزه تو کماست و تمام علائم تمام شدن عمرو داره ولی نمی میره که از تو حلالیت بگیره و تو ببخشیش بخاطر اونهمه اذیت .


    و خداحافظی کردن و رفتن من پیش مامانی بودم نگاهش که میکرد انگار تمام خاطرات بد گذشته جلوی چشاش میومد


    چشاش قرمز شد و شروع به گریه کرد بعد با دستش زد به شونه آجی (به مادربزرگش میگفتیم آجی )و گفت ببین نگران نباش من حلالت کردن تو هم منو حلال کن بعد پوشکشو عوض کرد و رفتیم به سمت در سوار ماشین شدیم همگی و فقط موند یکی از زن عموها که قرار شد پیشش بمونه باور کنید 20 دقیقه بیشتر نبود که دیدیم زنگ زدن که برگردیم


    بله درست حدس زدید


    آجی مرد و چون دم غروب بود گفتن برین فردا بیاین


    فردا صبح قرارشد ما بریم بیمارستان و از سردخونه تحویلش بگیریم و بعد ببریمش بهشت زهرا و از اونجا بعد از غسل و کفن ببریمش شهر رامین اینا


    این موضوع رو هم به هیچکی نگفتیم که فوت شده آخه یکی از بیمارائی که فوت شده بود رو 2 روز بعد تحویل دادن و ما از ترس اینکه نکنه جسدشو بهمون ندن روز شنبه به همدان زنگ نزدیم و خبری به کسی نداریم


    من با بابای رامین و رامین و داداشش و دائیش سوار ماشین رفتیم بیمارستان و مامان اینای رامین به همراه زن عموهاش که تهران بودن قرار شد از خونه مستقیم بیان بهشت زهرا خلاصه کارای اداری تو بیمارستان طول کشید و ساعت 11:30 تموم شد و آمبولانس از بهشت زهرا اومد خدائی باید برای زنده ها از این ماشین ها بزارن نه برای مرده ها ، زنگ زدیم مامان رامین و گفتیم که بهشت زهرا که کاری نداره شما از خونه آژانس بگیرید مستقیم برید همدان


    و ما رفتیم و اونجا هم یک ساعت کار اداری انجام دادیم تا اینکه خواستن بشورنش(غسل و کفنش کنن) یکهو نگهبان دم در گفتن که باید یه خانوم بیاد و مردتونو که دارن می شورن از بین مرده ها شناسایی کنه فکر کنید حالا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‏کدوم خانوم غیر من باهاشون بود !!!!!!!!!!!!!!1 هیچکس


    نه اینکه من خیلی شجاع خیلی نترس و فشارمم نمی افته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!


    هی اونا اصرار و من انکار که نه من نمیرم من می ترسم که بابای رامین گفت : (باباش از رو زبون بچه ها به رامین میگه داداش و به من میگه زن داداش دائیش هم که البته از من کوچیکتره به من میگه زن داداش)


    بابای رامین گفت : زن داداش جان ما رو که راه نمی دن اینجا هم کسی جز شما اینجا نیست خواهشاً برو اگه دیدی حالت بده بیا بیرون دوباره برو


    خلاصه من رفتم تو و شانس فراوان دو تا مرده وحشتناک رو داشتن میشستن یکیشون بنده خدا سرطان خونی بود و تمام بدنش لک های قهوه ای تیره بود و اون یکی یه پیره زن بود که شکمش قد یه خانوم که 9 ماهه بارداره بالا اومده بود.


    و مرده ما توشون نبود داشتم دیگه می مردم


    سریع اومدم بیرون و تا منو دیدن فهمیدن که زن داداش الانه است که بیافته


    تا رامین بخواد بجنبه دائیش پرید برام رانی و شکلات خرید و گفت باید بخوری زن داداش خوب منم که حالم بد نمی تونستم بخورم هی رامین میگفت یالا شکلاتو بخور دائیش میگفت یالا رانی رو بخور و زوری زوری خوردمش و حالم یه کم جا اومد که دیدم بله یه سری رو آوردن بیرون و نوبت سری بعد مرده هاست و من باید دوباره برم تو . خلاصه دیدمش و سریع اومدم بیرون که آماده باشین الان می فرستنش بیرون


    و سوار آمبولانس فرستادیمش همدان خودمون هم با ماشین باباش رفتیم همدان و اونجا مراسم رو گرفتیم و روز شنبه وقتی رسیدیم ساعت 5 بود و چون شسته بود و کاراش همه انجام شده بود زودی خاکش کردن فرداش هم که مراسم بود روز دو شنبه هم که ساعت 4 برگشتیم البته فقط من و رامین و مادر بزرگ مادریش و برادرهای رامین و خواهر کوچیکش


    و پدر مادرش موندن تا اولین پنج شنبشو بگذرونن و جمعه برگردن


    ولی در کل این چند روز این چند تا نکته برام جلب توجه کرد:


    1- آدم چرا باید اونقدر بدی کنه که وقتی قراره حلالش هم بکنن به سختی حلالش کنن


    2- چقدر آدمهایی که اونهمه ستمو می بخشن روحشون بزرگه


    3- بهشت زهرا چقدر سازمان یافته و خوب عمل می کنه و اگه اداره جات ما هم بهشت زهرا کار میکردن کار هیچکی بیش از حد طول نمی کشید


    4- از من و شما و همه اطرافیانمون آیا چیزی جز خوبی و بدی می مونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    5- کاش ما هم بتونیم ببخشیم و بخشیده بشیم


    6- مرگ حقه و در کمین حلالیت امروزو به فردا نندازیم شاید فردا کسی نباشه به طرف بگه ببخشش .... فردا دیر است از امروز خوبی کنیم و حلالیت بگیریم


    تا هر وقت که پیمانه عمومون تموم شد دل نگران نباشیم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 23/7/1387 ساعت 11:42 صبح

    سلام اوضاع خوبه


    البته هنوز مادر بزرگ رامین تو بیمارستانه


    زخم بستر گرفته و دلم براش ریش میشه واقعاً


    خیلی زخم بستر بده و اینم چون همه دستگاه ها بهش وصل بوده و در یک حالت به پشت خوابیده بوده یه عالمه پشتش زخم شده اونم از نوع بد


    حالشم که هنوز تو کما است و بنده خدا مامان رامین همین طور روزها رو یکی در میون تو بیمارستان می گذرونه و ما هم که به نظر میاد کمی افسرده ایم


    من روزی 2 یا سه ساعت مطالعه می کنم برای فوق لیسانس آزاد


    و هر روز دارم به راه هایی فکر می کنم که بتونم هزینه اش رو جور کنم


    برام دعا کنید البته خیلی مونده از حالا تا اردیبهشت وقت دارم که بخونم و اگه خدا بخواد قبول بشم


    رامین هم که در دولتی قبول نشده و البته شاید شاید در تکمیل ظرفیت قبول بشه ولی اونم قراره که دانشگاه آزاد شرکت کنه و امتحانش آذر ماهه


    و البته خدا به داد برسه شهریه های من و اون که سر به فلک می کشه


    ولی من مطمئنم که ما از پسش بر میایم


    و بهای پیشرفتی رو که می خوایم بدست بیاریم پرداخت می کنیم


    من یه کم خواب آلو شدم مثلاً دیشب از ساعت 8 تا خود 6:20 صبح خواب بودم و البته رامین هم همین طور شاید به خاطر این استرسهایی که داریم به خاطر مادر بزرگش دانشگاهمون و اوضاع فعلی گرونی مغزمون خسته است نمی دونم ....


    و اینگونه می گذرد زندگی بر ما


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 15/7/1387 ساعت 9:15 صبح

    سلام


    خبرهای جدیدی وجود داره که کمی منو نگران می کنه


    مادر بزرگ پدر رامین با 80 سال سن الان سکته مغزی کرده و بستریه و تا امروز این دومین شبیه که بستریه


    شب اول مامانی رامین موند


    شب دوم که دیشب باشه من موندم و البته کمی با سختی چون خوابم می اومد و صبحم باید می رفتم سر کار و صد البته خودم خواستم بمونم و گله ای هم نیست ولی الان کلافه ام از بس خواب آلو هستم


    و بدتر از همه اینکه سختیش رو خیلی مادر رامین باید بکشه چون به هر حال شوهرش تک پسر تنی این خانومه و کلی مسئولیت رو دوششه


    لوله ترکیده تو ساختمونمون و روز شنبه که داشتم می رفتم دیدم که فرش اشپز خونه خیس خیسه و بعد چون خودمون درگیر کارای بیمارستان بودیم برادمو فرستادم کارای خونه رو پیگیری کنه و معلوم شده این ترکیدگی لوله از طبقه سوم بوده و براشون 350 هزار تومن خرج بر داشته بندگان خدا توی این وضعیت بد مالی چقدر تو خرج افتادن


    از نظر کاری هم که شلوغ و پلوغه


    از نظر روحی کمی خسته ام


    از نظر احساسی کمی دلتنگ


    و از نظر مالی کمی بی پرواتر


    ولی خدارو شکر میکنم که سالمیم و سلامت


    و اینکه دو ماه دیگه باید ماشینمونو تحویل بگیریم


    و  دیگر هیچ



    نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

    سلام


    دوستان خوبم


    ما دیگه بچه های خوبی شدیم و داریم درس میخونیم من میخوام برای مدیریت اجرایی درس بخونم البته فقط دانشگاه آزاد آخه گمون نکنم دولتی قبول بشم


    راستی کسی هست که کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی خونده باشه و شما بشناسیدش ؟؟؟؟؟


    اگه می شناسیدش میشه بپرسید من دقیقاً‏چه کتابهایی رو بخونم حتماً قبول می شم (البته به شرط خوب خوندن)


    اگه این لطف رو در حق من بکنید ممنونتون میشم


    منتظر راهنمایی های سازندتون هستم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 4/9/1387 ساعت 8:24 صبح

    سلام


    کارهای ماشین همچنان ما رو درگیر خودش کرده یادتونه که می خواستیم نوع ماشین رو ازمعمولی به فرمون هیدرولیک تغییر بدیم اون کار بلاخره دیروز انجام شد آمممممممممممممممممما ماشین درخواستی ما رنگ مسی تیره بود رو توی سیستمشون زدن سفید و منم که از رنگ سفید بدم میاد آخه ماشین قبلیمون سفید بود


    حالا امروز هم باید یه عالمه زنگ بزنم با این حرف بزن و با اون حرف بزن شاید درست بشه


    ولی خدایی به تجربه برام ثابت شده که کارهای سفارشی درست انجام نمی شه و کلی گره توش می افته و این قضیه ما هم همون طوره


    و از همین الان یعنی ساعت 8:15 دارم میرم که شروع کنم زنگ بزنم و ببینم میشه رنگ ماشین رو تغییر داد یا نه


    نتیجه رو حتماً می نویسم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 3/9/1387 ساعت 2:28 عصر

    دوستت دارم را دوباره می گویم


    شاید فراموش کردم که امروز صبح یا روزی دیگر آن را بگویم


    و شاید تو پیش خود بر این باور باشی که کمتر دوستت دارم


    اما مبادا بر این باور ایمان پیدا کنی


    شاید که مشغله های همیشگی زندگی مرا کمی هواس پرت کرده باشد


    اما من تو و عزیزانم و را عزیزانت را هرگز و هرگز از یاد نمی برم


    و تو را همیشه عاشقانه و حتی عاشقانه تر از قبل دوست می دارم


    میدانی تو را بهتر و بیشتر از قبل می شناسم و این شناخت باعث می شود بیشتر از قبل دوستت بدارم تویی کم کم به من خلوص را نشان دادی


    همیشه دوستت دارم


    سعی میکنم از این به بعد آنچه در دلم نهفته است و در فکرم بیشتر به تو بگویم تویی که مهربانتر از آنی که دلگیریت را به من بگویی


    ولی من از دلتنگی هایت می فهمم


    دوستت دارم


    تویی که زندگی مشترکم را شیرین و شیرین تر کرده ای



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 2/9/1387 ساعت 10:29 صبح

    سلام


    دوستان خوبم


    سلام آقا رامین مهربون


    وقایع پنج شنبه و جمعه از این قرار بود


    پنج شنبه رفتیم دفترخونه و خونه ای که ما و داداشیم با هم خریده بودیم رو سند زدیم چون بلاخره همه کارهاش درست شد


    و از همون جا رفتیم خونه مامانی رامین آخه خونشون نزدیک اونجائی بود ه رفتیم سند زدیم


    راستش سر ظهر رسیدیم و توی راه هی من گفتم اینطوری زشته بدون هماهنگی ولی خوب رفتیم دیگه بنده خدا مامانی ما رو دید خیلی خوشحال شد و هی گفت راستش بچه ها همه ناهار خوردیم و براتون چی بزارم دوست داشته باشین و من و رامین هم گفتیم هر چی خودت می خواستی بخوری ما هم همونو می خوریم و خلاصه نزاشتیم تو زحمت بیافته و یه مقدار میوه خوردیمو بعدشم شیر خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم و همون موقع هم پسر عموی رامین زنگ زد که میخوان عروسی بگیرین کلی دلم سوخت آخه هنوز چهلم مادر بزرگ رامینی هم نشده بود و هنوز نیومده بودن بابای رامین رو که تنها پسر تنیش بود از عذا در بیارن، خلاصه ما ساعت 7 برگشیم از خونشون به سمت خونه خودمون


    خلاصه مامان اینام هم منتظر بودن چهلم مادربزرگ رامین تموم بشه و بیان مامان و بایای رامین رو از مشکی در بیارن رفتم خونه و اونقدر حرص خوردم که نگو آخرشم شب زنگ زدم به مامانم که نمی خواد صبر کنی تا چهلم بیا همین فردا که جمعه باشه بریم پیش بابای رامین و از مشکی درش بیاریم چون برادر زاده ناتنیش قصد عروسی گرفتن داره مامانم هم گفت الان با بابات صحتب می کنمک که اگه میشه زودتر بریم و البته همون جا گفت که تو هم باید بری و یه لباسی برای مامان بابای رامین بخری


    و ساعت 9 صبح جمعه زنگ زد که یالا زودتر پاشید راه بیافتیم منم زنگ زدم مامان بابای رامین و اطلاع دادم که مامان اینا دارن میان خونتون همراهشون ما هم میایم و مامان رامین چون میدونست که مامانمو اگه بگه ناهار بیان قبول نمیکنه گفت تو بهشون نگو ولی من ناهار میزارم که به عبارتی تو عمل انجام شده بیافتن


    و من و رامین هم بدو بدو رفتیم یه لباس خوشگل و ناز برای مامان رامین خردیدم و مامانم هم زحمت کشید یه لباس مردونه تو خونه داشت که کاملاً سایز بابای رامین بود گفت این رو هم شما از طرف خودتون بدین و دنبال لباس مردونه نگردین که کلی کار ما رو جلو انداخت


    و ما راه افتادیم سمت خونه مامان رامین اینا


    و گمونم اونها هم خیلی خوشحال شدن از اینکه مامان بابام رفتن هم جهت عرض تسلیت مجدد هم جهت اینکه از عزا درشون بیارن


    و به ما هم کلی خوش گذشت و ما حدود ساعت 4 بود که از خونشون برگشتیم خونمون


    امروز هم اگه خدا بخواد کارهای دعوتنامه ماشینمون انجام میشه و باید فردا پول بریزیم برای ماشین


    بلاخره سختی ها همه با هم تموم شد


    تا بعد بای


    همتونو دوست دارم


    رامین جان به شما هم که ارادتی خاص داریم (محض اطلاع میگم آقا رامین )


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 29/8/1387 ساعت 2:23 عصر

    سلام


    دوستان خوبید


    ما هم خوبیم چند تا کیس مالی داریم که داره حل میشه اولیش اینه که فردا صبح پنج شنبه باید بریم دفتر خونه برای انتقال سند خونه ای که با برادرم خریده بودیم


    دومیش اینه که یادتونه ما ماشین ثبت نام کرده بودیم حالا که نوبتمون شده و دعوتنامه هامون اومده از اول هفته پیش من و داداشم که از قضا اونم ثبت نام کرده کلید کرده بودیم روی ماشین فرمون هیدرولیک و به هزار جا زنگ زدم تا بلاخره دیروز اوکی گرفتم که تغییر مدل بدیم به هیدورلیک و نمی دونید چقدر من زنگ زدم و پیگیری کردم و با کیا صحبت کردم تا درست شد .


    از موضوعات مالی که بگذریم تصمیمات بسیار بسیار جدیدمون که براتون نوشته بودم داره همین طور مو به مو اجرا می شه بجز بند درس خوندن که شرمنده کل علم آموزان عزیز هستیم


    یعنی پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم بیرون با رامین سینما سپیده همون جایی که کرور کرور از اونجا خاطره داریم و یه فیلم مزخرف دیدیدیم به اسم کنعان و هر چی از بی مزگی این فیلم بگم کم گفتم


    ولی کلی سوژه دیدیدیم تو دخترا و پسرا (دوست دختر و دوست پسرا) و سینماست دیگه


    شبش هم رفتیم خونه مامان اینای رامین که بچه ها تنها نباشن آخه مامان ایناش مجبور شدن بازم برن همدون


    و ظهر بعد از ناهار اومدیم خونه خودمون و شب رفیم خونه مامان اینای من


    آخ جوون داریم ماشین می گیریم و کلی من تمام حوصله سر رفتگیهامو حل میکنم


    تازه تازه رامین خان فرمودن شاید پنج شنبه یا جمعه بازم بخوایم بریم بیرون


    هورررررا بابا من اصلاً احساس خستگی و موندگی و نیمچه افسردگی ندارم الان


    جاتون خالی اوضاع بر وفق مراد است و ایام به کام


    بای تا بعد


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 25/8/1387 ساعت 9:55 صبح


    یه نفر شاید هست که دلش تنگ تو است
    آن نفر را در یاب آن نفر را دریاب
    کمی از شادی خود را به کسی دیگر ده


    کمی از قلب پر از مهرت را
    گوشه ای از قلب را به کسی بخش که دیوانه توست
    لحظه ای را به محبت سر کن
    لحظاتت خوش باد
    دستهایت گرم
    چشمهایت شاد
    تکیه گاهت هم امن


     قلبی از عشق پر و


    چشم در چشم کسی


    که تو را میخواهد


    به همان گونه که خوبی یا بد


    من برایت بقلی از گل نرگس،مریم ،یاس


    و صدایی که در آن موج زند یک احساس


    و کسی را که تو را ببرد با خود تا خوشبختی


    آرزو دارم و بس


    آرزو دارم ای دوست که دلت شاد باشد و نگاهت سر شار


    آروزمند کسی باش که داری اکنون


    تکیه گاهی نزدیک


    دستهایی گرم در یک قدمی


    آغوشی داغ و پر از حس نیاز


     


    من برای همه مان عشق


    محبت


    احساس


    آرزو کردم و بس



     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 20/8/1387 ساعت 12:26 عصر

    سلام سلام سلام


    ما اومدیم


    رفتیم همدون و مراسم رو به اتمام رسوندیم و اومدیم


    رفتنی همگی با اتوبوس رفیم چون باباش نبود و همه با هم که شامل من و رامین و مامانش و داداشاش و خواهرش بودیم اتوبوس سواری هفت ساعته مفصلی کردیم


    اونوفت ساعت 1 شب رسیدیم و باباش اومد دنبالمون


    و فرداش که مراسم بود رو تا ساعت5 بعد از ظهر اونجا بودیم و ساعت 5 بابابزرگشو دیدم و کلی خوش و بش ما قرار بود که همون روز ساعت 6 برگردیم تهران که هم رامین فرداش درس بخونه هم من کمی استراحت کنم ولی دیدم که بابابزرگش خیلی ذوق کرده از دیدن ما و رامین هم اصرار بر رفتن داره البته به خاطر من چون میدونست من نیاز شدیدی به استراحت دارم خلاصه من و بابزرگش (خوب دقت کنید من که نیاز به استراحت داشتم اونقدر در جذبه محبت قرار گرفته بودم که دلم اصلاً‏ نمی خواست برگردم اون شب تهران و تصمیم داشتم اون شبو کنار پدربزرگش باشیم


    و بلاخره برنده کی شد ؟؟؟؟


    خوب معلومه که برنده اول و آخر من بودم و بابابزرگش


    و من و رامین و دائیش و زن دائیش و بابابزرگش سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه بابابزرگ دقت دارین که مامان بزرگش شام موند خونه زن عموی رامین خان مادر و پدر رامین هم موندن البته مامان رامین مطمئن بود که پسر گلش اگه میگه من میخوام برم تهران درس بخونم حتماً میره و میگفت فکر رویا جان گمان نکنم بتونی موفق بشی و اینو نگه داری اینجا


    و راست هم میگفت توی راه تا رسیدیم به نزدیکی ترمینال رامین گفت دائی نگه دار ما از همینجا پیاده میشیم می ریم بلیط بگیریم من اصرار دائیش اصرار بابا بزرگش اصرار و آقا مجبور شد کنار بیاد وقتی قرار شد بمونیم بابابزرگش از ذوقش همون موقع گفت دم یه مرغ فروش نگه داره و تصمیم گرفت یه جوجه حسابی و مشت ما رو مهمون کنه


    و ما رفتیم تو کار جوجه من و بابابزرگش با هم یه جوجه ای پختیم که نگو و نپرس و بعدشم کلی گفتیم و خندیدیم و من هم انگار نه انگار که روحیم بد بوده تو این یکی دو هفته ای


    بعدش هم خوابیدیم که مثلاً‏ساعت 6 صبح بریم تهران


    ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدیم و در اصل خواب موندیم و اصلاً هم از اینکه خواب موندیم ناراحت نبودیم که تازه من یادم افتاد خالش از کربلا اومده ما نرفتیم خونش و ممکنه ناراحت بشه و گفتم خوب ما که خواب موندیم بیا بریم خونه خالت که رامین باز هم قبول نکرد و گفت بابا اینجوری که تا ظهر وقتمون میره و باز خستگی به تنمون می مونه و آخر سر قرار شد که بیایم تهران موقع بدرقه هم از همه خداحافظی کردیم و پیاده رفتیم که دربست بگیریم به سمت ترمینال که توی راه گولش زدم و اونم بچه گول خورک گول خورد و گفتم ببین ما که به هر حال بعد از ظهر میرسیم و استراحت بی استراحت بیا بریم دیدن خالت و اون رو هم خوشحال کنیم


    دربست گرفتیم رفتیم خونه خالش اونقدر خوشحال شد که نگو و نپرس بعد ناهار هم نگهمون داشتن و مامان اینای رامین هم اونجا بودن کلی خوشحال شدن که ناهار همه دور هممیم و بعد از ظهر هم قرار شد با همونا برگردیم تهران


    برگشتن ما کشید به ساعت 9 شب 9 شب رسیدیم اندیشه و دیدیم بابا دیگه حسی نیست این همه راهو بیایم تهران خونه خودمون و موندیم خونه مامانش


    یه شام حاضری با هم خوردیم و خوابیدیم و صبح با باباش اومدیم سر کار


    و البته و صد البته روحیه خسته و کوفته و بیچاره من الان اصلاً‏‏............................خسته نیست


    کلی خوشحالی الکی از خودم در وکنم و بسیار بسیار الان حس و حال دارم


    و البته یه سری تصمیم گیری هایی هم توی راه کردیم


    1- تمام طول هفته آقا رامین از ساعت6:30  تا 8:30 درس بخونه


    2- پنج شب ها بریم خونه مامان منژ


    3- صبح جمعه بریم کوه ساعت شروع حرکت 5:30 صبح و پایان هر نوع گردشی ساعت 2 بعد از ظهر نهایتاً 4 بعد از ظهر و از همونجا کجا بریم خوب بند بعدی رو بخونید


    4- جمعه شبها بریم خونه مامان رامین


    و دیگه اینکه با این روش احساس میکنم هم درس میخونه هم درس میخونم هم خونه بابا مامانا میرم و هم گردش


    روحیه میزون انرژی فول


    مواظب خودتون باشید بای بای تا بعد



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 14/8/1387 ساعت 10:41 صبح

    سلام


    قرار شده روز چهارشنبه بریم همدان برای مراسم مادر بزرگ رامین


    و روز پنج شنبه ساعتهای 5 برگردیم


    البته اول قرار بود با مامان اینای رامین بریم ولی راستش من موافق نبودم


    اصلاً حال و حوصله ندارم حوصله سر و صدای بچه ها رو توی راه ندارم


    حوصله صحبت کردن رو هم ندارم


    حتی حوصله اونجا رو هم ندارم حوصله آدمهایی رو که قراره ببینم رو هم ندارم


    اونقدر این چند وفته خسته شدم از نظر روحی که دیگه نمی تونم اینطوری ادامه بدم


    دچار خستگی از نظر روحی شدم


    و این مسئله باعث شده که من زودرنج حساس و گاهی عصبی باشم


    مثلاً اصلاً‏حوصله صدای بچه ندارم چه برادر خودم چه برادر و خواهر رامین


    گاهی حتی احساس میکنم که حوصله ناز کردن خودمو هم ندارم  ناز کشیدن از رامین که جای خود داره


    نق نقو شدم


    غر میزنم و اینکه حوصلم سر رفته،‏به خاطر فوت مربضی و فوت مادر بزرگش تمام این ماه رو تقریباً‏همه پنج شنبه ها و جمعه ها رو خونه بودیم یا خونه مادر رامین یا اقوامشون در همدان(و البته اگه خونه پدر و مادر خودم هم اینهمه می رفتم باز نق میزدم چون ما شاغلیم و تمام هفته های این ماه خستگی به تنمون مونده نه )


    و البته این رامین بنده خدا مقصر نیست دست اون نبوده که مادر بزرگش فوت شده یا یک ماه هم بیمارستان بوده دلم میخواد شادتر باشم ولی الان که نمیشه وقتی خونه خودمونیم تقریباً شادم البته همش خوابم میاد و بیشتر وقت کمبود خوابمو دارم جبران میکنم ولی به محض اینکه میخوایم بریم خونه کسی بی حوصله می شم و نق می زنم مثلاً همین دو شبه که خونه خودمون بودیم و البته خونه من با مامانم اینا یک کوچست اونقدر تنبلیم میومد و پاهام درد می کرد که هر دو بار با اینکه زنگ زدن نتونستم برم


    دلم برای مامانم خیلی خیلی تنگ شده دلم برای داداشم و خواهرهام خیلی خیلی تنگ شده ولی راستش نسبت به اینور و اونور رفتن آلژی گرفتم دلم میخواد یه کم تنها باشم درس بخونم بخوابم و توی بی سر و صدایی خونه خودمون باشم با یه کم حال و اوضاعم بیاد سر جاش


    توان ذهنیشو ندارم


    شاید ماشین رو که گرفیم یه سفر تدارک بدیم برای شمال نمی دونم شاید


    رامین هم همه سعیشو داره میکنه که منو شاد کنه و خوشحال باشم اما من بهانه گیری میکنم


    مثل بچه هایی شدم که بهانه چیزی رو می گیرن


    و این رامین رو هم اذیت می کنه


    و خود منو هم اذیت می کنه 


     علت اصلی رو میدونم کجاست ما یکساله که هیچ برنامه خاصی برای بیرون رفتن نداشتیم از تبلی و از بی وسیله گی و البته از نظر کاری خیلی سرمون شلوغ شده و کارهامون هم دو برابر شده و کلاً روحاً خسته ایم و صد البته فوت نا بهنگام مادربزرگش که باعث شد یه مدت طولانی ما هر روز نه به اجبار بلکه به خواسته خودمون بریم بیمارستان و بعدش هم مراسم عزا و گریه ها و زاری ها .... مزید بر علت شد. علت اصلی اینه که من دلم تنوع می خواد دلم یه مسافرت صرفاً تفریحی میخواد نه دید و بازدیدی یا مراسمی


     


     


     


     


    باید کجا پناه برد


    وقتی که زندگی چو مردابی تو را می بلعد


    و تو مبهوت با اندوهی در چشم به دست و پا زندنت نظاره می کنی و آرام می گریی


    و آیا در اندوه عشق و تنها عشق معجره خواهد کرد؟؟؟؟؟


    و آیا مرا که در بازوان گرم و پر مهرت هنوز هم اندوهگینم عشق مهربانتر خواهد کرد


    و چرا گلم پژمرد نمی دانم


    معمایی پیچیده است زندگی که از آن گریز نیست


    گاهی بی آنکه دلیلی داشته باشد غمگینت می کند و گاهی بی دلیل به مسخره بازی های آن می خندی


    باشد که زمان خندیدم من به همین زودی فرا رسد .


    باشد که عشق معجزه ای دیگر کند.


    باشد که گرمای عشق بر دل بهانه گیرم اثری دیگری گذارد



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 11/8/1387 ساعت 12:31 عصر

    سلام گیر افتادیم


    توی این ماه اصلاً خونه خودمون نبودیم تقریباً‏هیچ 5 شنبه و جمعه ای و اغلب وسط هفته ها رو


    شوهر خاله مامان رامین هم فوت شد و اونا روز 4 شنبه صبح رفتن شهرستان و من هم قبول کردم برم خونشون بمونم پیش بچه ها تا اونا بیان و من 4شنبه شب رفتم اونجا و موندم تا جمعه ساعت 3 و تا از اونجا برگشتیم شد ساعت 5 و به کارای خونم نتونستم برسم


    حالا این هفته هم مراسم 4 هفته مادر بزرگ رامینه و باید 5 شنبه بریم شهرستان و تمام این ماهو توی رفت و آمدهای زیادی بودیم که فقط ما رو خسته کرد .


    و انشاء اله بعد از این دیگه تموم بشه چون نه من و نه رامین دیگه اعصاب نداریم


    خسته ایم و روی تعطیلاتمون اصلاٌ نمی تونیم برنامه ریزی کنیم


    خدائی خسته خسته خسته ایم


    و البته توی این شرایط درس خوندن تعطیله


    دچار بحران مالی هم شدیم و این قضیه رو نور علی نور کرده


     



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 1/8/1387 ساعت 9:53 صبح

    سلام


    شب چهارشنبه من به جای مامانی رامین موندم بیمارستان و خدا خدا می کردم که تا من هستم مادربزرگش چیزش نشه چون واقعاً دلشو ندارم


    خلاصه اون روز گذشت و من روز پنج شنبه با حال نه چندان جالبی برگشتم خونه و رسیدن خونه همانا و بیهوش شدن همانا


    رفت تا جمعه جمعه رفتیم بیمارستان یک ساعت قبل از ما خواهرش (خواهر مادربزرگش) و رفته بود دختر عموهای مامانی رامین هم بودن و زن عموهای رامین هم همه بودن البته اونا عروس ناتنی های مامان بزرگش بودن و فقط مامانی رامین عروس تنیش بود و از دار دنیا فقط بابای رامین رو داشت


    راستش مامانی رامین خیلی اذیت شده توی زندگی ‍، چرا که یه دختر خیلی جوون بوده که ازدواج کرده و از روز اول هم مادرشوهرش با اونا زندگی میکرده و یه مقدار اذیتش کرده موقع رفتن دختر عموهاش مامانی رامین رو کشیدن کنار و گفتن عزیزم شاید به این خاطر اینقدر زنده مونده و 15 روزه تو کماست و تمام علائم تمام شدن عمرو داره ولی نمی میره که از تو حلالیت بگیره و تو ببخشیش بخاطر اونهمه اذیت .


    و خداحافظی کردن و رفتن من پیش مامانی بودم نگاهش که میکرد انگار تمام خاطرات بد گذشته جلوی چشاش میومد


    چشاش قرمز شد و شروع به گریه کرد بعد با دستش زد به شونه آجی (به مادربزرگش میگفتیم آجی )و گفت ببین نگران نباش من حلالت کردن تو هم منو حلال کن بعد پوشکشو عوض کرد و رفتیم به سمت در سوار ماشین شدیم همگی و فقط موند یکی از زن عموها که قرار شد پیشش بمونه باور کنید 20 دقیقه بیشتر نبود که دیدیم زنگ زدن که برگردیم


    بله درست حدس زدید


    آجی مرد و چون دم غروب بود گفتن برین فردا بیاین


    فردا صبح قرارشد ما بریم بیمارستان و از سردخونه تحویلش بگیریم و بعد ببریمش بهشت زهرا و از اونجا بعد از غسل و کفن ببریمش شهر رامین اینا


    این موضوع رو هم به هیچکی نگفتیم که فوت شده آخه یکی از بیمارائی که فوت شده بود رو 2 روز بعد تحویل دادن و ما از ترس اینکه نکنه جسدشو بهمون ندن روز شنبه به همدان زنگ نزدیم و خبری به کسی نداریم


    من با بابای رامین و رامین و داداشش و دائیش سوار ماشین رفتیم بیمارستان و مامان اینای رامین به همراه زن عموهاش که تهران بودن قرار شد از خونه مستقیم بیان بهشت زهرا خلاصه کارای اداری تو بیمارستان طول کشید و ساعت 11:30 تموم شد و آمبولانس از بهشت زهرا اومد خدائی باید برای زنده ها از این ماشین ها بزارن نه برای مرده ها ، زنگ زدیم مامان رامین و گفتیم که بهشت زهرا که کاری نداره شما از خونه آژانس بگیرید مستقیم برید همدان


    و ما رفتیم و اونجا هم یک ساعت کار اداری انجام دادیم تا اینکه خواستن بشورنش(غسل و کفنش کنن) یکهو نگهبان دم در گفتن که باید یه خانوم بیاد و مردتونو که دارن می شورن از بین مرده ها شناسایی کنه فکر کنید حالا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‏کدوم خانوم غیر من باهاشون بود !!!!!!!!!!!!!!1 هیچکس


    نه اینکه من خیلی شجاع خیلی نترس و فشارمم نمی افته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!


    هی اونا اصرار و من انکار که نه من نمیرم من می ترسم که بابای رامین گفت : (باباش از رو زبون بچه ها به رامین میگه داداش و به من میگه زن داداش دائیش هم که البته از من کوچیکتره به من میگه زن داداش)


    بابای رامین گفت : زن داداش جان ما رو که راه نمی دن اینجا هم کسی جز شما اینجا نیست خواهشاً برو اگه دیدی حالت بده بیا بیرون دوباره برو


    خلاصه من رفتم تو و شانس فراوان دو تا مرده وحشتناک رو داشتن میشستن یکیشون بنده خدا سرطان خونی بود و تمام بدنش لک های قهوه ای تیره بود و اون یکی یه پیره زن بود که شکمش قد یه خانوم که 9 ماهه بارداره بالا اومده بود.


    و مرده ما توشون نبود داشتم دیگه می مردم


    سریع اومدم بیرون و تا منو دیدن فهمیدن که زن داداش الانه است که بیافته


    تا رامین بخواد بجنبه دائیش پرید برام رانی و شکلات خرید و گفت باید بخوری زن داداش خوب منم که حالم بد نمی تونستم بخورم هی رامین میگفت یالا شکلاتو بخور دائیش میگفت یالا رانی رو بخور و زوری زوری خوردمش و حالم یه کم جا اومد که دیدم بله یه سری رو آوردن بیرون و نوبت سری بعد مرده هاست و من باید دوباره برم تو . خلاصه دیدمش و سریع اومدم بیرون که آماده باشین الان می فرستنش بیرون


    و سوار آمبولانس فرستادیمش همدان خودمون هم با ماشین باباش رفتیم همدان و اونجا مراسم رو گرفتیم و روز شنبه وقتی رسیدیم ساعت 5 بود و چون شسته بود و کاراش همه انجام شده بود زودی خاکش کردن فرداش هم که مراسم بود روز دو شنبه هم که ساعت 4 برگشتیم البته فقط من و رامین و مادر بزرگ مادریش و برادرهای رامین و خواهر کوچیکش


    و پدر مادرش موندن تا اولین پنج شنبشو بگذرونن و جمعه برگردن


    ولی در کل این چند روز این چند تا نکته برام جلب توجه کرد:


    1- آدم چرا باید اونقدر بدی کنه که وقتی قراره حلالش هم بکنن به سختی حلالش کنن


    2- چقدر آدمهایی که اونهمه ستمو می بخشن روحشون بزرگه


    3- بهشت زهرا چقدر سازمان یافته و خوب عمل می کنه و اگه اداره جات ما هم بهشت زهرا کار میکردن کار هیچکی بیش از حد طول نمی کشید


    4- از من و شما و همه اطرافیانمون آیا چیزی جز خوبی و بدی می مونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    5- کاش ما هم بتونیم ببخشیم و بخشیده بشیم


    6- مرگ حقه و در کمین حلالیت امروزو به فردا نندازیم شاید فردا کسی نباشه به طرف بگه ببخشش .... فردا دیر است از امروز خوبی کنیم و حلالیت بگیریم


    تا هر وقت که پیمانه عمومون تموم شد دل نگران نباشیم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 23/7/1387 ساعت 11:42 صبح

    سلام اوضاع خوبه


    البته هنوز مادر بزرگ رامین تو بیمارستانه


    زخم بستر گرفته و دلم براش ریش میشه واقعاً


    خیلی زخم بستر بده و اینم چون همه دستگاه ها بهش وصل بوده و در یک حالت به پشت خوابیده بوده یه عالمه پشتش زخم شده اونم از نوع بد


    حالشم که هنوز تو کما است و بنده خدا مامان رامین همین طور روزها رو یکی در میون تو بیمارستان می گذرونه و ما هم که به نظر میاد کمی افسرده ایم


    من روزی 2 یا سه ساعت مطالعه می کنم برای فوق لیسانس آزاد


    و هر روز دارم به راه هایی فکر می کنم که بتونم هزینه اش رو جور کنم


    برام دعا کنید البته خیلی مونده از حالا تا اردیبهشت وقت دارم که بخونم و اگه خدا بخواد قبول بشم


    رامین هم که در دولتی قبول نشده و البته شاید شاید در تکمیل ظرفیت قبول بشه ولی اونم قراره که دانشگاه آزاد شرکت کنه و امتحانش آذر ماهه


    و البته خدا به داد برسه شهریه های من و اون که سر به فلک می کشه


    ولی من مطمئنم که ما از پسش بر میایم


    و بهای پیشرفتی رو که می خوایم بدست بیاریم پرداخت می کنیم


    من یه کم خواب آلو شدم مثلاً دیشب از ساعت 8 تا خود 6:20 صبح خواب بودم و البته رامین هم همین طور شاید به خاطر این استرسهایی که داریم به خاطر مادر بزرگش دانشگاهمون و اوضاع فعلی گرونی مغزمون خسته است نمی دونم ....


    و اینگونه می گذرد زندگی بر ما


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 15/7/1387 ساعت 9:15 صبح

    سلام


    خبرهای جدیدی وجود داره که کمی منو نگران می کنه


    مادر بزرگ پدر رامین با 80 سال سن الان سکته مغزی کرده و بستریه و تا امروز این دومین شبیه که بستریه


    شب اول مامانی رامین موند


    شب دوم که دیشب باشه من موندم و البته کمی با سختی چون خوابم می اومد و صبحم باید می رفتم سر کار و صد البته خودم خواستم بمونم و گله ای هم نیست ولی الان کلافه ام از بس خواب آلو هستم


    و بدتر از همه اینکه سختیش رو خیلی مادر رامین باید بکشه چون به هر حال شوهرش تک پسر تنی این خانومه و کلی مسئولیت رو دوششه


    لوله ترکیده تو ساختمونمون و روز شنبه که داشتم می رفتم دیدم که فرش اشپز خونه خیس خیسه و بعد چون خودمون درگیر کارای بیمارستان بودیم برادمو فرستادم کارای خونه رو پیگیری کنه و معلوم شده این ترکیدگی لوله از طبقه سوم بوده و براشون 350 هزار تومن خرج بر داشته بندگان خدا توی این وضعیت بد مالی چقدر تو خرج افتادن


    از نظر کاری هم که شلوغ و پلوغه


    از نظر روحی کمی خسته ام


    از نظر احساسی کمی دلتنگ


    و از نظر مالی کمی بی پرواتر


    ولی خدارو شکر میکنم که سالمیم و سلامت


    و اینکه دو ماه دیگه باید ماشینمونو تحویل بگیریم


    و  دیگر هیچ



    نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

    سلام


    دوستان خوبم


    ما دیگه بچه های خوبی شدیم و داریم درس میخونیم من میخوام برای مدیریت اجرایی درس بخونم البته فقط دانشگاه آزاد آخه گمون نکنم دولتی قبول بشم


    راستی کسی هست که کارشناسی ارشد مدیریت اجرایی خونده باشه و شما بشناسیدش ؟؟؟؟؟


    اگه می شناسیدش میشه بپرسید من دقیقاً‏چه کتابهایی رو بخونم حتماً قبول می شم (البته به شرط خوب خوندن)


    اگه این لطف رو در حق من بکنید ممنونتون میشم


    منتظر راهنمایی های سازندتون هستم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 4/9/1387 ساعت 8:24 صبح

    سلام


    کارهای ماشین همچنان ما رو درگیر خودش کرده یادتونه که می خواستیم نوع ماشین رو ازمعمولی به فرمون هیدرولیک تغییر بدیم اون کار بلاخره دیروز انجام شد آمممممممممممممممممما ماشین درخواستی ما رنگ مسی تیره بود رو توی سیستمشون زدن سفید و منم که از رنگ سفید بدم میاد آخه ماشین قبلیمون سفید بود


    حالا امروز هم باید یه عالمه زنگ بزنم با این حرف بزن و با اون حرف بزن شاید درست بشه


    ولی خدایی به تجربه برام ثابت شده که کارهای سفارشی درست انجام نمی شه و کلی گره توش می افته و این قضیه ما هم همون طوره


    و از همین الان یعنی ساعت 8:15 دارم میرم که شروع کنم زنگ بزنم و ببینم میشه رنگ ماشین رو تغییر داد یا نه


    نتیجه رو حتماً می نویسم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 3/9/1387 ساعت 2:28 عصر

    دوستت دارم را دوباره می گویم


    شاید فراموش کردم که امروز صبح یا روزی دیگر آن را بگویم


    و شاید تو پیش خود بر این باور باشی که کمتر دوستت دارم


    اما مبادا بر این باور ایمان پیدا کنی


    شاید که مشغله های همیشگی زندگی مرا کمی هواس پرت کرده باشد


    اما من تو و عزیزانم و را عزیزانت را هرگز و هرگز از یاد نمی برم


    و تو را همیشه عاشقانه و حتی عاشقانه تر از قبل دوست می دارم


    میدانی تو را بهتر و بیشتر از قبل می شناسم و این شناخت باعث می شود بیشتر از قبل دوستت بدارم تویی کم کم به من خلوص را نشان دادی


    همیشه دوستت دارم


    سعی میکنم از این به بعد آنچه در دلم نهفته است و در فکرم بیشتر به تو بگویم تویی که مهربانتر از آنی که دلگیریت را به من بگویی


    ولی من از دلتنگی هایت می فهمم


    دوستت دارم


    تویی که زندگی مشترکم را شیرین و شیرین تر کرده ای



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 2/9/1387 ساعت 10:29 صبح

    سلام


    دوستان خوبم


    سلام آقا رامین مهربون


    وقایع پنج شنبه و جمعه از این قرار بود


    پنج شنبه رفتیم دفترخونه و خونه ای که ما و داداشیم با هم خریده بودیم رو سند زدیم چون بلاخره همه کارهاش درست شد


    و از همون جا رفتیم خونه مامانی رامین آخه خونشون نزدیک اونجائی بود ه رفتیم سند زدیم


    راستش سر ظهر رسیدیم و توی راه هی من گفتم اینطوری زشته بدون هماهنگی ولی خوب رفتیم دیگه بنده خدا مامانی ما رو دید خیلی خوشحال شد و هی گفت راستش بچه ها همه ناهار خوردیم و براتون چی بزارم دوست داشته باشین و من و رامین هم گفتیم هر چی خودت می خواستی بخوری ما هم همونو می خوریم و خلاصه نزاشتیم تو زحمت بیافته و یه مقدار میوه خوردیمو بعدشم شیر خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم و همون موقع هم پسر عموی رامین زنگ زد که میخوان عروسی بگیرین کلی دلم سوخت آخه هنوز چهلم مادر بزرگ رامینی هم نشده بود و هنوز نیومده بودن بابای رامین رو که تنها پسر تنیش بود از عذا در بیارن، خلاصه ما ساعت 7 برگشیم از خونشون به سمت خونه خودمون


    خلاصه مامان اینام هم منتظر بودن چهلم مادربزرگ رامین تموم بشه و بیان مامان و بایای رامین رو از مشکی در بیارن رفتم خونه و اونقدر حرص خوردم که نگو آخرشم شب زنگ زدم به مامانم که نمی خواد صبر کنی تا چهلم بیا همین فردا که جمعه باشه بریم پیش بابای رامین و از مشکی درش بیاریم چون برادر زاده ناتنیش قصد عروسی گرفتن داره مامانم هم گفت الان با بابات صحتب می کنمک که اگه میشه زودتر بریم و البته همون جا گفت که تو هم باید بری و یه لباسی برای مامان بابای رامین بخری


    و ساعت 9 صبح جمعه زنگ زد که یالا زودتر پاشید راه بیافتیم منم زنگ زدم مامان بابای رامین و اطلاع دادم که مامان اینا دارن میان خونتون همراهشون ما هم میایم و مامان رامین چون میدونست که مامانمو اگه بگه ناهار بیان قبول نمیکنه گفت تو بهشون نگو ولی من ناهار میزارم که به عبارتی تو عمل انجام شده بیافتن


    و من و رامین هم بدو بدو رفتیم یه لباس خوشگل و ناز برای مامان رامین خردیدم و مامانم هم زحمت کشید یه لباس مردونه تو خونه داشت که کاملاً سایز بابای رامین بود گفت این رو هم شما از طرف خودتون بدین و دنبال لباس مردونه نگردین که کلی کار ما رو جلو انداخت


    و ما راه افتادیم سمت خونه مامان رامین اینا


    و گمونم اونها هم خیلی خوشحال شدن از اینکه مامان بابام رفتن هم جهت عرض تسلیت مجدد هم جهت اینکه از عزا درشون بیارن


    و به ما هم کلی خوش گذشت و ما حدود ساعت 4 بود که از خونشون برگشتیم خونمون


    امروز هم اگه خدا بخواد کارهای دعوتنامه ماشینمون انجام میشه و باید فردا پول بریزیم برای ماشین


    بلاخره سختی ها همه با هم تموم شد


    تا بعد بای


    همتونو دوست دارم


    رامین جان به شما هم که ارادتی خاص داریم (محض اطلاع میگم آقا رامین )


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 29/8/1387 ساعت 2:23 عصر

    سلام


    دوستان خوبید


    ما هم خوبیم چند تا کیس مالی داریم که داره حل میشه اولیش اینه که فردا صبح پنج شنبه باید بریم دفتر خونه برای انتقال سند خونه ای که با برادرم خریده بودیم


    دومیش اینه که یادتونه ما ماشین ثبت نام کرده بودیم حالا که نوبتمون شده و دعوتنامه هامون اومده از اول هفته پیش من و داداشم که از قضا اونم ثبت نام کرده کلید کرده بودیم روی ماشین فرمون هیدرولیک و به هزار جا زنگ زدم تا بلاخره دیروز اوکی گرفتم که تغییر مدل بدیم به هیدورلیک و نمی دونید چقدر من زنگ زدم و پیگیری کردم و با کیا صحبت کردم تا درست شد .


    از موضوعات مالی که بگذریم تصمیمات بسیار بسیار جدیدمون که براتون نوشته بودم داره همین طور مو به مو اجرا می شه بجز بند درس خوندن که شرمنده کل علم آموزان عزیز هستیم


    یعنی پنج شنبه بعد از ظهر رفتیم بیرون با رامین سینما سپیده همون جایی که کرور کرور از اونجا خاطره داریم و یه فیلم مزخرف دیدیدیم به اسم کنعان و هر چی از بی مزگی این فیلم بگم کم گفتم


    ولی کلی سوژه دیدیدیم تو دخترا و پسرا (دوست دختر و دوست پسرا) و سینماست دیگه


    شبش هم رفتیم خونه مامان اینای رامین که بچه ها تنها نباشن آخه مامان ایناش مجبور شدن بازم برن همدون


    و ظهر بعد از ناهار اومدیم خونه خودمون و شب رفیم خونه مامان اینای من


    آخ جوون داریم ماشین می گیریم و کلی من تمام حوصله سر رفتگیهامو حل میکنم


    تازه تازه رامین خان فرمودن شاید پنج شنبه یا جمعه بازم بخوایم بریم بیرون


    هورررررا بابا من اصلاً احساس خستگی و موندگی و نیمچه افسردگی ندارم الان


    جاتون خالی اوضاع بر وفق مراد است و ایام به کام


    بای تا بعد


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 25/8/1387 ساعت 9:55 صبح


    یه نفر شاید هست که دلش تنگ تو است
    آن نفر را در یاب آن نفر را دریاب
    کمی از شادی خود را به کسی دیگر ده


    کمی از قلب پر از مهرت را
    گوشه ای از قلب را به کسی بخش که دیوانه توست
    لحظه ای را به محبت سر کن
    لحظاتت خوش باد
    دستهایت گرم
    چشمهایت شاد
    تکیه گاهت هم امن


     قلبی از عشق پر و


    چشم در چشم کسی


    که تو را میخواهد


    به همان گونه که خوبی یا بد


    من برایت بقلی از گل نرگس،مریم ،یاس


    و صدایی که در آن موج زند یک احساس


    و کسی را که تو را ببرد با خود تا خوشبختی


    آرزو دارم و بس


    آرزو دارم ای دوست که دلت شاد باشد و نگاهت سر شار


    آروزمند کسی باش که داری اکنون


    تکیه گاهی نزدیک


    دستهایی گرم در یک قدمی


    آغوشی داغ و پر از حس نیاز


     


    من برای همه مان عشق


    محبت


    احساس


    آرزو کردم و بس



     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 20/8/1387 ساعت 12:26 عصر

    سلام سلام سلام


    ما اومدیم


    رفتیم همدون و مراسم رو به اتمام رسوندیم و اومدیم


    رفتنی همگی با اتوبوس رفیم چون باباش نبود و همه با هم که شامل من و رامین و مامانش و داداشاش و خواهرش بودیم اتوبوس سواری هفت ساعته مفصلی کردیم


    اونوفت ساعت 1 شب رسیدیم و باباش اومد دنبالمون


    و فرداش که مراسم بود رو تا ساعت5 بعد از ظهر اونجا بودیم و ساعت 5 بابابزرگشو دیدم و کلی خوش و بش ما قرار بود که همون روز ساعت 6 برگردیم تهران که هم رامین فرداش درس بخونه هم من کمی استراحت کنم ولی دیدم که بابابزرگش خیلی ذوق کرده از دیدن ما و رامین هم اصرار بر رفتن داره البته به خاطر من چون میدونست من نیاز شدیدی به استراحت دارم خلاصه من و بابزرگش (خوب دقت کنید من که نیاز به استراحت داشتم اونقدر در جذبه محبت قرار گرفته بودم که دلم اصلاً‏ نمی خواست برگردم اون شب تهران و تصمیم داشتم اون شبو کنار پدربزرگش باشیم


    و بلاخره برنده کی شد ؟؟؟؟


    خوب معلومه که برنده اول و آخر من بودم و بابابزرگش


    و من و رامین و دائیش و زن دائیش و بابابزرگش سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه بابابزرگ دقت دارین که مامان بزرگش شام موند خونه زن عموی رامین خان مادر و پدر رامین هم موندن البته مامان رامین مطمئن بود که پسر گلش اگه میگه من میخوام برم تهران درس بخونم حتماً میره و میگفت فکر رویا جان گمان نکنم بتونی موفق بشی و اینو نگه داری اینجا


    و راست هم میگفت توی راه تا رسیدیم به نزدیکی ترمینال رامین گفت دائی نگه دار ما از همینجا پیاده میشیم می ریم بلیط بگیریم من اصرار دائیش اصرار بابا بزرگش اصرار و آقا مجبور شد کنار بیاد وقتی قرار شد بمونیم بابابزرگش از ذوقش همون موقع گفت دم یه مرغ فروش نگه داره و تصمیم گرفت یه جوجه حسابی و مشت ما رو مهمون کنه


    و ما رفتیم تو کار جوجه من و بابابزرگش با هم یه جوجه ای پختیم که نگو و نپرس و بعدشم کلی گفتیم و خندیدیم و من هم انگار نه انگار که روحیم بد بوده تو این یکی دو هفته ای


    بعدش هم خوابیدیم که مثلاً‏ساعت 6 صبح بریم تهران


    ساعت 8 صبح از خواب بیدار شدیم و در اصل خواب موندیم و اصلاً هم از اینکه خواب موندیم ناراحت نبودیم که تازه من یادم افتاد خالش از کربلا اومده ما نرفتیم خونش و ممکنه ناراحت بشه و گفتم خوب ما که خواب موندیم بیا بریم خونه خالت که رامین باز هم قبول نکرد و گفت بابا اینجوری که تا ظهر وقتمون میره و باز خستگی به تنمون می مونه و آخر سر قرار شد که بیایم تهران موقع بدرقه هم از همه خداحافظی کردیم و پیاده رفتیم که دربست بگیریم به سمت ترمینال که توی راه گولش زدم و اونم بچه گول خورک گول خورد و گفتم ببین ما که به هر حال بعد از ظهر میرسیم و استراحت بی استراحت بیا بریم دیدن خالت و اون رو هم خوشحال کنیم


    دربست گرفتیم رفتیم خونه خالش اونقدر خوشحال شد که نگو و نپرس بعد ناهار هم نگهمون داشتن و مامان اینای رامین هم اونجا بودن کلی خوشحال شدن که ناهار همه دور هممیم و بعد از ظهر هم قرار شد با همونا برگردیم تهران


    برگشتن ما کشید به ساعت 9 شب 9 شب رسیدیم اندیشه و دیدیم بابا دیگه حسی نیست این همه راهو بیایم تهران خونه خودمون و موندیم خونه مامانش


    یه شام حاضری با هم خوردیم و خوابیدیم و صبح با باباش اومدیم سر کار


    و البته و صد البته روحیه خسته و کوفته و بیچاره من الان اصلاً‏‏............................خسته نیست


    کلی خوشحالی الکی از خودم در وکنم و بسیار بسیار الان حس و حال دارم


    و البته یه سری تصمیم گیری هایی هم توی راه کردیم


    1- تمام طول هفته آقا رامین از ساعت6:30  تا 8:30 درس بخونه


    2- پنج شب ها بریم خونه مامان منژ


    3- صبح جمعه بریم کوه ساعت شروع حرکت 5:30 صبح و پایان هر نوع گردشی ساعت 2 بعد از ظهر نهایتاً 4 بعد از ظهر و از همونجا کجا بریم خوب بند بعدی رو بخونید


    4- جمعه شبها بریم خونه مامان رامین


    و دیگه اینکه با این روش احساس میکنم هم درس میخونه هم درس میخونم هم خونه بابا مامانا میرم و هم گردش


    روحیه میزون انرژی فول


    مواظب خودتون باشید بای بای تا بعد



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 14/8/1387 ساعت 10:41 صبح

    سلام


    قرار شده روز چهارشنبه بریم همدان برای مراسم مادر بزرگ رامین


    و روز پنج شنبه ساعتهای 5 برگردیم


    البته اول قرار بود با مامان اینای رامین بریم ولی راستش من موافق نبودم


    اصلاً حال و حوصله ندارم حوصله سر و صدای بچه ها رو توی راه ندارم


    حوصله صحبت کردن رو هم ندارم


    حتی حوصله اونجا رو هم ندارم حوصله آدمهایی رو که قراره ببینم رو هم ندارم


    اونقدر این چند وفته خسته شدم از نظر روحی که دیگه نمی تونم اینطوری ادامه بدم


    دچار خستگی از نظر روحی شدم


    و این مسئله باعث شده که من زودرنج حساس و گاهی عصبی باشم


    مثلاً اصلاً‏حوصله صدای بچه ندارم چه برادر خودم چه برادر و خواهر رامین


    گاهی حتی احساس میکنم که حوصله ناز کردن خودمو هم ندارم  ناز کشیدن از رامین که جای خود داره


    نق نقو شدم


    غر میزنم و اینکه حوصلم سر رفته،‏به خاطر فوت مربضی و فوت مادر بزرگش تمام این ماه رو تقریباً‏همه پنج شنبه ها و جمعه ها رو خونه بودیم یا خونه مادر رامین یا اقوامشون در همدان(و البته اگه خونه پدر و مادر خودم هم اینهمه می رفتم باز نق میزدم چون ما شاغلیم و تمام هفته های این ماه خستگی به تنمون مونده نه )


    و البته این رامین بنده خدا مقصر نیست دست اون نبوده که مادر بزرگش فوت شده یا یک ماه هم بیمارستان بوده دلم میخواد شادتر باشم ولی الان که نمیشه وقتی خونه خودمونیم تقریباً شادم البته همش خوابم میاد و بیشتر وقت کمبود خوابمو دارم جبران میکنم ولی به محض اینکه میخوایم بریم خونه کسی بی حوصله می شم و نق می زنم مثلاً همین دو شبه که خونه خودمون بودیم و البته خونه من با مامانم اینا یک کوچست اونقدر تنبلیم میومد و پاهام درد می کرد که هر دو بار با اینکه زنگ زدن نتونستم برم


    دلم برای مامانم خیلی خیلی تنگ شده دلم برای داداشم و خواهرهام خیلی خیلی تنگ شده ولی راستش نسبت به اینور و اونور رفتن آلژی گرفتم دلم میخواد یه کم تنها باشم درس بخونم بخوابم و توی بی سر و صدایی خونه خودمون باشم با یه کم حال و اوضاعم بیاد سر جاش


    توان ذهنیشو ندارم


    شاید ماشین رو که گرفیم یه سفر تدارک بدیم برای شمال نمی دونم شاید


    رامین هم همه سعیشو داره میکنه که منو شاد کنه و خوشحال باشم اما من بهانه گیری میکنم


    مثل بچه هایی شدم که بهانه چیزی رو می گیرن


    و این رامین رو هم اذیت می کنه


    و خود منو هم اذیت می کنه 


     علت اصلی رو میدونم کجاست ما یکساله که هیچ برنامه خاصی برای بیرون رفتن نداشتیم از تبلی و از بی وسیله گی و البته از نظر کاری خیلی سرمون شلوغ شده و کارهامون هم دو برابر شده و کلاً روحاً خسته ایم و صد البته فوت نا بهنگام مادربزرگش که باعث شد یه مدت طولانی ما هر روز نه به اجبار بلکه به خواسته خودمون بریم بیمارستان و بعدش هم مراسم عزا و گریه ها و زاری ها .... مزید بر علت شد. علت اصلی اینه که من دلم تنوع می خواد دلم یه مسافرت صرفاً تفریحی میخواد نه دید و بازدیدی یا مراسمی


     


     


     


     


    باید کجا پناه برد


    وقتی که زندگی چو مردابی تو را می بلعد


    و تو مبهوت با اندوهی در چشم به دست و پا زندنت نظاره می کنی و آرام می گریی


    و آیا در اندوه عشق و تنها عشق معجره خواهد کرد؟؟؟؟؟


    و آیا مرا که در بازوان گرم و پر مهرت هنوز هم اندوهگینم عشق مهربانتر خواهد کرد


    و چرا گلم پژمرد نمی دانم


    معمایی پیچیده است زندگی که از آن گریز نیست


    گاهی بی آنکه دلیلی داشته باشد غمگینت می کند و گاهی بی دلیل به مسخره بازی های آن می خندی


    باشد که زمان خندیدم من به همین زودی فرا رسد .


    باشد که عشق معجزه ای دیگر کند.


    باشد که گرمای عشق بر دل بهانه گیرم اثری دیگری گذارد



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 11/8/1387 ساعت 12:31 عصر

    سلام گیر افتادیم


    توی این ماه اصلاً خونه خودمون نبودیم تقریباً‏هیچ 5 شنبه و جمعه ای و اغلب وسط هفته ها رو


    شوهر خاله مامان رامین هم فوت شد و اونا روز 4 شنبه صبح رفتن شهرستان و من هم قبول کردم برم خونشون بمونم پیش بچه ها تا اونا بیان و من 4شنبه شب رفتم اونجا و موندم تا جمعه ساعت 3 و تا از اونجا برگشتیم شد ساعت 5 و به کارای خونم نتونستم برسم


    حالا این هفته هم مراسم 4 هفته مادر بزرگ رامینه و باید 5 شنبه بریم شهرستان و تمام این ماهو توی رفت و آمدهای زیادی بودیم که فقط ما رو خسته کرد .


    و انشاء اله بعد از این دیگه تموم بشه چون نه من و نه رامین دیگه اعصاب نداریم


    خسته ایم و روی تعطیلاتمون اصلاٌ نمی تونیم برنامه ریزی کنیم


    خدائی خسته خسته خسته ایم


    و البته توی این شرایط درس خوندن تعطیله


    دچار بحران مالی هم شدیم و این قضیه رو نور علی نور کرده


     



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 1/8/1387 ساعت 9:53 صبح

    سلام


    شب چهارشنبه من به جای مامانی رامین موندم بیمارستان و خدا خدا می کردم که تا من هستم مادربزرگش چیزش نشه چون واقعاً دلشو ندارم


    خلاصه اون روز گذشت و من روز پنج شنبه با حال نه چندان جالبی برگشتم خونه و رسیدن خونه همانا و بیهوش شدن همانا


    رفت تا جمعه جمعه رفتیم بیمارستان یک ساعت قبل از ما خواهرش (خواهر مادربزرگش) و رفته بود دختر عموهای مامانی رامین هم بودن و زن عموهای رامین هم همه بودن البته اونا عروس ناتنی های مامان بزرگش بودن و فقط مامانی رامین عروس تنیش بود و از دار دنیا فقط بابای رامین رو داشت


    راستش مامانی رامین خیلی اذیت شده توی زندگی ‍، چرا که یه دختر خیلی جوون بوده که ازدواج کرده و از روز اول هم مادرشوهرش با اونا زندگی میکرده و یه مقدار اذیتش کرده موقع رفتن دختر عموهاش مامانی رامین رو کشیدن کنار و گفتن عزیزم شاید به این خاطر اینقدر زنده مونده و 15 روزه تو کماست و تمام علائم تمام شدن عمرو داره ولی نمی میره که از تو حلالیت بگیره و تو ببخشیش بخاطر اونهمه اذیت .


    و خداحافظی کردن و رفتن من پیش مامانی بودم نگاهش که میکرد انگار تمام خاطرات بد گذشته جلوی چشاش میومد


    چشاش قرمز شد و شروع به گریه کرد بعد با دستش زد به شونه آجی (به مادربزرگش میگفتیم آجی )و گفت ببین نگران نباش من حلالت کردن تو هم منو حلال کن بعد پوشکشو عوض کرد و رفتیم به سمت در سوار ماشین شدیم همگی و فقط موند یکی از زن عموها که قرار شد پیشش بمونه باور کنید 20 دقیقه بیشتر نبود که دیدیم زنگ زدن که برگردیم


    بله درست حدس زدید


    آجی مرد و چون دم غروب بود گفتن برین فردا بیاین


    فردا صبح قرارشد ما بریم بیمارستان و از سردخونه تحویلش بگیریم و بعد ببریمش بهشت زهرا و از اونجا بعد از غسل و کفن ببریمش شهر رامین اینا


    این موضوع رو هم به هیچکی نگفتیم که فوت شده آخه یکی از بیمارائی که فوت شده بود رو 2 روز بعد تحویل دادن و ما از ترس اینکه نکنه جسدشو بهمون ندن روز شنبه به همدان زنگ نزدیم و خبری به کسی نداریم


    من با بابای رامین و رامین و داداشش و دائیش سوار ماشین رفتیم بیمارستان و مامان اینای رامین به همراه زن عموهاش که تهران بودن قرار شد از خونه مستقیم بیان بهشت زهرا خلاصه کارای اداری تو بیمارستان طول کشید و ساعت 11:30 تموم شد و آمبولانس از بهشت زهرا اومد خدائی باید برای زنده ها از این ماشین ها بزارن نه برای مرده ها ، زنگ زدیم مامان رامین و گفتیم که بهشت زهرا که کاری نداره شما از خونه آژانس بگیرید مستقیم برید همدان


    و ما رفتیم و اونجا هم یک ساعت کار اداری انجام دادیم تا اینکه خواستن بشورنش(غسل و کفنش کنن) یکهو نگهبان دم در گفتن که باید یه خانوم بیاد و مردتونو که دارن می شورن از بین مرده ها شناسایی کنه فکر کنید حالا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!‏کدوم خانوم غیر من باهاشون بود !!!!!!!!!!!!!!1 هیچکس


    نه اینکه من خیلی شجاع خیلی نترس و فشارمم نمی افته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!


    هی اونا اصرار و من انکار که نه من نمیرم من می ترسم که بابای رامین گفت : (باباش از رو زبون بچه ها به رامین میگه داداش و به من میگه زن داداش دائیش هم که البته از من کوچیکتره به من میگه زن داداش)


    بابای رامین گفت : زن داداش جان ما رو که راه نمی دن اینجا هم کسی جز شما اینجا نیست خواهشاً برو اگه دیدی حالت بده بیا بیرون دوباره برو


    خلاصه من رفتم تو و شانس فراوان دو تا مرده وحشتناک رو داشتن میشستن یکیشون بنده خدا سرطان خونی بود و تمام بدنش لک های قهوه ای تیره بود و اون یکی یه پیره زن بود که شکمش قد یه خانوم که 9 ماهه بارداره بالا اومده بود.


    و مرده ما توشون نبود داشتم دیگه می مردم


    سریع اومدم بیرون و تا منو دیدن فهمیدن که زن داداش الانه است که بیافته


    تا رامین بخواد بجنبه دائیش پرید برام رانی و شکلات خرید و گفت باید بخوری زن داداش خوب منم که حالم بد نمی تونستم بخورم هی رامین میگفت یالا شکلاتو بخور دائیش میگفت یالا رانی رو بخور و زوری زوری خوردمش و حالم یه کم جا اومد که دیدم بله یه سری رو آوردن بیرون و نوبت سری بعد مرده هاست و من باید دوباره برم تو . خلاصه دیدمش و سریع اومدم بیرون که آماده باشین الان می فرستنش بیرون


    و سوار آمبولانس فرستادیمش همدان خودمون هم با ماشین باباش رفتیم همدان و اونجا مراسم رو گرفتیم و روز شنبه وقتی رسیدیم ساعت 5 بود و چون شسته بود و کاراش همه انجام شده بود زودی خاکش کردن فرداش هم که مراسم بود روز دو شنبه هم که ساعت 4 برگشتیم البته فقط من و رامین و مادر بزرگ مادریش و برادرهای رامین و خواهر کوچیکش


    و پدر مادرش موندن تا اولین پنج شنبشو بگذرونن و جمعه برگردن


    ولی در کل این چند روز این چند تا نکته برام جلب توجه کرد:


    1- آدم چرا باید اونقدر بدی کنه که وقتی قراره حلالش هم بکنن به سختی حلالش کنن


    2- چقدر آدمهایی که اونهمه ستمو می بخشن روحشون بزرگه


    3- بهشت زهرا چقدر سازمان یافته و خوب عمل می کنه و اگه اداره جات ما هم بهشت زهرا کار میکردن کار هیچکی بیش از حد طول نمی کشید


    4- از من و شما و همه اطرافیانمون آیا چیزی جز خوبی و بدی می مونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    5- کاش ما هم بتونیم ببخشیم و بخشیده بشیم


    6- مرگ حقه و در کمین حلالیت امروزو به فردا نندازیم شاید فردا کسی نباشه به طرف بگه ببخشش .... فردا دیر است از امروز خوبی کنیم و حلالیت بگیریم


    تا هر وقت که پیمانه عمومون تموم شد دل نگران نباشیم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    سه‏شنبه 23/7/1387 ساعت 11:42 صبح

    سلام اوضاع خوبه


    البته هنوز مادر بزرگ رامین تو بیمارستانه


    زخم بستر گرفته و دلم براش ریش میشه واقعاً


    خیلی زخم بستر بده و اینم چون همه دستگاه ها بهش وصل بوده و در یک حالت به پشت خوابیده بوده یه عالمه پشتش زخم شده اونم از نوع بد


    حالشم که هنوز تو کما است و بنده خدا مامان رامین همین طور روزها رو یکی در میون تو بیمارستان می گذرونه و ما هم که به نظر میاد کمی افسرده ایم


    من روزی 2 یا سه ساعت مطالعه می کنم برای فوق لیسانس آزاد


    و هر روز دارم به راه هایی فکر می کنم که بتونم هزینه اش رو جور کنم


    برام دعا کنید البته خیلی مونده از حالا تا اردیبهشت وقت دارم که بخونم و اگه خدا بخواد قبول بشم


    رامین هم که در دولتی قبول نشده و البته شاید شاید در تکمیل ظرفیت قبول بشه ولی اونم قراره که دانشگاه آزاد شرکت کنه و امتحانش آذر ماهه


    و البته خدا به داد برسه شهریه های من و اون که سر به فلک می کشه


    ولی من مطمئنم که ما از پسش بر میایم


    و بهای پیشرفتی رو که می خوایم بدست بیاریم پرداخت می کنیم


    من یه کم خواب آلو شدم مثلاً دیشب از ساعت 8 تا خود 6:20 صبح خواب بودم و البته رامین هم همین طور شاید به خاطر این استرسهایی که داریم به خاطر مادر بزرگش دانشگاهمون و اوضاع فعلی گرونی مغزمون خسته است نمی دونم ....


    و اینگونه می گذرد زندگی بر ما


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 15/7/1387 ساعت 9:15 صبح

    سلام


    خبرهای جدیدی وجود داره که کمی منو نگران می کنه


    مادر بزرگ پدر رامین با 80 سال سن الان سکته مغزی کرده و بستریه و تا امروز این دومین شبیه که بستریه


    شب اول مامانی رامین موند


    شب دوم که دیشب باشه من موندم و البته کمی با سختی چون خوابم می اومد و صبحم باید می رفتم سر کار و صد البته خودم خواستم بمونم و گله ای هم نیست ولی الان کلافه ام از بس خواب آلو هستم


    و بدتر از همه اینکه سختیش رو خیلی مادر رامین باید بکشه چون به هر حال شوهرش تک پسر تنی این خانومه و کلی مسئولیت رو دوششه


    لوله ترکیده تو ساختمونمون و روز شنبه که داشتم می رفتم دیدم که فرش اشپز خونه خیس خیسه و بعد چون خودمون درگیر کارای بیمارستان بودیم برادمو فرستادم کارای خونه رو پیگیری کنه و معلوم شده این ترکیدگی لوله از طبقه سوم بوده و براشون 350 هزار تومن خرج بر داشته بندگان خدا توی این وضعیت بد مالی چقدر تو خرج افتادن


    از نظر کاری هم که شلوغ و پلوغه


    از نظر روحی کمی خسته ام


    از نظر احساسی کمی دلتنگ


    و از نظر مالی کمی بی پرواتر


    ولی خدارو شکر میکنم که سالمیم و سلامت


    و اینکه دو ماه دیگه باید ماشینمونو تحویل بگیریم


    و  دیگر هیچ



    نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٢ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

    نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 31/6/1387 ساعت 11:6 صبح

    سلام


    سلام


    سلام


    اوضاع خوبه


    من خوبم رامین خوبه و همه الحمد لله خوبن


    شما هم مثل اینکه خوبین


    شب زنده داری های قدرتون قبول باشه


    البته من که جای خاصی نرفتم ولی خدایی از این شبای قدر خیلی خوشم میاد خیلی احساس خوبی دارم تو این شبا


    احساس میکنم خدا نشسته و منتظره ما تمام درد دلهامون بهش بگیم حتی نشسته که ما کمی براش اعتراف کنیم . بعد بگه خیلی وقته بخشیدمت ولی خوشحالم که خودت میدونی اشتباه کردی 


    دلم میخواد به خاطر کم کاریام منو ببخشه گاهی به خاطر اینکه نتونستم اون چیزی باشم که اون خواسته ازش شرم کنم


    ولی میدونم دوستم داره هوامو داره و تمام پشت پناه ما آدمها خودشه ولی شاید ما نمی دونیم و هی دنبال حامی می گردیم


    خدایا خودت که هم چیزو می دونی توی این شب قدر اول از هم من و همه رو قدر شناس کن


    این دفعه دومی که این آیه رو مینویسم


    لم یشکر المخلوق لم یشکر الخاقل میدونم یعنی چی ولی کاش بره تو پوست و گوشتم کاش بتونم بیشتر بهش عمل کنم دلم میخواد واقعاً معنیشو برای دوستامم بنویسم این خیلی ساده و روونه  کسی که نتونه و نخواد از بندگان خدا که یارشن کمکش کردن و هوا شو داشتن تشکر کنه از خداشم نمیتونه تشکر کنه


    بعد از اینکه منو قدر شناس کردی میدونم قدر همه نعمتهاتو بهتر میدونم قدر همه محبتهاتو و بخشیدن هاتو بهتر میدونم و قدر زندگی خوبی رو که بهم دادی


    خدایا ممنون ازت ممنونم و بارها شرمندت شدم کاش بعد از اینکه کمی قدر شناسی بهمون دادی دوست داشتنتو بیشتر تو دلمون می انداختی که وقتی میخواهیم کاری کنیم که غلطه هی بهمون آلارم بده که این دوستت رو ناراحت میکنه این خداتو غمگین میکنه


    خدایا هوای ما آدما رو داشته باش میدونم ما رو بخشیدی و شاید مجبور شی بازم ببخشی این بنده های بازیگوشتو


    بلاخره تو خالقی و ما مخلوق چشممون همش به دستای مهربون تویه


    بلاخره هر جی نباشه تو غنی هستی و ما فقیر و همیشه منتظر دستای سخاوتمندت هستیم


    دوست داریم خدا


     


    و امشب هم شب قدره و باز هم ما جائی نمی ریم و توی خونه شب قدر رو می گذرونیم البته امشب اگه خدا بخواد می خوایم سوره عنکبوت و یس   و الرحمن رو بخونیم و بازم هم مولانا و کمی جوشن کبیر


    ولی بیرون نه اصلاً خوشم نمییاد داری میری برای مراسم شب قدر به هر مسئله سیاسی و کشوری ربطش میدن آخه بابا من اگه اخبار می خواستم که تلویزنون می داد اومدن یه کم از این زمین از این مادیات از این همه کشمکش هاراحت بشم اومدم کمی با خدا حرف بزنم نیومدم که همه اون چیزهایی رو که تو خونه از تلویزیون می شنوم رو دوباره بشنوم نیومدم  تظاهرات که مرگ بر اسرائیل بگم اون برا یه روز دیگه است و الان یه روز دیگه است دلم میخواد بدون اغراق بدون اینکه مداح برام روضه رو با آب و تاب بخونه و کمی بهش کم یا زیاد کنه ،‏فقط و فقط به خاطر عزاداری اولین اماممون که خیلی هم مهربون و خوب و پهلون بوده و به حق شیر مرد بوده و برای مظلومیتش و باری بزرگواریش و به خاطر اون همه صبوریاش گریه کنم یا به خاطر گناهانم و علم به اینکه اشتباه بوده مغفرت بخوام فقط همین


     مردم هم یا با هم حرف می زنن یا به قول یکی از دوستان بلوتوث بازی میکنن


    خوب فایدش چیه من تو خونه می شینم قرانمو میزارم جلوم و لااقل بدون حواس پرتی میخونمش تو سکوت محض .


    من اینجوری راحتم البته من نمی گم اونائی که میرن اشتباهه خیلی هم اونجا رو بهتر می دونن خوب این یه نظر شخصیه و من هم فقط نظر خودمو حق دارم بگم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 30/6/1387 ساعت 1:34 عصر

    این پنج شنبه ای و جمعه ای همشو خونه بودیم و مثل فیل خوابیدیم وفیلم دیدیم و دیشب هم یه احیای کوچول موچولو تو خونمون گرفتیم


    اما ما نه اینکه هیچیمون مثل هیچکی نیست نمی تونستم مثل بچه آدم عزاداری کنیم و شب زنده داری کنیم و تصمیم گرفتیم مثنوی معنوی مولانا رو بیاریم و شروع به خوندن کنیم و البته درسهای خوبی هم ازش بگیریم


    یه داستانشو براتون می نویسم البته به زبان فصیح فارسی نثر عامیانه و همه کس پسند چون شعرش یادم نمییاد


    یکی از داستانها از این قرار بود :


    پیامبر به دیدن فردی میره و می بینه سخت مریضه و خوب هم نمی شه همینطور درد می کشه و خوب نمی شه پیامبر براش دعا میکنه خوب نمیشه دیگران دعا میکنن خوب نمی شه خیلی هم مریضی سخت و دردناکی گرفته بوده مثل اینکه دل سنگ هم براش آب میشده


    پیامبر خیلی فکر میکنه آخر سر بهش میگه بگو ببنم دعای خاصی در حق خودت نکردی


    و اقا بعد از کلی فکر کردن می گه من گناه میکردم و هر بار شما ما رو از عذاب جهنم بیم میدادی و می ترسوندی منم که راستش نمی تونستم درست و حسابی توبه کنم از خدا خواستم که به جای اون دنیا این دنیا منو عقوبت کنه و هر چی باشه سختی این دنیا رو به جون بخرم تا اون دنیا راحت و آسوده باشم


    پیامبر از حرف مرد خیلی ناراحت شد و گفت که اولاً‏ کی بدن ضعیف بنده توانائی کشیدن عقوبت رو داره و میتونه تحمل کنه و از طرف دیگه اینکه تو از لطف خدا نا امید شدی تو عفو خدا رو فراموش کردی و هرگز مومن این حرف رو نمی زنه هرگز فکر نمی کنه اگه اشتباهی کنه خداوند اونو نمی بخشه و غیره


    اون مرد میگه ای پیامبر خودت به من و به دیگران مثل من بگو ما چی از خدا بخواهیم در این مورد


    و ایشون می فرمایند از خدا بخواهید : آتنا فی دار دنیانا حسن    آتنا فی دار عقبانا حسن


    و این برای من و رامین جان خیلی آموزنده و خوب بود البته 4 یا 5 تا دیگه از داستانهای بسیار آموزنده رو هم خوندیم و درس گرفتیم که حالا باشه برای خودمون اگه دلتون هم میخواد خودتون برید بخونید



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 23/6/1387 ساعت 3:8 عصر

    خواهری من داره دو شنبه تشریفشو می بره ثبت نام کنه در دانشگاه


    و از الان دل تنگی های ما هم داره شروع میشه


    جواب کنکور پسر گلی ما هم که نمی یاد که شادی ما را دو چندان کنه


    الان دوازدهمین روز ماه رمضونه و گشنگی نمی کشیم زیاد ولی بی خوابی تا دلتون بخواد خیلی به خدا سخته این سحر بیدار شدن اخه ما ساعت 6:10 راه می افتیم به سمت سر کار اونوقت بعد از ظهر هم که 3:30 تعطیل می شیم و تا برسیم خونه میشه ساعت 5:30


    تا میام نمازمونو بزنیم به کمرمون و میشه ساعت 6 و بعدشم بی هوشی قبل از افطار از نوع آه چقدر دیر میگره تشنمه گشنمه خدا جون فدات شم یه کم این خورشید خانومو زودتر ببر تا بلاخره دعاها مستجاب میشه و لحظه با شکوه و بیسیار لذیذ افطار می شه می خوری می خوری تا اینکه احساس می کنی ور اومدی انوقته تازه سنگین میشی و میخواد که خوابت ببره یاد این سحری درست کردن می افتی


    وای که چقدر ما باید کار کنیم


    سحری میزارم و بعد ساعت 10 میریم می خوابیم و ساعت 4:30 بیدار میشم که سحری رو گرم کنم و یک ربع به 5  شروع به خوردن می کنیم و وقتی اذانو گفت حاضری همه دار و ندارتو بدی یه نیم ساعتی بیشتر بخوابی


    ولی خوب راه چاره ای نیست باید پاشی و مثل دختر ها و پسرهای گل بی سرکار پی بسط و گسترش روابط اجتماعی


     


    خلاصه و این قصه یک ماه ادامه داره


    و حالا بشنوید از تولد برادران شیطون بلای ما


    پنج شنبه دو هفته قبل تولد داداش رامین بود و این 5 شنبه تولد داداشی من تو تولد جفتشون هم کلی خوش گذروندیم و سعی کردیم به بقیه هم خوش بگذره


     


    و حالا هم که مامان اینای رامین رفتن ولایتشون چون خاله رامین داره یه پسر کاکل زری میاره و رفتن احوال پرسی


    ما هم شاید برای عید فطر که چهارشنبه است و دو هفته و نیم دیگه هست بریم ولایتشون آخه طفلی بابابزرگ رامین هر وقت زنگ می زنیم می گه خیلی دلم تنگ شده و دوست دارم که بیاین دور هم باشیم و ما هم که حرف گوش کن


    الان تقریباٌ آماده ایم که چهار شنبه یا سه شنبه آخر ماه رمضون با شلیک تو مسابقه هر کی زودتر بره ولایت شرکت کنیم و تا میدون بو علی ور بدویم و تا در زدیم و بابا بزرگ اومد درو باز کرد بگیم سوک سوک ما اینجائیم


    و خلاصه این است احوالات ما


    شاد باشید و موفق


    خوشحالم انشاءاله که باشید



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 17/6/1387 ساعت 10:0 صبح

    سلام


    سلام من خوشحالم


    ماه رمضون امسال دومین سالیه که ما توی خونه خودمون داریم روزه می گیریم راستش اول فکر می کردیم خیلی سخت باشه ولی فقط روز اول ماه مبارک اذیت شدیم


    برای همین هم تصمیم گرفتیم تا حد امکان بگیریم


    ولی واقعاً سخته افطاری  ، سحری ، برای ما که کارمندیم  و ساعت کاریمون اصلاً عوض نشده بی خوابی


    و خلاصه کلی ریاضته


     


    ولی خدا به این ماه قشنگ برکت بده که توی این ماه قشنگ کلی خبرای خوش قراره بشنوم


    خبر فعلی :


     


    جواب یکی از کنکوریهامون اومد و اون کسی نیست جز ...


    جز ...


    خواهر کوچیکم که امسال مهندسی عمران یه دانشگاه دولتی روزانه قبول شد و باعث شد کلی من شلوغ کنم و هورا هورا بکشم تو خونه


    حالا فقط مونده رامین جون و خواهر وسطیم که انشاء اله اونم قبول میشه


    خدایی خیلی برای این خانوم مهندس کوچولومون خوشحالم


    انشاء اله فوق لیسانس خوندنش


    جمعه ای تولد برادر رامین بود و پنج شنبه تولد برادر کوچیکه من چقدر هم کنجکاوند در مورد کادوهاشون الهی الهی


    بنابراین ما جمعه ساعت 3 رفتیم خونه مامانی رامین و اونجا موندیم و سحر رو هم همونجا موندیم


    کلی هم به خودمون خوش گذروندیم


    مواظب خودتون باشید تا اخبار بعدی رو بهتون بدم


     



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 11/6/1387 ساعت 11:31 صبح

    سلام


    من خوبم اون خوبه بقیه هم خوبند


    اما .


    اما خوب برام عجیبه


    عجیبه افرادین که یادشون می ره بیشتر از یکبار به دنیا نمی یان و بیشتر از یکبار از لذت زندگی کردن بهره مند نیستن


    افرادی که کار می کنن و کار می کنن و خودشون اونقدر درگیر کار میکنن که لذت بردن از زندگی عشق خانواده همسر  فرزند و غیره همه یادشون می ره


    برای عجیبه که خانمهای قدیمی تمام توانشون رو برای بچه ها صرف می کنن و از همسرشون دور و دور و بازم دور تر میشن


    و آقایونی رو که فکر میکنن باید مثل تراکتور کار کنن و فقط فقط پول بیارن خونه


    خدایی چی مهمه و کی مهمه


    اولویت بندی خانواده ها چیه :


    به نظر من همسر در اولویت قرار داره چرا که رابطه خوب با همسر باعث میشه که فرد اطرافیان دیگرش رو هم بیشتر دوست داشته باشه و اونا از آرامش فکری بیشتری بر خوردار باشن


    چی بگم حتی بعدش دیگه به این وضعیت عادت می کنن و یادشون می ره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است و اینگونه وضع بد تر از بد تر می شه


    امان از پدر ها و مادرانی که بچه دار شدن نه تنها به نفع زندگیشون نیست بلکه باعث لطمه زدن به زندگیشون می شه


    واقعاً به اهداف فکر کردیم به اولویت ها فکر کردیم و آیا میدونیم هدف ما از داشتن بچه چیه ؟؟؟؟؟؟


    هدف ما از کل زندگیه


    و وجود ما به خاطر چیه؟؟


    آیا غیر از اینه که توی قران اومده زن و مرد را به خاطر اینکه به هم آرامش بدن آفریدیم


    و آیا همه مردان و همه زنان مایه های آرامش طرف مقابلشونن یا بالعکس


    آیا قراره حضور فرزند اون علاقه و وابستگی ها رو بیشتر کنه یا اینکه اون اندک وقتی رو هم صرف همسر میشده دیگه باید صرف کودک بشه


    و آیا همه اینها باعث دوری و دوری و دوری نمی شه


    اونوقت آیا چون بچه دارن همسر دیگه محبت نمی خواد


    ساعات تنهائی نمی خواد


    ساعت هایی رو نیاز به حضور همسرش کنارش نداره


    و آیا این دلیل خوبیه که من مادر یه بچه ام و فرصت برای همسرم ندارم


    اصلاً اون کودک به نظر من در فرعه و در صدرش همسر فرده چه زن و چه مرد


    گاهی ولی تو رفتار دیگران عکس این اصول رو می بینم


    و اینگونه فرزند سالاری جای همسر سالاری رو می گیری البته منظورم همسر سالاری دو جانبه بود نه یک جانبه


    و میخوام بدونم آیا این فرزندان دلبند  قند عسل جگر گوشه بعدها پیش پدر و مادراشون می مونن و یا اونا رو با تنهائیاشون تنها تر میزارن


    این خودش مسئله ای هست که اگه پدر و مادر درک کنن یه کمی بهتر برنامه ریزی میکنن تا بین همسرشون و فرزندشون وقت رو به نسبت تقسیم کنن و به هیچکدومشون هم ظلم نکنن چرا چون اون بچه اول از همه پدر و مادر خوب و مهربونی میخواد تا احساس خوش بختی کنه و تازه باید از همون پدر و مادر اولویت بندی یاد بگیره برای آینده های خودش .


    باید یاد بگیره که مادرش همیشه پدرشو دوست داشته و براش وقت میزاشته تا خودش همسر و مادر خوبی بشه


    باید یاد بگیره پدرش مادرشو عزیز ترین فرد خانواده می دونسته تا در آینده ها شوهر و پدر خوبی بشه


    تعادل و تعامل خیلی مهمه


    نزاریم به طرف مقابلمون بد بگذره و خلاء احساس کنه به جای اینکه از نقش پدر بودنش یا مادر بودنش راضی باشه احساس کنه که داره به خاطر اون فرزند کم محبتی می شه


    سعی کنیم تعادل رو حفظ کنیم


    و تازه سعی کنیم بیشتر خوش گذرونی کنیم سعی کنیم در کنار هم باشیم حتی اگه کمتر پول داریم و خوش باشیم و از لذت محبت استفاده ببریم بدون اینکه دقدقه بیزینس داشته باشیم


    بی خیال بابا تا زنده ایم وقت داریم زندگی کنیم ولی دم مردن حسرت نداشته باشیم از سفرهایی که باید می رفتیم و فرصت نشد و از محبت هایی که باید می شد و وقت نبود براش


    بیاید خوش باشیم


    امیدوارم عشق ورزیدن و عاشقانه زندگی کردن رو یاد بگیریم و جایگزین زندگی بی انگیزه کنیم



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 9/6/1387 ساعت 11:12 صبح

    سلام


    خوبید


    من هم خوبم کمی انتظار می کشم که ببینم رامین جون و خواهر هام و برادرم توی کنکور قبول می شن یا نه


    خیلی منتظرم آخه من کلاً خیلی صبوری نمی دونم


    من الان میخوام بدونم این پسرک و اون خواهرام قبول شدن یا نه


    وای چقدر انتظار کشیدن سخته


    اونائی که منتظر کسی هستن چه سختی هایی می کشن


    چقدر خوبه که ما کنار همیم و من در داغ فراغ و دوری نمی سوزم


     هر چند که همین جوریشم هی دلم برا رامین تنگه


    دلم برای مامانم اینا و مامانش اینا تنگه


    حتی دلم برا نق نق های آجی هم تنگ می شه


    روز پنج شنبه یه عالمه کوزت بازی در آوردم و نزدیک 10 کیلو بادمجون پوست کنده شسته و سرخ کردم برای زمستون .


    داره ماه رمضون هم می رسه و میخوام برای روز 5 شنبه مامان اینای رامین رو دعوت کنم خونمون برای افطاری


    و روز جمعه هم مامان اینای خودمو


    ساعات کاری ما هم که هنوز معلوم نیست خدا کنه 9 تا 2 باشه اونوقت من کلی توی این ماه مبارکی دعاشون میکنم اخه صبحهای روزه داری خیلی خواب بعدش مزه میده


     


    رامینم اگه قبول بشه گلم احتمالاً میره آمل و اونوقت بهش میگم یه جوری انتخاب واحد کنه که به 4 شنبه و پنج شنبه بیافته و خودمم 5 شنبه میرم اونجا و تا جمعه می مونیم به به چه شود!!!!!!


    وای چقدر من انتظارهام زیاده


    تازه باید انتظار تحویل ماشینمم بکشم خدا آخه پس کی ‏آذر میشه !!!!‏ من ماشین می خوام دلم میخواد با رامین جون بریم بیرون ددر


    بابایی منو کی می بری ددر پس


    انتظار کلاً‏ سخته ولی خوشحالم که کارای تو رامین جون باعث می شه انتظار برام آسون تر بشه


    دوست دارم تا بعد



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 30/5/1387 ساعت 8:53 صبح

    سلام سلام سلام


    یه خبر یه خبر داغ داغ داغ


    رامین جونم کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شد و خدا کنه انتخاب رشته شو هم خوب انجام بده و قبول بشه


    اونوقت هلو بیا برو تو گلو آخه رامین رو امسال اصلاً حساب نکرده بود چون اصلاً درس نخونده بود و فقط اونم به زور رفت کنکور داد آخه نمی خواست بره ولی من اونقدر اصرار کردم که رفت و قبول شد حالا اگه قبول قطعی هم بشه که دیگه نور علی نور میشه و دیگه لازم نیست تا سال دیگه درس بخونه که کنکور قبول بشه و از همین امسال پسر گلم رسماً دانشجو میشه و بعدشم که مدارج بالاتر انشاء اله


    امروز افتتاحیه است و ما هم قرار بود بریم که نشد و داداش رامین رفت فقط ( البته امروز مراسم کلنگ زنی بود به دست استاندار و انشاء اله مراسم افتتاحیه اصلی رو حتماً میریم )


    هر چی خدا بخواد


    مامان اینای رامین الان حدود یک هفته است که رفتن مسافرت .


    10 -12 روز دیگه هم که ماه رمضونه و دیگه مسافرت بی مسافرت


    فعلاً خبر دیگه ای نیست


    فقط اینکه من رسماً از رامین تشکر می کنم که دیروز که من حالم خوب نبود خیلی هوامو داشت و همه کارا رو کرد و تازه کلی هم به من رسید و بهم محبت کرد


    خدا تو رو برا من حفظ کنه عزیزم


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 23/5/1387 ساعت 12:57 عصر

    سلام دوستان خوب و عزیزم


    یه مطلب طولانی نوشته بودم ولی فچ کنم سیو نشده بیچاره و رامین دوست داره چشای منو در بیاره بخاطر این سوتی


    من کلی بهش نق زدم که من آپ کردم برو بخون اون میگه من که چیزی می نمی بینم بخوبم اونخ من نق نق که تو دقت نکردی وگرنه مگه میشه من آپ کنم و نباشه


    و امروز بعد از چند روز دیدم که بله درست میگفته و مطلبم وجود نداره


    به هر حال چون وقتس نیست خلاصه اتفاقات رو براتون می نویسم


    1- دو  تا خواهرم کنکور مجاز شدن و یکیشون که رتبه خوبی هم آورد برادرم هم چون اصلاً لای کتابشم باز نکرده بود غیر انتفاعی قبولید تبریک تبریک تبریک


    2- مامانم اینا شاید برن شهرستان نوردی و کمی تفریحات سالم داشته باشن


    3- من منتظرم ببینم رامینی هم کاردانی به کارشناسی قبول شده یا نه


    4- خونه ای که من و داداشی تو کرج پیش خرید کرده بودیم آماده شد و داریم تحویل می گیریم


    5- مادر بزرگ رامینی رو عمل کردن چششو و مامان رامین سخت درگیر کارها شده البته این مادر بزرگ رامین مادر شوهر مادر شوهرم محسوب میشه و هر چقدر که مامانی رامین مهربون و صبوره این خانم بد خلق و بهانه گیره و اعصاب روان برای مامانی رامین نمی زاره


    6- ما هم توی این دو هفته ای 5-6 شب خونه مامانی رامین بودیم دنبال کارای شخصی در مورد همون خونه هه یا بودن کنارشون آخه بابائی شم دنبال کارهای تاسیس کارخونه است و دائم در سفره


    7- من هم تفریباً مدام خواب آلوام و البته خوش خلق وا!!!!!!!!!!‏راست میگم باور کنید تو این همه خستگی نق نق هم نمیزنم چه خانومی شدم من


    8- امروز هم دوباره میریم خونه مامانی رامین که هم شب رو کنارشون باشیم هم فرداش اول وقت بریم دنبال کارای نصب کابینت های خونه هه


    9- ..... وا دوستان خوبم شما هم چه توقعاتی دارین ها بازم خبر جدید می خواین نیست بابا نیست


    10-   .................


    ..............


    ........................


    بابا شما ها چقدر کنجکاوید بی خیال دیگه تموم شد


     


    دعای امروزم اینه: خدا مامانای جفتمون رو حفظ کنه و البته به بعضی ها هم یاد بده قدر زحمتهای دیگرون رو بدونن راه دور نرید منظورم مادر شوهر مادر شوهرم اینهمه بنده خدا مامانی رامین براش کار میکنه غذای رژیمی ، داروهاش و ...... اونوقت هیچوقت قدر دان زحمتهای مامانی و بابایی که پسرش میشه نیست همیشه میگه کاری برای من نکردین .


    این خانوم 95 سالشه و خودتون میدونید که نگهداری از همچین سالمندی که نه خواهر سالمی داره نه دختر و فقط همین یک پسر رو داره چقدر سخته ولی کو چشم بینا


    مامانی رامین از وقتی ازدواج کرده با این خانوم بوده تاهمین حالا ولی دریغ از یه تشکر


    خدایا همه ما رو قدر شناس کن چه خوب گفتن که (( لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق ))


    به نظر من که این مهمتره کسی که شاکر محبت های مخلوق خدا نیست شاکر خدا هم نیست چنین فردی همه اینا رو وظیفه میدونه  و این  خیلی بده واقعاً مامانی رامین خیلی خانومه خیلی


    دوسش دارم و گاهی این مامان بزرگش باهاش بد خلقی میشه خیلی غصه می خورم توان دیدنشو ندارم و وقتی این کارو میکنه دیگه باهاش حرف نمی زنم


    ولی درست بشو هم نیست


    خدایا خودت به بندهات قدر شناسی رو یاد بده وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شه


    خوبه که مامانی یامون اینطوری نیستن و خوبه که خواهر و برادرامون ایجوری نیستن


    خدا روشکر تو جنبه های دیگه زندگی همگی شانس آرودیم خانواده که من که خیلی صمیمی و خوبن و من باهاشون خیلی راحتم حتی وقتی خسته ام و یا حالم بده غذا برامون می فرستن


    خانواده رامینی هم خیلی خوبن خدایی


     


     


     


    موفق و شاد باشید جملگی تا بعد بای



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 14/5/1387 ساعت 4:29 عصر

    من دختر بدیم


    دیر دیر آپ می کنم


    رامینی دعوام میکنه که چرا آپ نمیکنم


    من خودمو لوس میکنم که دوست ندارم


    اما در اصل باور کنید که وقت ندارم و البته حس نوشتنم نمیاد


    اما این جینگیله خطو می نویسم تا دختر نق نقوی سردرد گرفته دیروزشو ببخشه


    آخه راستش یه کم مسئولیتم زیاد شده این چند وقته و یه سری کار مضاعف هم افتاده گردن من و دیروز با اون سردردم رفتیم با همدیگه دنبال کابینت برای خونه


    اونوقت ساعت 9:15 برگشتیم خونه می بینیم ای داد بیداد توی برد نوشته ساعت 10 جلسه واحدهای ساختمونه


    اومدیم تو خونه که اونقدر خسته بودیم که حتی تصمیم گرفتیم شام هم نخوریم و یه راست بریم لالا و تا سرمونو به چند سانتی متری بالشت نزدیک کردیم زنگ خونه به صدا در اومده و ..


    وساعت 10:15 اومدن دنبال رامینی و تا ساعت 12 این جلسه به طول انجامیده


    حالا فکر کنید خستگی هر دومون یه طرف سردرد من یه طرف و وقتی آدم بیداره این شکم شکمو هم که رحم سرش نمیشه شروع کرده به قار و قور میرم تو یخچال یه غذای حاضری چیزی حاضر کنم بخوریم می بینم ای داد ای هوار یه بند انگشت نون هم نداریم که با این املت یا این نیمرو یا اون کوکو که میخوام بپزم نوش جان کنیم اونوقت سردردم بیشتر میشه از اینکه ما اونقدر خسته ایم که میخواستیم گشنه بخوابیم اونوقت باید اینهمه از وقتمون رو به حرفای صد من یه غاز این ساکنین شعار ده ساختمون که موقع عمل هفتاد تا سوراخ قایم میشن که کاری یا پولی خرج نکنند کنیم


    و خلاصه این بر شدت و وخامت سردرد افزود و این شد که ما با سردردی مضافف چشم تو چشم شدیم و آنگاه که رامین وارد شد اونوقدر سردرد داشتم که کلی نق و نوق زدم که اصلاً‏چرا رفتی تو که میدونستی حرفاشون به درد ما نمیخوره خوب چرا رفتی و وقت خودت و منو هدر دادی اونوقت ازش خواستم برای من قرص پیدا کنه اونقدر سرم درد میکرد که دلم میخواست هر چی قرص تو دنیاس بخورم و فقط این درد لعنتی آروم شه !!!‏2 تا مفنامیک اسید و 1 استامینوفن خوردم شاید سردردم خوب شه سوزش معده هم بهش افزوده شد و عجیب اذیت شدم تا صبح بیچاره رامینی هم خدائی تا وقتی که من نخوابیدم بیدار بود و همش میگفت چی کار کنم بهتر بشی


    غصه داشت چشماش میدونستم به خاطر منه هی میگفت بگو من یه کاری بکنم که تو حالت بهتر بشه و با دستش سفت پیشونیمو توی دستاش گرفته بود


    الهی خوابش میومد اما تا دستش شل میشد که از رو سرم بیافته یهو از خواب میپرید و باز پیشونیمو میگرفت و من با اینکه خیلی سردرد داشتم می فهمیدم که خیلی منو دوست داره که اینقدر بی تاب شده و نگران


    واقعاً گاهی محبتی که همیشه میدونم هست رو صد چندان توی چشاش می بینم


    عجب دخترکی داره این رامین. نق نقوی ناز نازو کافیه مریض شه دیگه اه اه اه دور جون قیافه مرده هارو به خودش میگیره البته لوس میکنه خودشو گمونم


     


    امروز هم دلم برای رامینی خیلی خیلی تنگیده بود و دلم میخواست که بیشتر باهاش حرف بزنم و ایشون سرشون شلوغ بود


     

    درسی و بی نوری را نه تو دانی و نه من

    نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 31/4/1387 ساعت 11:33 صبح

    دو شبه اصلاً درس تعطیله شیطونا تو خونمون عروسی گرفتن و خیلی واسه خودشون خوشحالی و قر در میکنند


    آخه بدون اونا همین جوری ما گول خورده خدائی هستیم


    پریشب که برق رفت و تمام پز دادنهای ما بر باد رفت


    یه روز که خونه مامانی رامین بودیم برق اونا رفت اونوقت رامین بادی به غب غب انداخته( املاء این کلمه رو نمی دونستم) میگه توی این یک سال زندگی ما حتی یه شب هم برق خونمون نرفته و ما از مواهب خدا دادی بسیار استفاده مندیم


    همین هفته پیش بود فکر میکنم اونوقت خدا همچین زده پس کلش که هنوزم که هنوزه سرش پائینه


    خلاصه هنوز ذرات نفسهای رامینی توی هوا پراکنده بود و قیافه پزوشو حفظ کرده بود که پریشب برق رفت رفت و ما را در تاریکی بیاد حرفهای آنشبمان انداخت که چه کلاسی برای برق نرفته مان می گذاشتیم


    و در تاریکی زیر نور شمعی شامی میل نموده و بعدش هم کلی آهنگ گوش کردیم با همون ام پی تری پلیری که بهم کادو داده بود و درست زمانی که تصمیم گرفتیم بخوابیم و من در حال فوتیدن به شمع بودم هنوز فوتم تمام نشده بود و شمع خاموش دودش تمام نشده برق آمد و کلی من هم پز دانائیی به موقع فوت کردن خود را دادم و آن شب گذشت دیشب دائی کوچیکه رامینی رو دعوت کردم خونمون و چون تقریباً هم سن و سالیم او و ما هر سه مشعوف از این مهمانی جوانانه  رفتیم که تدارک شام را ببینیم خلاصه تا شام حاضر شد و ساعت به 8:30 رسید باز برق رفت


    و ما باز مشغول بلوتوث بازی و آهنگ و بحث های کامپیوتری شدیم


    در مورد موضوع خاصی که مغزمونو به خودش مشغول کرده برنامه ریزی کردیم و کلی نقشه کشیدیم و کلی ضد حمله تعریف کردیم (آخه موضوع الکی که نیست موضوع بسیار بسیار خطیریه و اون چیزی نیست جز ......................نه نه نمیگم نه به خدا این بار دیگه نه به اندازه کافی به این شیطونا و دائم دارن بالای سرمون ویراژ میدن و هر آن احتمال اصابتشون هست و ممکنه سیستم عقلیمونو کاملاً مختل کنند لطف داشتیم


    دیگه لو دادن موضوع بحثهای مهم بماند برای بعد که کمی حوصلشون سر رفته باشه تا ما بتونیم بیشتر خوشحالشون کنیم


    خلاصه فتیله درس خوندن تعطیله فتیله امشب هم تعطیله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی دیشب ذهن روشنفکر رامین به این نتیجه رسیده که بهانه بی بهانه حتی اگه مشکل جهانی برق به ما یه لامپ جهت مطالعه دروس نمیده ما میریم و چراغ شارژی میخریم تا کور شود هر شیطونی که نتواند دید


    دیدید حالا ما خودمون دوست داریم درس بخونیم و اجازه نمیدیم هیچی و هیچکی برنامه هامونو به هم بریزه !!!!! و اما این خرید الااقل تا 5 شنبه اتفاق نمی افته حالا ما تا اون موقع چه کار کنیم با این بی امکاناتی آخی الهی الهی چقدر ما مظلومیم آخه .


    اداره محترم برق تو رو خدا آخه برق ما بچه مثبت ها رو چرا قطع کردی ؟؟؟؟ آخه این چه کاریه


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 24/4/1387 ساعت 8:20 صبح

    سلام


    سلام سلام


    سلام


    درس میخونیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِیییییییییییییم بسیار زیاد تا ساعتهای حدود 10 شب بعدشم شام و فیلیمو و لالا


    ولی خدائی درس خوندن عجب سخته ها تمام شیطونا دور سرت میچرخن و پیشنهاد هر کاری رو بهت میدن بغیر از درس خوندن


    بعد ادم میمونه بین دل هوایی و مغز منطقی کدومو انتخاب کنه تازه مغزو بگو اون وسط یکهو یه جرقه توش زده می شه و یه توجیه خوب برای دودر کردن درس توش تهیه میشه تازه براش گزارش توجیهی هم می نویسه


    خلاصه ما با هزار تعارض مثبت مثبت شیطون ها رو کیش میکردیم این ور اونور و التماس میکردیم که تو رو خدا از خونه ما برین بیرون


     


    داداش کوچیکه هم اومده دیشب خونه ما اون خودش آخر آخر شیطونهای عالمه و همه شیطونا از زبون اون حرف می زنن برگشته میگه ::: اول از همه همیشه اینو میگه : چی داری بخوریم


    بعد که هر چی داشتین و نداشتی می دی ایشون نوش جان میکنند


    یهو میگه :: بازم درس میخونید چرا هر وقت میام خونتون شما دارید درس می خونید خوب یه بارم نخونید ما هم با نیش باز به شیطونهای دور سرش می خندیم که ای کلکا رفتین تو مغز این بچه!!!!!!!!!!!


    و چند دقیقه بعد داداش فسقلیه جیم شده آخه نمی تونه توی این موقعیت هم صحبتی هم بازی چیزی پیدا کنه میخواد بره کامپیوترشونو بترکونه !!!!


    راستی این داداشی هر وقت ما رو می بینی میگه ::: آقا رامین میشه برام بازی نصب کنی ؟؟؟!؟! سیر مونی هم نداره


    البته موضوع کشورهای خارجی شامل حال اونم میشه یعنی مثل کشورهای دیگه که هی سعی میکنند ما رو تحریم کنن و معمولاً هم تحریم میکنند تو خونه مامانم اینا هم این داداشی وقتی اذیت کنه تحریم میشه از نوع سیاسی اقتصادی


    ولی همچین اشک و آهی راه می ندازه که گاهی تحریم ها رو می شکنه خواهرم براش


     


    خوب بماند حرف به بیراهه رفت


    کاش یه اسپری شیطون کش بود که بگیریم و قبل از درس خوندن تو فضای خونه بپراکنیم


    بماند که ما وجودمون با همه شیطونا ارتباط عمیقی داره و بدون اونا زندگی غیر ممکنه


     


    راستی رامین دیشب چی میگفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    خوب تا ولنتاین صبر کن اونموقع خونه رو آزین کن که کم نیاورده باشی


     



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 23/4/1387 ساعت 8:53 صبح

    امکانی برای شنیدن هیچ حرفی وجود نداره


    من در مورد یه مزاحم با همسرم صحبت کردم


    در مورد کسی که با ارسال نظر منظور خاصی رو دنبال میکنه


    ما متفقاً بر این باوریم که هرگز حتی یه دقیقه از عمرمونو صرف آدمهای غریبه یا آشنا نما نمی کنیم


    و هرگز هرگز نه تنها برای آدمهای مریض وقت نمی زاریم که حتی وقت نداریم بهشون توجه کنیم ببینیم چی میخوان بگن یک لحظه از زندگیمونو هم برای کس دیگه ای خرج نمیکنیم و نیاز به شنیدن چیزی نداریم.


    اینجا مینویسم تابدونید اینجا جائی که من فقط و فقط برای رامین می نویسم و هر نظری غیر از نظرات معمول رو نخونده حذف میکنم و اصلاً و در هیچ شرایطی هیچکداممان حاضر به ملاقات نیستم حتی حاظر به مکالمه تلفنی یا حتی ایمیلی نیستیم


    ما تصمیمون رو با هم به شور گذاشتیم و این راهیه که هر دو با هم میریم


    البته شرط ادب حکم میکرد که یک بارآن هم فقط یک بار جوابتان را میدادم که دادم (مراجعه به ایمیل)


     


     بگذریم این یه هشدار ساده و جوابی ساده تر بود به یه مزاحم


     


    ما هر دو خوبیم و همچنان درگیر کار و درس و البته زندگی


    کادو سالگرد ازدواجمونم گرفتم


    یه ام پی تری پلیر مارک کریتیو خیلی خوبه اینو عزیزم برام خرید


    البته با 200 هزار تومان پول


    با یه جعبه شیرینی رفتیم خونه مامان اینا و کلی خوش گذروندیم بماند که من حالم خیلی مساعد نبود


    عزیزم ازت ممنونم



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 19/4/1387 ساعت 10:55 صبح

    سلام دوستان خوبم


    اوه اوه خیلی دلم برای همتون تنگیده بود خیلی


    آخه این چند وقته پس وردمو گم کرده بودم


    و آخر سر هم مدیریت وبلاگ زحمت کشید و برام فرستادش


    بگذریم خوش میگذره


    به من و رامینی هم خوش میگذره


    تریپ درس خوندن رو به خودمون گرفتیم و تصمیم گرفتیم دیگه درس بخونیم و خودمونو به خاطر این یکسالی که گذروندیم بدون هدف و برنامه ریزی کمی شرزنش کردیم


    ای روزهای از دست رفته خداحافظ


    ای روزهای بطالت بار خداحاااااااااااااااااافظ


     


    روزای خوب خروپف ما بی کار و بی عار خدا حاافظ


    دیگه فکر کنم تالب جوبم بخوایم بریم باید برنامه ریزی زمان بندی درست کنیم


    حالا برنامه ریزی رو حال کنید


    من تصمیم گرفتم خودمو برای فوق لیسانس حسابدارای آماده کنم


    مشاور واحدمون البته قبل از تصمیم من ازم خواسته که حسابداری عمومی رو باید حتماً‏کتابشو بخونم چون نوع کارمون تو بخش تامین منابع مالیه


    خلاصه روزهای بی بطالتی رو پیش رو دارم که قراره تمام اون بی برنامه گی های این یک سال رو از دماغمون در بیاره و همچین بهمون بفهمونه یه من ماست چقدر کره داره



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 25/3/1387 ساعت 9:58 صبح

    خلاصه ما راهی همدون شدیم و توی راه هم که بسیار مشعوف شدیم که جزو طبقه خوشبخت جامعه بوده ایم که بلیط گیرمان آمده است


    صندلیمان هم پشت سر دختر و پسر جوان بود و از شیرین کاریها و بی جنبه بازی های این دو جوان رشید که از شواهد بر می آمد دوستند فیض بردیم و کلی با رامین زیر پوستی قه قهه زدیم


    آخه از سر و کول هم زیادی بالا می رفتن ما هم چشمامون خود بخود می افتاد به حرکات و گفته های این دو و ...


    به همدان رسیدیم و سر فرهنگیان از اتوبوس پائین جهییدیم و طی قرار قبلی منتظر شدیم که مادر و پدر رامین هم برسند و سوار بر ماشین آنها به منزل پدر بزرگ رامین برویم و بعد از انتظاری نه چندان طولانی آنها رسیده و راهی خانه بابا بزرگ شدیم و از راه که رسیدیم کلی خوشحال شدند و کلی خوش گذشت و فردایش را به دید و بازدید خانواده پدری رفتیم و سعی کردیم حتی شده نیم نگاهی ما را ببینند .


    خلاصه ظهر چهارشنبه ای وسط مهمانی قرار شد که خاله و مادر بزرگ و پدر بزرگ رامین به بانه برن پدر و مادرشم راضی شدن به ما هم اصرار که شما هم بیاین ما هم بالفطره ددری و فراری از خونه پیشنهاد رو  روی هوا زده و گفتیم خوب ما که ماشین نداریم ولی باهاتون میایم تا حرفتونو زمین نداخته باشیم.


    راه افتادیم توی راهم کلی خنده و شوخی و رسیدیم به راه دیواندره نمی دونید چقدر راهش قشنگ بود تمام تپه ها و دشتهاش همشو گندم کاشته بودن و رنگش سبز خوش رنگی بود زنهای کردم خیلی قشنگ لباس می پوشیدن لباسهای زری دار با رنگهایی فوق العاده قشنگ و زیبا خیلی قشنگ بود به خدا


    ماشاءاله غرب کشور خیلی از نظر آب غنی است باورتون میشه تمام منطقه ای که من دیدم با سیستم آبیاری قطره ای پوشش داده شده بود ای ول به استفاده از تکنولوژی جدید


    سقز رو هم رد کردیم ماشاءالله اونجا گله های گاو و گوسفند خیلی زیاد بودن دوغ محلی هم می فروختن


    خیلی راه قشنگی داشت یعنی رفتن به اونجا اگه حتی فقط به خاطر راهش بود می ارزید


    خلاصه رسیدیم بانه شهر کوچیک و خوبی بود یه عالمه هم مسافر اومده بود اما عیبی که داشت مسافر خونه و هتل خوبی نداشت و از طرفی سرویس بهداشتی خوبی هم نداشت


    اما مردمش خیلی مردم خوبی بودن مردمی صادق و خوش پوش بودن لباس کردی پوشیده بودن همه مرداش ولی عجب جنسائی داشت لباساشون همه مرتب و تمیز  


    و چه قیمتهائی چه قیمت هائی باوتون نمیشه نصف تهران


    شامپوی هد اند شولدر بزرک 3000 تومان تهران 5500


    ال سی دی هاش هم الااقل200 یا 300 تومان (هزار تومان) ارزونتر از تهران بود


    خیلی خوب بود پیشنهاد میکنم اگه قصد خرید داردید سری بزنید ضرر نمی کنید


    و ادامه ماجرا در نوشته بعدی


    تا بعد بای



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 20/3/1387 ساعت 10:31 صبح


    خیلی خسته شده بودم از تهران از سرکار از ترافیک و از همه این روزمرگی ها
    برای همین هم دو هفته قبل از تعطیلات تا بهم از طرف پدر بزرگ رامین پیشنهاد شد که بیاید همدان با هم باشیم سریع و بدون هیچ فکری قبول کردم و تازه رامین رو هم راضی کردم که بریم
    خلاصه سفر بسیار به یاد ماندنی و با حواشی بسیار بودکه الان تعریف میکنم سعی میکنم از اول تا آخرشو براتون تعریف کنم
    ما 5 روز مانده به تعطیلات تشریف بردیم ترمینال غرب و بلیط خریدم مستحضر که هستید که ما الاغمان را فروخته ایم و پای پیاده طی طریق می کنیم (دیده ماشین نداریم که ما )
    تاریخ بلیط مربوط بود به روز سه شنبه ساعت 9 صبح از آنجائیکه ما ملتی داریم بسیار بسیار مشتری پرور و مشتری دوست و خواهان ترقی وقتی برای تهیه بلیط به بادجه تعاونی عصر ایران رفته و تمنا نمودیم که بلیط رفت و برگشت به ما بدهند آنها گفتند که ما خیلی مشتری مداریم و شرمنده ایم برو همدان و از همانجا بخر و ما کلی در راه برگشت این عمل غیر انسانی آنها را تقبیح نمودیم و هی در دلمان امر به معروف نمودیم که اگر به ما بلیط می فروخت هم ما برای برگشت با همان تعاونی می رفتیم هم اینکه بازاریابی بود برای خودش برای دفعات بعدی
    خلاصه بگذریم زمان سپری شد و به روز دو شنبه رسیدیم روزی بس پر کار و پر از مشغله و دغدغه
    ساعت 9 شب تازه از سر کار رسیدیم منزل و بی هوشی طی کردیم و بعد از شام کاملاً از هوش رفتیم
    صبح هم تا ساعت 7:30 خوابیدیم و از خوابمان لذت بردیم و تا بیدار شدیم بدو بدو رفتیم حمام و ای وای ساعت 8 شد و تا سشوار کشیدیم  لباس پوشیدیم شد 8:15 میخواستیم برویم که دیدم نه لباسی برای آنجا آماده کرده ایم و نه صبحانه ای به این شکم زبان نفهم خورانده ایم


     مجبور شدیم تقسیم اراضی نموده و محدوده آشپز خانه به نام این بنده حقیر افتاد که قرار شد یک حکومت 15 دقیقه ای در آن داشته باشم بدو بدو چای گذاشتم و بساط ماهی تابه را مهیا نمودیم تا نمیروئی بخوریم و از بهانه گیری این شکم که دائم خودش را به موش مردگی می زند رهائی یابیم
    و رامین هم لباسهای من و خودش را بسته بندی کند و تا ما نیمرو و چای خودردیم شد ساعت 8:30


    با ترس و لرز آژانس گرفتیم و به ترمینال رسیدیم
    و حالا ادامه داستان به زبان فسیح و بلیغ عامیانه خودمان
    القصه تو ترمینال نمیدونید چه خبر بود از دور یه اتوبوس دیدم نوشته همدان دورشم 60 نفر حلقه زده و دارن دخیل می بندن 
    من از دور پرسیدم :  آقا ببخشید اتوبوس تهران همدان عصر ایران همینه
    شاگرد:    خانوم من کاری نمیتونم براتون بکنم بفرمائید برید بلیط بگیرید
    من:     آقا ما بلیط داریم 


     شاگرد :   پس برید دم در وسط و تا من گفتم برید بالا و سریع هم برید بالا اصلاً طولش ندید
    من همین طوری نیگاش می کردم که همه مسافرا رو گفت برین عقب لطفاً ،


    : اینا بلیط دارن


    :آهای آقا نرو بالا برو کنار بزارین خانوم رد شدن


    :چرا شما ها حرف سرتون نمشه



    و ما رفتیم بالا و سریع به فاصله نیم سوت درهای ماشین رو بستن تا مسافر بعدی بلیط دار بیان
    4 نفر هم بدون بلیط به زوز سوار شدن که هر کاری میکردن نمیرفتن پائین تا اینکه با زور و دعوا و حرفای نامربوط بعد از نیم ساعت بحث به زور پیادشون کردن یه خانومی با بچه و برادر مریضش که فکر کنم چشمش عفونت داشت جزو همین مسافرا بود هی هم میگفت شما ها پارتی بازی کردین اینایی که بلیط گرفتن همه فک و فامیل خودتونن و من سه روزه که میام و میرم ولی بلیط نیست اونقدر نق نق زد که من عصبانی شدم یکهو بلند شدم گفتم خانوم چیه هی میگی پارتی پارتی تاریخ بلیط منو نگاه کن مال 5 روز پیشه
    **** نتیجه گیری فعلی برای کارهاتون و برنامه های و اهدافتون از قبل برنامه ریزی کنید و نزارید دقیقه نود . تا مجبور نباشید منت این و اونو بکشید
    و خلاصه این خانوم و بقیه رو پیاده کردن باورتون میشه برای روی پله نشستن ملت التماس می کردن یه آقائی می گفت از ساعت 4 صبح اینجاست ولی نتونسته بره و اتوبوس جای خالی نداشته


    و یه پله رو فکر کنم هم قیمت بلیط ما فروختن به یه آقائی تا آخر راهم همون جا نشتسته بود
    و خلاصه ما ساعت 10 از تهران به سمت همدان رفتیم


    بقیه در نوشته بعدی


    منتظر باشید



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 12/3/1387 ساعت 4:6 عصر

    تکه تکه های پازل گونه ای از محبت های تو که در هم گره خوره اند دلم را تشکیل میدهند دلی که مداوم تنگ است و دلتگی صفتی بارز برای آن


    فکرم از هر سو که میدود گوئی فقط به دنبال توست


    چشمانم در چشمخانه خود بی قرار دیدار تو اند


    گونه هایم آماده نثار لبخندی از سر شعف برای تو


    گوشهای مبهوب سخنان تو اند توئی که بهترینی برای من


    دستانم  گوئی تمام روز در تکاپوی لمس دستانت هستند


    و روحم نمیدانم چگونه از مهارم خارج شده و گریخته و حوالی جسم تو می چرخد


    دوستت دارم حتی اگر فرصت بیان نداشته باشم


    و عاشقت هستم حتی اگر مجالی ندهند عشقم را


    حتی اگر در روزمرگی فنا شوم دلم برای با تو بودن لک زده است و بدان که راضی نیستم به دوریت


    دوستت دارم آنگونه که شاپرکان دوست دارند دور نور بچرخند


    و حتی اگر نور چشمانشان را بیازارد


    دوستت دارم نه آنگونه که پیش از اینت دوست می داشتم


    هر روز دوست داشتنی تازه را در دل حس می کنم


    هر روز برایم نو تر از قبلی


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 8/3/1387 ساعت 11:10 صبح
    درود به همه
    رهنمودهایی از ویکتور هوگو
    ...
    و نیز آرزومندم مفید فایده باشی , تنها به قدر
    ضرورت...
    تا در لحظات سخت
    وقتی دیگر
    چیزی باقی نمانده است ,
    همین حد از مفید بودن،تو را سر پا نگه دارد .
    همچنین برایت
    آرزومند صبوری هستم
    نه با کسانی که
    اشتباهات کوچک می کنند ...
    این کار ساده
    ای است
    بل با آنانی که اشتباهات بزرگ و جبران
    نا پذیر می کنند ...
    و با کاربرد درست
    صبوریت برای دیگران نمونه شوی
    وامیدوارم اگر
    جوان هستی ,
    خیلی به تعجیل رسیده نشوی ...
    واپر رسیده ای, به جوان نمایی اصرار نورزی

    و اگر پیری و سالمند تسلیم نو میدی نگردی ...
    چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خاص خود را
    دارد
    ولازم است بگذاریم در ما جریان یابد

    امیدوارم به پرنده ای دانه دهی
    و به آواز
    سهره گوش فرا دهی ,
    انگاه که آواز سحرگاهیش را
    سر می دهد ,
    چرا که به این راه ، به رایگان
    احساس زیبایی خواهی یافت ...
    امیدوارم که
    دانه ای نیز به خاک بیفشانی
    هرچند خرد و کوچک
    بوده باشد
    و با رویشش همراه شوی ...
    تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد ...
    منبع سایت www.mobin-group. com

  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 6/3/1387 ساعت 11:25 صبح
    درود به همه وبگردان گرامی !

    من رامینم

    امروز بعد از یک و ماه و اندی کار مداوم جهت بستن حسابهای شرکت کمی وقت پیدا کردم که اطلاعاتم رو آپ دیت کنم !

    چند تا مطلب جالب خوندم که دوتاشو واسه شما می ذارم , امیدوارم بدرد بخور باشه :

    اولین مطلب از سایت www.mobin-group. com درباره بلای جان مطالعه آنلاین :

    سرسری خوانی و اسکن کردن ذهنی نوشته ها


    کل مطلب مربوط به این بود که دقت مطالعه مطالب آن لاین بسیار کمتر از مطالعه آف لاین (مثل خوندن کتاب, روزنامه ها و...) است , "بر اساس
    نتایج یک پژوهش جالب
    ، کاربران به ازای هر 100 کلمه‌ای که
    به مطالب یک صفحه اینترنتی افزوده می‌شود،تنها
    4.4 ثانیه وقت بیشتر صرف خواندن آن می‌کنند،به
    عبارت دیگر وقتی شما به نوشته خودتان سطور و
    پاراگراف‌هایی می‌افزایید،فقط باید انتظار داشته
    باشید 18 درصد آنها خوانده شود! "


    "جاکوب نیلسن، یکی از
    افرادی که روی این قضیه زیاد کار کرده است به این
    نتیجه رسیده است که مردم مطالب را واقعا اسکن
    می‌کنند. این مطلب دلایلی هم می‌تواند داشته باشد
    و نباید خوانندگان را زیاد مقصر دانست!
    وقتی نسخه کاغذی کتاب‌ها، مجله‌ها و روزنامه‌ها را در
    درست می‌گیریم، فقط عکس‌ها آنها ممکن است توجه ما
    را از مطالعه حقیقی منحرف کنند، اما هنگام مطالعه
    آنلاین انبوهی از چیزهای دیگر باعث پرت شدن حواس
    خواننده می‌شوند. یک کاربر امروزی وب، در حین
    خواندن یک مطلب تمرکز لازم را ندارد چرا که قسمتی
    از حواسش متوجه ایمیل‌های تازه، نوشته‌های و
    پیام‌های دوستانش در توییتر و پیام‌رسان‌های فوری
    است و انبوهی از مطالب خوانده نشده در خبرخوان خود
    دارد! "



    مطالعه آنلاین با 3
    دشواری عمده روبرو است:




    -
    تولیدکننده‌های محتوای دست اول بسیار کم هستند.
    - اصولا اکثریت قریب به اتفاق کاربران
    به وب، به عنوان ابزاری برای سرگرمی و وقت‌گذارانی
    صرف نگاه می‌کنند!
    - کیفیت مطالعه آنلاین هم با
    توجه به چیزهایی که پیشتر در این پست گفته شد،
    بسیار پایین
    است.


    لینک مطلب :


    http://www.mobin-group.com/photo/Roozaane/Archive/941.htm



    حالا چرا من دارم پستی به این بلند بالایی می نویسم , خدا داند ؟؟؟!!!



    و اما مطلب دوم , از سایت  www.zangoole. com

    بر اساس تحقیقاتی که در دانشگاه میشیگان صورت گرفته یک زندگی سالم به چهار امر مهم بستگی دارد:



    1- عدم استعمال دخانیات. ________ 2- پایین نگه داشتن وزن.



    3- تغذیه‌ی مناسب. _____________ 4 - ورزش.



    جالب است بدانید از بین 153000 نفر مورد بررسی قرار گرفته شده فقط 3% همه‌ی چهار مورد بالا را رعایت می‌کردند.



    اکثر مردم وقتی وارد زندگی بزرگسالی می‌شوند به دلیل مشغله های مختلف
    دچار عادت های بد و ناسالم می‌شوند. همه‌ی ما بار ها و بارها مقالاتی مثل
    همین را خوانده‌ایم و تصمیم گرفته‌ایم آنها را عملی کنیم ولی نکرده‌ایم.

    ولی اگر هرگز شروع نکنیم مطمئن باشید ضرر بزرگی خواهیم کرد و بعد ها افسوس
    خواهیم خورد. چون زمان و سلامتی و جوانی دیگر هرگز باز نخواهند گشت.

    آیا عاقلانه تر نیست با کمی غلبه بر احساس تنبلی چندین سال زندگی شادتر و سالم‌تری برای خود بسازیم؟



    در زیر 40 کار مفید برای سلامتی آورده شده که انجام دادن آنها
    حداکثر ده دقیقه طول خواهند کشید ، فکر می‌کنم برای شروع یک زندگی سالم
    خوب باشد:
    سیب - رژیم - لاغری - متر



    1- مسواک بزنید.



    2- 15 تا بشین پاشو بروید.



    3- صاف بنشینید.



    4- یک سیب بخورید.



    5- سرخط های مربوط به سلامتی روزنامه ها را بخوانید.



    6- بایستید و کمی به بدنتان کش و قوس بدهید.



    7- 10 بار وزن را از طرفین روی یکی از پاهایتان بیاندازید.



    8- یک لیوان آب بنوشید.



    9- لبخند بزنید.lunge - ورزش - سلامتی - تندرستی - نرمش



    10- یک نقل قول خوب و روحیه بخش توییت کنید.



    11- یک نفس عمیق بکشید.



    12- ده دقیقه زودتر از خواب بیدار شوید.



    13- کمربندتان را ببندید.



    14- دست هایتان را بشویید.



    15- به مادرتان تلفن کنید.



    16- یک دستور غذای خوب و سالم را به دوستانتان بدهید.



    17- خودکاری که نمی‌نویسد را دور بیاندازید.



    18- هنگام آگهی های بازرگانی تلویزیون 10 تا شنا بروید.



    19- کمی فلفل به سالادتان اضافه کنید.



    20- کنترل تلویزیون را کمی دور بگذارید تا برای عوض کردن کانال بلند شوید.



    21- پنجره‌ای را باز کنید.A glass of water with ice - یک لیوان آب خنک + یخ



    22- نظری در یک وبلاگ بنویسید.



    23- فرزندانتان را بغل کنید.



    24- کمی کرم مرطوب کننده و ویتامینه به دستانتان بزنید.



    25- از کسی که لیاقتش را دارد تشکر کنید.



    26- لباس هایتان را برای فردا آماده کنید.



    27- یک بار به جای چای قهوه بنوشید.



    28- کلید هایتان را یک جای مشخص قرار دهید.



    29- نامه یا ایمیلی دوستانه برای یکی از دوستانتان بفرستید.



    30- به یک موسیقی آرامش بخش گوش دهید و ذهنتان را آزاد کنید.



    31- 10 دقیقه استراحت کنید.



    32- میز کار و صفحه‌ی نمایشگرتان را تمیز کنید.ترک اعتیاد - سیگار خاموش - ترک سیگار - no smoking



    33- پنج دقیقه Free Rice بازی کنید.



    34- کمی آجیل بخورید.



    35- یکی از دوستان خوبتان را برای یک شام سالم دعوت کنید.



    36- یک خوردنی برای فقیری تهیه کنید و به او بدهید.



    37- چشمانتان را ببندید و فکر کنید چه چیزهای خوبی در زندگی دارید.



    38- این مطلب را با دوستانتان به اشتراک بگذارید.



    39- دست و صورتتان را بشویید و 3 دقیقه از پنجره به دوردست نگاه کنید. (برای چشم مفید است.)



    40- برای پرنده ها دانه بریزید.



    یکی از کار های بالا را همین حالا انجام دهید!



    کار های بالا هر کدام به نحوی مفید هستند و باعث سلامتی جسمی ، اجتماعی
    ، روانی و… می‌شوند. انجام دادن هر کدام از آنها حداکثر 10 دقیقه طول
    خواهد کشید. پس تنبلی را کنار بگذارید و همین الان چند تا را انتخاب کرده
    و انجام دهید مثلآ ابتدا لبخند بزنید سپس یک لیوان آب بنوشید سپس یک سیب
    را در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می‌کنید بخورید.


    لینک مطلب : 


    http://zangoole.com/1387/02/13/quick_healthy_things_todo







  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 6/3/1387 ساعت 7:28 صبح

    سلام دوستان خوبم


     منو ببخشید که دیر به دیر میام میدونم که کمی تنبلی کردم ولی نه زیاد چون سرم خیلی شلوغه خیلی کارم زیاد شده و مسئولیتم چند برابر شده


    امیدوارم که منو ببخشید


    از رامین هم ممنونم که به جای من مطلب نوشته دستش درد نکنه


    دوستان خوبم ولی حقیقتاً دلم برای اینجا و شماها خیلی تنگ شده بود خوشحالم که داره کم کم کارم کمتر میشه البته یه دو روز دیگه مونده و بعدش سرم خلوت تر میشه


    دیروز توی قرعه کشی دو ملیونی ( توی شرکتمون با 17 تا از بچه ها با هم ماهی 120 میزاریم و قرعه کشی ماهانه داریم و هر کی اسمش در بیاد دو ملیون و اندی می بره و این کارو اونقدر ادامه میدیم که به اسم همه در بیاد.)


     ومن خیلی خیلی خیلی خوشحالم


    قراره بریم ماشین ثبت نام کنیم و انشاء اله آذر ماه تحویل بگیریم


    اینها همه بماند متن قبلی رو که رامین نوشته بود خیلی برام جالب بود


    من دوباره خدمت میرسم


    نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 31/6/1387 ساعت 11:6 صبح

    سلام


    سلام


    سلام


    اوضاع خوبه


    من خوبم رامین خوبه و همه الحمد لله خوبن


    شما هم مثل اینکه خوبین


    شب زنده داری های قدرتون قبول باشه


    البته من که جای خاصی نرفتم ولی خدایی از این شبای قدر خیلی خوشم میاد خیلی احساس خوبی دارم تو این شبا


    احساس میکنم خدا نشسته و منتظره ما تمام درد دلهامون بهش بگیم حتی نشسته که ما کمی براش اعتراف کنیم . بعد بگه خیلی وقته بخشیدمت ولی خوشحالم که خودت میدونی اشتباه کردی 


    دلم میخواد به خاطر کم کاریام منو ببخشه گاهی به خاطر اینکه نتونستم اون چیزی باشم که اون خواسته ازش شرم کنم


    ولی میدونم دوستم داره هوامو داره و تمام پشت پناه ما آدمها خودشه ولی شاید ما نمی دونیم و هی دنبال حامی می گردیم


    خدایا خودت که هم چیزو می دونی توی این شب قدر اول از هم من و همه رو قدر شناس کن


    این دفعه دومی که این آیه رو مینویسم


    لم یشکر المخلوق لم یشکر الخاقل میدونم یعنی چی ولی کاش بره تو پوست و گوشتم کاش بتونم بیشتر بهش عمل کنم دلم میخواد واقعاً معنیشو برای دوستامم بنویسم این خیلی ساده و روونه  کسی که نتونه و نخواد از بندگان خدا که یارشن کمکش کردن و هوا شو داشتن تشکر کنه از خداشم نمیتونه تشکر کنه


    بعد از اینکه منو قدر شناس کردی میدونم قدر همه نعمتهاتو بهتر میدونم قدر همه محبتهاتو و بخشیدن هاتو بهتر میدونم و قدر زندگی خوبی رو که بهم دادی


    خدایا ممنون ازت ممنونم و بارها شرمندت شدم کاش بعد از اینکه کمی قدر شناسی بهمون دادی دوست داشتنتو بیشتر تو دلمون می انداختی که وقتی میخواهیم کاری کنیم که غلطه هی بهمون آلارم بده که این دوستت رو ناراحت میکنه این خداتو غمگین میکنه


    خدایا هوای ما آدما رو داشته باش میدونم ما رو بخشیدی و شاید مجبور شی بازم ببخشی این بنده های بازیگوشتو


    بلاخره تو خالقی و ما مخلوق چشممون همش به دستای مهربون تویه


    بلاخره هر جی نباشه تو غنی هستی و ما فقیر و همیشه منتظر دستای سخاوتمندت هستیم


    دوست داریم خدا


     


    و امشب هم شب قدره و باز هم ما جائی نمی ریم و توی خونه شب قدر رو می گذرونیم البته امشب اگه خدا بخواد می خوایم سوره عنکبوت و یس   و الرحمن رو بخونیم و بازم هم مولانا و کمی جوشن کبیر


    ولی بیرون نه اصلاً خوشم نمییاد داری میری برای مراسم شب قدر به هر مسئله سیاسی و کشوری ربطش میدن آخه بابا من اگه اخبار می خواستم که تلویزنون می داد اومدن یه کم از این زمین از این مادیات از این همه کشمکش هاراحت بشم اومدم کمی با خدا حرف بزنم نیومدم که همه اون چیزهایی رو که تو خونه از تلویزیون می شنوم رو دوباره بشنوم نیومدم  تظاهرات که مرگ بر اسرائیل بگم اون برا یه روز دیگه است و الان یه روز دیگه است دلم میخواد بدون اغراق بدون اینکه مداح برام روضه رو با آب و تاب بخونه و کمی بهش کم یا زیاد کنه ،‏فقط و فقط به خاطر عزاداری اولین اماممون که خیلی هم مهربون و خوب و پهلون بوده و به حق شیر مرد بوده و برای مظلومیتش و باری بزرگواریش و به خاطر اون همه صبوریاش گریه کنم یا به خاطر گناهانم و علم به اینکه اشتباه بوده مغفرت بخوام فقط همین


     مردم هم یا با هم حرف می زنن یا به قول یکی از دوستان بلوتوث بازی میکنن


    خوب فایدش چیه من تو خونه می شینم قرانمو میزارم جلوم و لااقل بدون حواس پرتی میخونمش تو سکوت محض .


    من اینجوری راحتم البته من نمی گم اونائی که میرن اشتباهه خیلی هم اونجا رو بهتر می دونن خوب این یه نظر شخصیه و من هم فقط نظر خودمو حق دارم بگم



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 30/6/1387 ساعت 1:34 عصر

    این پنج شنبه ای و جمعه ای همشو خونه بودیم و مثل فیل خوابیدیم وفیلم دیدیم و دیشب هم یه احیای کوچول موچولو تو خونمون گرفتیم


    اما ما نه اینکه هیچیمون مثل هیچکی نیست نمی تونستم مثل بچه آدم عزاداری کنیم و شب زنده داری کنیم و تصمیم گرفتیم مثنوی معنوی مولانا رو بیاریم و شروع به خوندن کنیم و البته درسهای خوبی هم ازش بگیریم


    یه داستانشو براتون می نویسم البته به زبان فصیح فارسی نثر عامیانه و همه کس پسند چون شعرش یادم نمییاد


    یکی از داستانها از این قرار بود :


    پیامبر به دیدن فردی میره و می بینه سخت مریضه و خوب هم نمی شه همینطور درد می کشه و خوب نمی شه پیامبر براش دعا میکنه خوب نمیشه دیگران دعا میکنن خوب نمی شه خیلی هم مریضی سخت و دردناکی گرفته بوده مثل اینکه دل سنگ هم براش آب میشده


    پیامبر خیلی فکر میکنه آخر سر بهش میگه بگو ببنم دعای خاصی در حق خودت نکردی


    و اقا بعد از کلی فکر کردن می گه من گناه میکردم و هر بار شما ما رو از عذاب جهنم بیم میدادی و می ترسوندی منم که راستش نمی تونستم درست و حسابی توبه کنم از خدا خواستم که به جای اون دنیا این دنیا منو عقوبت کنه و هر چی باشه سختی این دنیا رو به جون بخرم تا اون دنیا راحت و آسوده باشم


    پیامبر از حرف مرد خیلی ناراحت شد و گفت که اولاً‏ کی بدن ضعیف بنده توانائی کشیدن عقوبت رو داره و میتونه تحمل کنه و از طرف دیگه اینکه تو از لطف خدا نا امید شدی تو عفو خدا رو فراموش کردی و هرگز مومن این حرف رو نمی زنه هرگز فکر نمی کنه اگه اشتباهی کنه خداوند اونو نمی بخشه و غیره


    اون مرد میگه ای پیامبر خودت به من و به دیگران مثل من بگو ما چی از خدا بخواهیم در این مورد


    و ایشون می فرمایند از خدا بخواهید : آتنا فی دار دنیانا حسن    آتنا فی دار عقبانا حسن


    و این برای من و رامین جان خیلی آموزنده و خوب بود البته 4 یا 5 تا دیگه از داستانهای بسیار آموزنده رو هم خوندیم و درس گرفتیم که حالا باشه برای خودمون اگه دلتون هم میخواد خودتون برید بخونید



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 23/6/1387 ساعت 3:8 عصر

    خواهری من داره دو شنبه تشریفشو می بره ثبت نام کنه در دانشگاه


    و از الان دل تنگی های ما هم داره شروع میشه


    جواب کنکور پسر گلی ما هم که نمی یاد که شادی ما را دو چندان کنه


    الان دوازدهمین روز ماه رمضونه و گشنگی نمی کشیم زیاد ولی بی خوابی تا دلتون بخواد خیلی به خدا سخته این سحر بیدار شدن اخه ما ساعت 6:10 راه می افتیم به سمت سر کار اونوقت بعد از ظهر هم که 3:30 تعطیل می شیم و تا برسیم خونه میشه ساعت 5:30


    تا میام نمازمونو بزنیم به کمرمون و میشه ساعت 6 و بعدشم بی هوشی قبل از افطار از نوع آه چقدر دیر میگره تشنمه گشنمه خدا جون فدات شم یه کم این خورشید خانومو زودتر ببر تا بلاخره دعاها مستجاب میشه و لحظه با شکوه و بیسیار لذیذ افطار می شه می خوری می خوری تا اینکه احساس می کنی ور اومدی انوقته تازه سنگین میشی و میخواد که خوابت ببره یاد این سحری درست کردن می افتی


    وای که چقدر ما باید کار کنیم


    سحری میزارم و بعد ساعت 10 میریم می خوابیم و ساعت 4:30 بیدار میشم که سحری رو گرم کنم و یک ربع به 5  شروع به خوردن می کنیم و وقتی اذانو گفت حاضری همه دار و ندارتو بدی یه نیم ساعتی بیشتر بخوابی


    ولی خوب راه چاره ای نیست باید پاشی و مثل دختر ها و پسرهای گل بی سرکار پی بسط و گسترش روابط اجتماعی


     


    خلاصه و این قصه یک ماه ادامه داره


    و حالا بشنوید از تولد برادران شیطون بلای ما


    پنج شنبه دو هفته قبل تولد داداش رامین بود و این 5 شنبه تولد داداشی من تو تولد جفتشون هم کلی خوش گذروندیم و سعی کردیم به بقیه هم خوش بگذره


     


    و حالا هم که مامان اینای رامین رفتن ولایتشون چون خاله رامین داره یه پسر کاکل زری میاره و رفتن احوال پرسی


    ما هم شاید برای عید فطر که چهارشنبه است و دو هفته و نیم دیگه هست بریم ولایتشون آخه طفلی بابابزرگ رامین هر وقت زنگ می زنیم می گه خیلی دلم تنگ شده و دوست دارم که بیاین دور هم باشیم و ما هم که حرف گوش کن


    الان تقریباٌ آماده ایم که چهار شنبه یا سه شنبه آخر ماه رمضون با شلیک تو مسابقه هر کی زودتر بره ولایت شرکت کنیم و تا میدون بو علی ور بدویم و تا در زدیم و بابا بزرگ اومد درو باز کرد بگیم سوک سوک ما اینجائیم


    و خلاصه این است احوالات ما


    شاد باشید و موفق


    خوشحالم انشاءاله که باشید



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 17/6/1387 ساعت 10:0 صبح

    سلام


    سلام من خوشحالم


    ماه رمضون امسال دومین سالیه که ما توی خونه خودمون داریم روزه می گیریم راستش اول فکر می کردیم خیلی سخت باشه ولی فقط روز اول ماه مبارک اذیت شدیم


    برای همین هم تصمیم گرفتیم تا حد امکان بگیریم


    ولی واقعاً سخته افطاری  ، سحری ، برای ما که کارمندیم  و ساعت کاریمون اصلاً عوض نشده بی خوابی


    و خلاصه کلی ریاضته


     


    ولی خدا به این ماه قشنگ برکت بده که توی این ماه قشنگ کلی خبرای خوش قراره بشنوم


    خبر فعلی :


     


    جواب یکی از کنکوریهامون اومد و اون کسی نیست جز ...


    جز ...


    خواهر کوچیکم که امسال مهندسی عمران یه دانشگاه دولتی روزانه قبول شد و باعث شد کلی من شلوغ کنم و هورا هورا بکشم تو خونه


    حالا فقط مونده رامین جون و خواهر وسطیم که انشاء اله اونم قبول میشه


    خدایی خیلی برای این خانوم مهندس کوچولومون خوشحالم


    انشاء اله فوق لیسانس خوندنش


    جمعه ای تولد برادر رامین بود و پنج شنبه تولد برادر کوچیکه من چقدر هم کنجکاوند در مورد کادوهاشون الهی الهی


    بنابراین ما جمعه ساعت 3 رفتیم خونه مامانی رامین و اونجا موندیم و سحر رو هم همونجا موندیم


    کلی هم به خودمون خوش گذروندیم


    مواظب خودتون باشید تا اخبار بعدی رو بهتون بدم


     



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 11/6/1387 ساعت 11:31 صبح

    سلام


    من خوبم اون خوبه بقیه هم خوبند


    اما .


    اما خوب برام عجیبه


    عجیبه افرادین که یادشون می ره بیشتر از یکبار به دنیا نمی یان و بیشتر از یکبار از لذت زندگی کردن بهره مند نیستن


    افرادی که کار می کنن و کار می کنن و خودشون اونقدر درگیر کار میکنن که لذت بردن از زندگی عشق خانواده همسر  فرزند و غیره همه یادشون می ره


    برای عجیبه که خانمهای قدیمی تمام توانشون رو برای بچه ها صرف می کنن و از همسرشون دور و دور و بازم دور تر میشن


    و آقایونی رو که فکر میکنن باید مثل تراکتور کار کنن و فقط فقط پول بیارن خونه


    خدایی چی مهمه و کی مهمه


    اولویت بندی خانواده ها چیه :


    به نظر من همسر در اولویت قرار داره چرا که رابطه خوب با همسر باعث میشه که فرد اطرافیان دیگرش رو هم بیشتر دوست داشته باشه و اونا از آرامش فکری بیشتری بر خوردار باشن


    چی بگم حتی بعدش دیگه به این وضعیت عادت می کنن و یادشون می ره ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است و اینگونه وضع بد تر از بد تر می شه


    امان از پدر ها و مادرانی که بچه دار شدن نه تنها به نفع زندگیشون نیست بلکه باعث لطمه زدن به زندگیشون می شه


    واقعاً به اهداف فکر کردیم به اولویت ها فکر کردیم و آیا میدونیم هدف ما از داشتن بچه چیه ؟؟؟؟؟؟


    هدف ما از کل زندگیه


    و وجود ما به خاطر چیه؟؟


    آیا غیر از اینه که توی قران اومده زن و مرد را به خاطر اینکه به هم آرامش بدن آفریدیم


    و آیا همه مردان و همه زنان مایه های آرامش طرف مقابلشونن یا بالعکس


    آیا قراره حضور فرزند اون علاقه و وابستگی ها رو بیشتر کنه یا اینکه اون اندک وقتی رو هم صرف همسر میشده دیگه باید صرف کودک بشه


    و آیا همه اینها باعث دوری و دوری و دوری نمی شه


    اونوقت آیا چون بچه دارن همسر دیگه محبت نمی خواد


    ساعات تنهائی نمی خواد


    ساعت هایی رو نیاز به حضور همسرش کنارش نداره


    و آیا این دلیل خوبیه که من مادر یه بچه ام و فرصت برای همسرم ندارم


    اصلاً اون کودک به نظر من در فرعه و در صدرش همسر فرده چه زن و چه مرد


    گاهی ولی تو رفتار دیگران عکس این اصول رو می بینم


    و اینگونه فرزند سالاری جای همسر سالاری رو می گیری البته منظورم همسر سالاری دو جانبه بود نه یک جانبه


    و میخوام بدونم آیا این فرزندان دلبند  قند عسل جگر گوشه بعدها پیش پدر و مادراشون می مونن و یا اونا رو با تنهائیاشون تنها تر میزارن


    این خودش مسئله ای هست که اگه پدر و مادر درک کنن یه کمی بهتر برنامه ریزی میکنن تا بین همسرشون و فرزندشون وقت رو به نسبت تقسیم کنن و به هیچکدومشون هم ظلم نکنن چرا چون اون بچه اول از همه پدر و مادر خوب و مهربونی میخواد تا احساس خوش بختی کنه و تازه باید از همون پدر و مادر اولویت بندی یاد بگیره برای آینده های خودش .


    باید یاد بگیره که مادرش همیشه پدرشو دوست داشته و براش وقت میزاشته تا خودش همسر و مادر خوبی بشه


    باید یاد بگیره پدرش مادرشو عزیز ترین فرد خانواده می دونسته تا در آینده ها شوهر و پدر خوبی بشه


    تعادل و تعامل خیلی مهمه


    نزاریم به طرف مقابلمون بد بگذره و خلاء احساس کنه به جای اینکه از نقش پدر بودنش یا مادر بودنش راضی باشه احساس کنه که داره به خاطر اون فرزند کم محبتی می شه


    سعی کنیم تعادل رو حفظ کنیم


    و تازه سعی کنیم بیشتر خوش گذرونی کنیم سعی کنیم در کنار هم باشیم حتی اگه کمتر پول داریم و خوش باشیم و از لذت محبت استفاده ببریم بدون اینکه دقدقه بیزینس داشته باشیم


    بی خیال بابا تا زنده ایم وقت داریم زندگی کنیم ولی دم مردن حسرت نداشته باشیم از سفرهایی که باید می رفتیم و فرصت نشد و از محبت هایی که باید می شد و وقت نبود براش


    بیاید خوش باشیم


    امیدوارم عشق ورزیدن و عاشقانه زندگی کردن رو یاد بگیریم و جایگزین زندگی بی انگیزه کنیم



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    شنبه 9/6/1387 ساعت 11:12 صبح

    سلام


    خوبید


    من هم خوبم کمی انتظار می کشم که ببینم رامین جون و خواهر هام و برادرم توی کنکور قبول می شن یا نه


    خیلی منتظرم آخه من کلاً خیلی صبوری نمی دونم


    من الان میخوام بدونم این پسرک و اون خواهرام قبول شدن یا نه


    وای چقدر انتظار کشیدن سخته


    اونائی که منتظر کسی هستن چه سختی هایی می کشن


    چقدر خوبه که ما کنار همیم و من در داغ فراغ و دوری نمی سوزم


     هر چند که همین جوریشم هی دلم برا رامین تنگه


    دلم برای مامانم اینا و مامانش اینا تنگه


    حتی دلم برا نق نق های آجی هم تنگ می شه


    روز پنج شنبه یه عالمه کوزت بازی در آوردم و نزدیک 10 کیلو بادمجون پوست کنده شسته و سرخ کردم برای زمستون .


    داره ماه رمضون هم می رسه و میخوام برای روز 5 شنبه مامان اینای رامین رو دعوت کنم خونمون برای افطاری


    و روز جمعه هم مامان اینای خودمو


    ساعات کاری ما هم که هنوز معلوم نیست خدا کنه 9 تا 2 باشه اونوقت من کلی توی این ماه مبارکی دعاشون میکنم اخه صبحهای روزه داری خیلی خواب بعدش مزه میده


     


    رامینم اگه قبول بشه گلم احتمالاً میره آمل و اونوقت بهش میگم یه جوری انتخاب واحد کنه که به 4 شنبه و پنج شنبه بیافته و خودمم 5 شنبه میرم اونجا و تا جمعه می مونیم به به چه شود!!!!!!


    وای چقدر من انتظارهام زیاده


    تازه باید انتظار تحویل ماشینمم بکشم خدا آخه پس کی ‏آذر میشه !!!!‏ من ماشین می خوام دلم میخواد با رامین جون بریم بیرون ددر


    بابایی منو کی می بری ددر پس


    انتظار کلاً‏ سخته ولی خوشحالم که کارای تو رامین جون باعث می شه انتظار برام آسون تر بشه


    دوست دارم تا بعد



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 30/5/1387 ساعت 8:53 صبح

    سلام سلام سلام


    یه خبر یه خبر داغ داغ داغ


    رامین جونم کنکور کاردانی به کارشناسی قبول شد و خدا کنه انتخاب رشته شو هم خوب انجام بده و قبول بشه


    اونوقت هلو بیا برو تو گلو آخه رامین رو امسال اصلاً حساب نکرده بود چون اصلاً درس نخونده بود و فقط اونم به زور رفت کنکور داد آخه نمی خواست بره ولی من اونقدر اصرار کردم که رفت و قبول شد حالا اگه قبول قطعی هم بشه که دیگه نور علی نور میشه و دیگه لازم نیست تا سال دیگه درس بخونه که کنکور قبول بشه و از همین امسال پسر گلم رسماً دانشجو میشه و بعدشم که مدارج بالاتر انشاء اله


    امروز افتتاحیه است و ما هم قرار بود بریم که نشد و داداش رامین رفت فقط ( البته امروز مراسم کلنگ زنی بود به دست استاندار و انشاء اله مراسم افتتاحیه اصلی رو حتماً میریم )


    هر چی خدا بخواد


    مامان اینای رامین الان حدود یک هفته است که رفتن مسافرت .


    10 -12 روز دیگه هم که ماه رمضونه و دیگه مسافرت بی مسافرت


    فعلاً خبر دیگه ای نیست


    فقط اینکه من رسماً از رامین تشکر می کنم که دیروز که من حالم خوب نبود خیلی هوامو داشت و همه کارا رو کرد و تازه کلی هم به من رسید و بهم محبت کرد


    خدا تو رو برا من حفظ کنه عزیزم


     



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 23/5/1387 ساعت 12:57 عصر

    سلام دوستان خوب و عزیزم


    یه مطلب طولانی نوشته بودم ولی فچ کنم سیو نشده بیچاره و رامین دوست داره چشای منو در بیاره بخاطر این سوتی


    من کلی بهش نق زدم که من آپ کردم برو بخون اون میگه من که چیزی می نمی بینم بخوبم اونخ من نق نق که تو دقت نکردی وگرنه مگه میشه من آپ کنم و نباشه


    و امروز بعد از چند روز دیدم که بله درست میگفته و مطلبم وجود نداره


    به هر حال چون وقتس نیست خلاصه اتفاقات رو براتون می نویسم


    1- دو  تا خواهرم کنکور مجاز شدن و یکیشون که رتبه خوبی هم آورد برادرم هم چون اصلاً لای کتابشم باز نکرده بود غیر انتفاعی قبولید تبریک تبریک تبریک


    2- مامانم اینا شاید برن شهرستان نوردی و کمی تفریحات سالم داشته باشن


    3- من منتظرم ببینم رامینی هم کاردانی به کارشناسی قبول شده یا نه


    4- خونه ای که من و داداشی تو کرج پیش خرید کرده بودیم آماده شد و داریم تحویل می گیریم


    5- مادر بزرگ رامینی رو عمل کردن چششو و مامان رامین سخت درگیر کارها شده البته این مادر بزرگ رامین مادر شوهر مادر شوهرم محسوب میشه و هر چقدر که مامانی رامین مهربون و صبوره این خانم بد خلق و بهانه گیره و اعصاب روان برای مامانی رامین نمی زاره


    6- ما هم توی این دو هفته ای 5-6 شب خونه مامانی رامین بودیم دنبال کارای شخصی در مورد همون خونه هه یا بودن کنارشون آخه بابائی شم دنبال کارهای تاسیس کارخونه است و دائم در سفره


    7- من هم تفریباً مدام خواب آلوام و البته خوش خلق وا!!!!!!!!!!‏راست میگم باور کنید تو این همه خستگی نق نق هم نمیزنم چه خانومی شدم من


    8- امروز هم دوباره میریم خونه مامانی رامین که هم شب رو کنارشون باشیم هم فرداش اول وقت بریم دنبال کارای نصب کابینت های خونه هه


    9- ..... وا دوستان خوبم شما هم چه توقعاتی دارین ها بازم خبر جدید می خواین نیست بابا نیست


    10-   .................


    ..............


    ........................


    بابا شما ها چقدر کنجکاوید بی خیال دیگه تموم شد


     


    دعای امروزم اینه: خدا مامانای جفتمون رو حفظ کنه و البته به بعضی ها هم یاد بده قدر زحمتهای دیگرون رو بدونن راه دور نرید منظورم مادر شوهر مادر شوهرم اینهمه بنده خدا مامانی رامین براش کار میکنه غذای رژیمی ، داروهاش و ...... اونوقت هیچوقت قدر دان زحمتهای مامانی و بابایی که پسرش میشه نیست همیشه میگه کاری برای من نکردین .


    این خانوم 95 سالشه و خودتون میدونید که نگهداری از همچین سالمندی که نه خواهر سالمی داره نه دختر و فقط همین یک پسر رو داره چقدر سخته ولی کو چشم بینا


    مامانی رامین از وقتی ازدواج کرده با این خانوم بوده تاهمین حالا ولی دریغ از یه تشکر


    خدایا همه ما رو قدر شناس کن چه خوب گفتن که (( لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق ))


    به نظر من که این مهمتره کسی که شاکر محبت های مخلوق خدا نیست شاکر خدا هم نیست چنین فردی همه اینا رو وظیفه میدونه  و این  خیلی بده واقعاً مامانی رامین خیلی خانومه خیلی


    دوسش دارم و گاهی این مامان بزرگش باهاش بد خلقی میشه خیلی غصه می خورم توان دیدنشو ندارم و وقتی این کارو میکنه دیگه باهاش حرف نمی زنم


    ولی درست بشو هم نیست


    خدایا خودت به بندهات قدر شناسی رو یاد بده وگرنه سنگ روی سنگ بند نمی شه


    خوبه که مامانی یامون اینطوری نیستن و خوبه که خواهر و برادرامون ایجوری نیستن


    خدا روشکر تو جنبه های دیگه زندگی همگی شانس آرودیم خانواده که من که خیلی صمیمی و خوبن و من باهاشون خیلی راحتم حتی وقتی خسته ام و یا حالم بده غذا برامون می فرستن


    خانواده رامینی هم خیلی خوبن خدایی


     


     


     


    موفق و شاد باشید جملگی تا بعد بای



  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 14/5/1387 ساعت 4:29 عصر

    من دختر بدیم


    دیر دیر آپ می کنم


    رامینی دعوام میکنه که چرا آپ نمیکنم


    من خودمو لوس میکنم که دوست ندارم


    اما در اصل باور کنید که وقت ندارم و البته حس نوشتنم نمیاد


    اما این جینگیله خطو می نویسم تا دختر نق نقوی سردرد گرفته دیروزشو ببخشه


    آخه راستش یه کم مسئولیتم زیاد شده این چند وقته و یه سری کار مضاعف هم افتاده گردن من و دیروز با اون سردردم رفتیم با همدیگه دنبال کابینت برای خونه


    اونوقت ساعت 9:15 برگشتیم خونه می بینیم ای داد بیداد توی برد نوشته ساعت 10 جلسه واحدهای ساختمونه


    اومدیم تو خونه که اونقدر خسته بودیم که حتی تصمیم گرفتیم شام هم نخوریم و یه راست بریم لالا و تا سرمونو به چند سانتی متری بالشت نزدیک کردیم زنگ خونه به صدا در اومده و ..


    وساعت 10:15 اومدن دنبال رامینی و تا ساعت 12 این جلسه به طول انجامیده


    حالا فکر کنید خستگی هر دومون یه طرف سردرد من یه طرف و وقتی آدم بیداره این شکم شکمو هم که رحم سرش نمیشه شروع کرده به قار و قور میرم تو یخچال یه غذای حاضری چیزی حاضر کنم بخوریم می بینم ای داد ای هوار یه بند انگشت نون هم نداریم که با این املت یا این نیمرو یا اون کوکو که میخوام بپزم نوش جان کنیم اونوقت سردردم بیشتر میشه از اینکه ما اونقدر خسته ایم که میخواستیم گشنه بخوابیم اونوقت باید اینهمه از وقتمون رو به حرفای صد من یه غاز این ساکنین شعار ده ساختمون که موقع عمل هفتاد تا سوراخ قایم میشن که کاری یا پولی خرج نکنند کنیم


    و خلاصه این بر شدت و وخامت سردرد افزود و این شد که ما با سردردی مضافف چشم تو چشم شدیم و آنگاه که رامین وارد شد اونوقدر سردرد داشتم که کلی نق و نوق زدم که اصلاً‏چرا رفتی تو که میدونستی حرفاشون به درد ما نمیخوره خوب چرا رفتی و وقت خودت و منو هدر دادی اونوقت ازش خواستم برای من قرص پیدا کنه اونقدر سرم درد میکرد که دلم میخواست هر چی قرص تو دنیاس بخورم و فقط این درد لعنتی آروم شه !!!‏2 تا مفنامیک اسید و 1 استامینوفن خوردم شاید سردردم خوب شه سوزش معده هم بهش افزوده شد و عجیب اذیت شدم تا صبح بیچاره رامینی هم خدائی تا وقتی که من نخوابیدم بیدار بود و همش میگفت چی کار کنم بهتر بشی


    غصه داشت چشماش میدونستم به خاطر منه هی میگفت بگو من یه کاری بکنم که تو حالت بهتر بشه و با دستش سفت پیشونیمو توی دستاش گرفته بود


    الهی خوابش میومد اما تا دستش شل میشد که از رو سرم بیافته یهو از خواب میپرید و باز پیشونیمو میگرفت و من با اینکه خیلی سردرد داشتم می فهمیدم که خیلی منو دوست داره که اینقدر بی تاب شده و نگران


    واقعاً گاهی محبتی که همیشه میدونم هست رو صد چندان توی چشاش می بینم


    عجب دخترکی داره این رامین. نق نقوی ناز نازو کافیه مریض شه دیگه اه اه اه دور جون قیافه مرده هارو به خودش میگیره البته لوس میکنه خودشو گمونم


     


    امروز هم دلم برای رامینی خیلی خیلی تنگیده بود و دلم میخواست که بیشتر باهاش حرف بزنم و ایشون سرشون شلوغ بود


     

     


  • کلمات کلیدی : ندارد
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    چهارشنبه 1/3/1387 ساعت 4:17 عصر
    سلام به همه
    خانم گل ما که وقت نمیکنه وبلاگش رو به روز کنه , (بنده خدا از کارش مثل من زیاد شده) من که چند وقته تا ساعت 10 و 11 سرکارم و حسابی داد حاج خانوم رو درآوردم ؛ البته اون بنده خدا که چیز خاصی به ما نگفته , فقط را به را می گه تو که هر شب داری دیر میای

    بگذریم , یه مطلب جالب جایی خوندم که بد نیست بقیه هم بخونن :





    بی تردید پول زیاد تضمین کننده داشتن
    یک زندگی طبیعی نخواهد بود اما یک زندگی زناشویی توام با آرامش همیشه احساس بی
    نیازی به انسان می‌دهد.



    مژده به کسانی که به سلامت خانواده
    بیشتر از گردش مالی حساب بانکی خود اهمیت می‌دهند: بر اساس تحقیقی که در انگلستان
    بعمل آمده، داشتن یک خانواده سالم و طبیعی بسیار بیشتر از داشتن پول زیاد باعث
    شادابی و احساس رضایت در زندگی می‌شود. البته این بدان معنی نیست که افراد یک
    خانواده تهی دست نسبت به خانواده‌ای متمول به خوشبختی نزدیکترند بلکه در شرایط
    مساوی، تاثیر خانواده از ثروت بیشتر است.



    در این زمینه برقراری ارتباط عاطفی
    بین اعضای خانواده نقش اصلی را دارد. در این تحقیق برای مقایسه اثر خانواده و ثروت
    در ایجاد شادی در فرد از معیارهای قابل سنجش استفاده شده است. برای ارزیابی
    ارتباطات عاطفی از یک عامل قابل سنجش یعنی تعداد دفعات ارتباط جنسی بین زن و شوهر
    استفاده شد. به طوری که میزان شادی ناشی از برقراری ارتباط جنسی والدین به میزان
    هفته‌ای یکبار برابر با افزایش درآمد سالیانه حدود 50000 دلار در یک فرد انگلیسی
    محاسبه شده است. به این ترتیب می‌بینیم که ثروت شادی آفرین است ولی نه در آن حدی
    که افراد مقتصد از آن انتظار دارند.



    از دیگر عوامل قابل محاسبه در این
    تحقیق مدت زمان ماندگاری خانواده است. بطوریکه طبق محاسبه محققین میزان شادی حاصل
    از داشتن یک خانواده مستحکم که بیش از ده سال از تشکیل آن گذشته باشد برابر افزایش
    درآمد سالیانه 100هزار دلار می‌باشد. برعکس میزان کاهش شادی ناشی از طلاق برابر از
    دست دادن 66هزار دلار در سال محاسبه شده است.



    البته برعکس این فرضیه نیز مطرح است
    یعنی کسانی که احساس شادی بیشتری دارند تمایل به ازدواج و تشکیل خانواده پیدا می‌کنند.
    اینکه کدامیک باعث ایجاد دیگری می‌شوند هنوز مورد تحقیق است ولی بطور حتم مشخص شده
    است که رابطه مستقیمی بین شکل گیری خانواده‌ای موفق و شادمانی اعضای آن خانواده
    وجود دارد.



    توصیه‌ای برای والدین: اگر می‌خواهید
    زندگی بانشاطی برای فرزندتان درست کنید دقت بیشتری در شکل گیری زندگی مشترک آینده‌اش
    با شخص دیگر داشته باشید. در کنار انتخاب فرد مناسبی برای فرزند خود به عنوان همسر
    آینده، حتما نکات لازم را در نگهداری وی به فرزند خود آموزش دهید.



    منبع :



    DrFBehnia@yahoo. FR


    نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 8/2/1387 ساعت 1:4 عصر

    دوست دارم


    تو را من دوست دارم چون کبوترکان جلد که بدنبال گمشدشان می گردند و در پی خانه امن خودند


    همچون طوطیان که دیوانه وار و بی فهم واژه ها هر انچه صاحبانشان می گویند تکرار می کنند


    تو را چونان لب تشنه ای در کویر عطشناکم


    چنان گوارائی که حتی یادت شعفی دو صد چندان در جانم می ریزد


    چنان مهربان که در عمق چشمانت به رقص می نشینم


    و چنان مغرور که برای رضایتت دست نایافته ترینها نیز کم است


    روحت چنان بزرگ که گاهی به کوتهی فکرم خجلم


    و مهرت چنان وسیع که دوست دارم لحظاتم را تنها کنار تو سپری کنم مبادا لحظه ای از دستم برود و من زیان کنم


    مهربان میدانی یا نمیدانی نمیدانم ؟؟؟


    از من و عشقم چه می خواهی نمیدانم؟؟؟


    یا نسیبت چیست از من ؟؟ من نمیدانم


    یا به یمن کدامین کار من نسیبم شدی نمیدانم ؟؟؟


    آیا توان جوابگوئی به اینهمه عشقت را دارم نمیدانم


    مهربانم یا که من بسیار سنگدل هستم نمیدانم ؟؟؟
    لیک میدانم تو را هر لحظه هرساعت انتظار کشیده ام


     و تو را لطفی میدانم از او که هوای من بنده را دارد


    پس تو را دوست میدارم


    نه آنگونه که سزاواری آنگونه از چون منی بر می آید


    و گاهی قصور میکنم و تو می بخشی


    و گاهی فراموش میکنم که کلمات در عادت نباید گم شود


    و گاهی کم کاری میکنم و عشق را در دلم واگویه میکنم


    غافل از اینکه گوشهایت منتظرند و گاهی از انتظار زیاد بی تاب میشوند


    حال می گویم و هر روز خواهم گفت دوستت دارم


     


    وای بر من اگر روزی مرا چون امروز دوست نداشته باشی من چه کنم ؟؟؟؟


    لیک میدانم خوب میدانم اگر روزی نباشد عشق خواهم مرد


    اگر روزی نباشد عشق زندگی معنای خود را می برد از یاد


    زندگی بی عشق بیهوده ست


    رویای سر به هوای تو



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    دوشنبه 2/2/1387 ساعت 12:28 عصر

    هوا سرده


    دلم تنگه


    نمی دونم کجا باید باشم


    نمی دونم چرا نیستم


    اصلاً‏ نمی دونم از این زندگی چی می خوام


    شایدم یکی نیست بهم بگه چی باید بخوام


    شاید اصلاً نخوام که بدونم چی باید باشم و کی باشم و چطور باشم و چگونه


     


    من نیاز دارم به یه تحول ولی تحولی در کار نیست


    صدائی نیست


    سکوت محض است


    و من هنوز سرگردانم و کاسه چه کنم چه کنم در دست به دنبال کورسوئی شاید که مرا به نوری برساند به آدمی


    به جائی فارغ از این همه هیجانات در سکوتی محض فقط و فقط دقایقی در بی فکری بخندم و در بیهودگی قدم بزنم


    و  شاید به کل این زندگی و ادمیان لبخندی بزنم و فریاد زنم که من نمی شناسمتان و دلیلی هم بر شناخت نمی بینم همه آدمهائی هستید چون من و همین درد مرا کافی است که چون خودی را تحمل میکنم و درد تحمل دیگران بماند برای بعدها


    شاید میخواهم به دنبال توهمی بروم در دست بدوم  تا به او برسم و او هیچ باشد و سراب و من وقتی از دویدم خسته شدم هق هق بزنم که پس چرا هر چه می دوم نمیرسم و او این بار به سمت من بدود با لاله گلی زیبا در دست و لبخندی بر لب و خواهشی معصوم


    خواهشی معصوم با اصراری که در چشمانش فوران می کند


    خواهش میکنم بخند دخترکم


    بخند من هنوز هم پیش توام


    هنوز هم هر روز به تو می نگرم و میدانم چه میکنی و چه میخواهی


    بی عجله بخند بی عجله برو در جلو بار هم دشت است و فرقی نمیکند کجای این دشت بنشینی


    همه جا همین گل را دارد و همین بو را همین شکل را از اکنونت لذت ببر لذتی مضاعف


    بس است دست و پا زدن برای اثبات خود ،‏برای شناساندن خود و برای شناخت دیگران لحظه ای بنشین و با گلها تاجی بباف برای خودت و زیر آن درخت بخواب و با آب آن چشمه رفع تشنگی کن .


    چرا میخواهی بروی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    به کجا میخواهی بروی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    با کدامین اندیشه میخواهی بروی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    بمان و لذت ببر


    بمان و بچش


    زمین را در آغوش بگیر و بدان زمین محل روئیدن است


    بروی و برویان شوق بودن را


    زمین  جزئی از آسمان است ذره است از کهکشان تو که انسانی و هیچی در مقابل این همه ستاره


     


    صدا بزن


     صدابزن


     به موجها سلام کن


    به برگها تو سجده بر


    به هر کجا سری بزن ببین


    همه در این میان ز هم فرار می کنند


    و تو بمان


    که آسمان این تکه دشت فقط برای تو طلوع کرده است


    که من تو را ببینم و تو را بشارتی دهم


    بس است


    بس است


    بخند


    بخند


    تولدی دوباره کن



  • کلمات کلیدی : نوشته ها و نانوشته های من برای همسرم
  • نویسنده: بیابان گرد/درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر
    یکشنبه 1/2/1387 ساعت 12:37 عصر

    سلام دوستان خوبم


    این چند وقته خیلی اذیت شدم از نظر روحی


    راستش دو هفته پیش روز 4 شنبه بهمون خبر دادن که همسایمون که بنده خدا توی یه معدن شن و ماسه کار میکنه زیر آوار ماسه مونده و فوت شده که خیلی یک دفعه بود و البته باید بگم همسایه مامان اینا بود و 10 یا 15 سالی میشد که ما می شناختیمش کلی اشک ریزان و نالان گشتیم


    انوقت دو شنبه پیش خبر دادند که مدیرم که یک ماهی بود بیمارستان بود و سرطان کبد داشت فوت شده البته از قضیه فهمیدنش تا مردنش 40 روز بیشتر طول نکشید اون ضربه ای عطیم تر و سخت تر بر روحم وارد کرد آخه من کارمند مستقیمش بود و خیلی باورش برام سخت بود مرگش خلاصه 4 شنبه دفنش کردیم و جمعه هم مراسم ختمش بود


    و همه چیز تموم شد


    همه اون حساسیت های کاریش ،‏مهربونیش ، نق زدنهاش  ، نگرانی های پدرانش ، آخه باورتون نمیشه ایشون حتی وقتی برای مامانم اینا قرار بود خونه بخریم نظر داد و راهنمائی فکری داد بعد بهمرای تصمیم نهائیم برای ازدواج با رامین جون برای ازدواجمون هم خیلی دوست داشت بیاد ولی پدر خانومش فوت شده بود و نتونسته بود بیاد


    خلاصه من  4 سال کارمندش بودم و خیلی انسان خوبی بود از شرکت ما برای مراسم تدفینش 70 نفری رفته بودیم و مدیر عاملمون هم دستش درد نکنه چند تا از نیروهای خدماتی رو فرستاد خونشون که اگه کاری ازشون برمیاد کمک کنن


    خلاصه کلی دپرسم ببخشید که نمی نویسم آخه از قبل از عید تا الان که همش نگران مدیرم بودم چون تو بیمارستان بستری بود و الان هم به هر جای دفتر که نگاه میکنم انگار میاد جلو چشای منو لبخند میرنه


    و باز بهم میگه : این زرنگا(من و دوستم رکسانا رو می گه) از بس شکمو هستن دو نوع غذای رژیمی و غیر رژیمی شرکت رو سفارش میدن که به معده هاشون تنوع بدن.


    و دیگر کسی نیست با من بگوید که با همسرت تا می تونی برو و بگرد و فکر بچه دار شدن زود رو از سرت بیرون کن اونقدر بگردید که خسته بشید و اونوقت بچه دار بشید که وقتی پیر شدین (الهی همش 60 سالش بود) حسرت نخورین که همه وقتتون به بچه داری گذشته و با هم بودن رو زیاد تجربه نکردین . به من میگفت دلم میخواست وقتشو داشتم و خانوممو به خیلی جاها می بردم آخه میدونم